نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.

۲۷ مطلب با موضوع «ریشه های من» ثبت شده است

حالا دیگر خیلی با آن دختر چادر به سر که شبهای محرم، کنج حسینیه‌‌ی خانه‌شان زیارت عاشورا می‌خواند و تسبیح می‌گرداند و صدای طبل و دُهُلِ دسته را که از سر کوچه می‌شنید، اشک توی چشم‌هایش جمع می‌شد فرق کرده‌ام. خیلی آداب و پایبندی‌هاست که دیگر منطقی برای پذیرفتنشان ندارم. فقط نمی‌دانم چرا هرازگاهی که دلم از جبر این عالم می‌گیرد و اختیارات انسانی‌ام روزنه‌ای به تنگی دلم باز نمی‌کند، خودم را چادر به سر، گوشه‌ی حسینیه‌ی خانه‌ی پدرم می‌بینم.


برای اولین بار می‌خواستم دمپختک بپزم. نمی‌دانستم باقالی‌اش را باید جداگانه پخت یا همراه برنج نرم می‌شود. همین که برای فهمیدنش به سمت کامپیوترم روانه شدم، از خودم پرسیدم چرا وقتی مادری دارم که می‌توانم تلفن را بردارم و در عرض چند ثانیه، پاسخ سوالم را با صدای مهربانش بشنوم، توی مستطیل سرد و بی‌احساس گوگل سرچ کنم!


سردرگمم!
درست از وقتی که چهار یا پنج ساله بودم و پسرعمه‌ وسط مهمانی مرا بوسید و بابا نمی‌دانم چرا توی گوش من زد تا حالا که یک زن تلخ سی‌وشش ساله‌ام ...


عمه‌ام دوست داشت نامم «ز» باشد. مادرم این اسم را و البته عمه‌ام را دوست نداشت. به طرز ناباورانه و غم‌انگیزی، خودش هم هیچ ایده‌ای برای اسمم نداشت. برای همین تا شش ماه نامی نداشتم. تا اینکه پدربزرگِ مادری‌ام نام «س» را پیشنهاد داد و مادرم برای اینکه من «ز» نشوم موافقت کرد که من «س» بشوم. همه‌ی این‌ها را خودش برایم تعریف کرده است. تا سالها به همین نام مرا صدا می زدند. اما من این نام را دوست نداشتم. در نوزده یا بیست سالگی بود به گمانم که بالاخره تصمیم گرفتم خودم را از شر نامی که از سرِ بی‌نامی بر من نهاده بودند خلاص کنم و شدم شادی!


به نظرم، پدرم را می‌توان در زمره‌ی آدم‌های نرم قرار داد هر چند که سختی‌های خودش را در برخورد با برخی مسایل زندگی دارد. این را از آنجا می‌فهمم که چهره‌اش در حال خندیدن و شوخی کردن، بیشتر از هر حالت دیگری در ذهنم نقش بسته است. اغلب وسط تماشای فیلم، سریال یا برنامه‌ای طنز، صدای خنده‌های پدرم توی گوشم می پیچد. مثل همین امروز که سریال پایتخت را می دیدم. نقی تازه خانه‌دار شده بود و در بدو ورود به خانه‌ی تازه، یک سری آدم طبق معمولِ سریال‌های ایرانی در حال تشییع جنازه‌ بودند. اینجا در تصورم، پدرم حالت کنجکاوی گرفته است چون جنازه متوفی زیر ترمه و روی برانکارد، در راهروی آپارتمان همراه با گریه و شیون رو به پایین در حرکت است. وقتی نقی می‌گوید: خدا رحمت کنه، فقط داداش بپا دیوارُ خط نندازی، یکدفعه صدای خنده‌ی پدرم بلند می‌شود. خوب می‌دانم چه شوخی‌هایی او را به خنده می‌اندازد و سرِ شوقش می آورد.


اقوام پدری‌ام یک مهارت فوق‌العاده در به عزلت نشاندن هر کس که نظری متفاوت با آنها داشته باشد، دارند. کافی است در یک جمع خانوادگی درباره‌ی چیزی نظری بدهی که شبیه نظر آنها نباشد, اول تک و توک صدای مخالفت بعضی بلند می‌شود. بعد در یک اتفاقِ غیر هماهنگِ درونی شده, روح جمعی‌شان به جبهه‌ای علیه تو تبدیل می‌شود و ناگهان با شال و مانتوی رنگی‌ات وسط نگاه‌های عاقل اندر سفیهِ دختر‌عمه‌ها و عروس‌عمه‌ها و نوه‌عمه‌های چادری, احساس خفگی می‌کنی. یکی از تمرین‌های سخت زندگی‌ام در طول سال‌ها، خود را زندگی کردن میان اکثریتی است که نشانه‌ام می‌گیرند.


اول این را بخوانید: مرا سفر به کجا می‌برد؟

و بعد ...

سلام استاد قائدی عزیز. ساعت به وقت شش‌و‌نیم صبح بود که از کابوس آزاردهنده‌ای خود را بیرون کشیدم و چند دقیقه‌ای طول کشید تا ذهنِ قلبم (تعبیر بکری بود) را قانع کنم که همه چیز فقط یک خواب بوده است. طبق معمولِ هر روز که چشم می‌گشایم از خدا بابت روزی دیگر که نصیبم کرده است تشکر کردم و سمت مبایل رفتم. فی‌الفور نوشته‌ای که از ذهن زیبا و متفاوت شما برآمده بود را مثل هوا بلعیدم. یک جورهایی از خواندنش دلم گرفت. آخر پدرم چندان اهل سفر نبود. من اما دلم مزه‌های متفاوت, وسایل متفاوت و جاهایی که روی نقشه نبود را می‌خواست. نمی‌خواستم از هزارانِ یک چیز، تنها به یک چیز اکتفا کنم. آخ که چقدر رویای رفتنِ بر جاده‌ها به شیوه‌ی خودم را داشتم اما پدرم مرد متعصبی بود که امکان کسب بسیاری از تجربه‌ها را با تصور حمایت و امنیت از من گرفت. مثل همه‌ی دخترهای این‌چنینی تنها یک روزنه‌ی امید را پیش رویم می‌دیدم. وصلت با مردی که دل در گروی سفر داشته باشد. از اتفاق عاشق مردی شدم که کودکی و نوجوانی‌اش بسیار در سفر بود. پدرش برعکسِ پدرم مرد سفر بود. مرد کوه و طبیعت. پایتخت همه‌ی کشورهای مهم و نیمه مهم جهان را می‌دانست و درباره‌شان اطلاعات زیادی داشت. خصلتهای جالب دیگری هم داشت. دریچه‌های قلبش به روی تفاوتها باز بود. همین شد که مرد زندگی من شد. اما خیلی از زندگی‌مان نگذشت که متوجه شدم به نوستالژیِ کودکی و گذشته دچار است و گویی همه‌ی راهها را رفته است و اکنون، در سفر بودن را نمی‌خواهد.
برای رها‌شدن از اندوه, در همه‌ی این سالها به یک باور تازه اندیشیدم. اینکه به جای سفر در گستره‌ی شگفت‌انگیز جهان, سفری در "خود" را آغاز کنم. زیبا و شگفت‌انگیزتر سفری که پر از تجربه‌های تلخ و شیرین شد. به زعم خودم دیدنی‌تر از همه‌ی آبشارها و موزه‌ها و برج‌ها و جاده‌های جهان. رفتم که چترهای عادت و یک سویه دیدنم را ببندم تا از تازگیِ باران خیس شوم و شروع به سوال کردن‌های فلسفی درباره‌ی خودم کردم.

چرا همیشه برای حل مسایلم یک شیوه‌ی تکراری را به کار می‌بندم? زندگی‌ام بدون قضاوت‌کردن‌هایم چه شکلی خواهد شد? آیا منطقی است که بارِ برآورده شدن رویاهای من را همسرم بر دوش بکشد? آیا زندگی مشترک معنایش اشتراک نظر در همه‌ی باورهاست? آیا می‌توانم روابط زیباتری با آدم‌های زندگی‌ام خلق کنم? قدرت عادتها بیشتر است یا آگاهی‌ها? چرا خشمگین می‌شوم? چه چیزهایی در زندگی‌ام نیازمند دگرگونی‌ست? چرا می‌خواهم مادر باشم? دیگران چقدر من را می‌دانند? من چقدر دیگران را می‌دانم? چرا می‌خواهم زنده بمانم? دایره‌ی اختیاراتم در هستی تا کجاست? درباره‌ی چه چیزهایی باید به پذیرش برسم? با گذشته‌ام می‌خواهم چه کنم? زندگی در لحظه‌ی حال یعنی چه? برای فرزندم الگوی چه چیزی هستم? تا کجا اجازه دارم خودم را زندگی کنم؟ اگر فردا از خواب بیدار نشوم چه چیزی از خودم باقی گذاشته‌ام? ...
و از اتفاق سالهاست که سفرنامه هم می‌نویسم. با نوشتن, خودم را از دریچه‌ی دید دیگران می‌بینم. خودم را معنا می‌کنم و به تردیدهایم در مورد امور زندگی پاسخ می‌دهم. در حال و آینده می‌دانم که حداقل برای چند نفر، آدم مهمی هستم. آنها حق دارند بیشتر درباره‌ی من بدانند ...
و بالاخره اینکه عاشق این جمله‌تان شده‌ام: " نوشتن و ننوشتن، انتخاب بین مردن و زنده‌ماندن است."


شوهر خاله‌ام چندان با پدرم میانه‌ی خوبی نداشت. پدرم هم همینطور. با همه‌ی این‌ها پدرم اهل بریدن رابطه‌های فامیلی نبود. اما شوهرخاله‌ام یک روز این کار را کرد. سال‌ها دختر‌خاله‌ها و پسرخاله‌هایم را ندیدم. خانه‌هایمان خیلی از هم دور بود. مادرم هم خواهرش را فقط در ختم‌ها و عروسی‌ها می‌دید. یک شب در نهایت ناباوری شوهرخاله‌‌ی چهل ساله‌ام خوابید و صبحش دیگر بیدار نشد. خاله‌ام با چهار بچه بیوه شد و دردسرهای زیادی را از سر گذراند. اما بعد فصل تازه‌ای از زندگی خواهرها آغاز شد. خاله‌ام یک خانه نزدیک خانه‌ی مادرم خرید و به آنجا اسباب‌کشی کرد. حالا روزی سه بار با هم تلفنی حرف می‌زنند. هر سه‌شنبه و چهارشنبه در جلسات تفسیر قرآن و نذری پزان خانه‌ی مادرم، خاله‌ام کنار مادرم آش هم می‌زند و برای مهمان‌ها چایی و شیرینی می‌گرداند. ماهی یک بار هم دوتایی می‌روند بازار و برای دخترها و عروس‌ها و نوه ها خریدهای جینی می‌کنند.
سال‌ها پیش در جلسات هفتگی خانه‌‌ی خاله مُنی، خانم نازنینی بود که با عشق مسئولیت حفظ زندگی نباتی دختر بیمارش را بر عهده داشت. یک بار خاطرم هست، نوشته‌ی زیبایی را در جلسه خواند که مضمونش این بود که شرایط دخترش را به عنوان محرکی برای رشد انسانی‌اش پذیرفته است. بعدها که دیگر امکان رفتن من به آن جلسات میسر نبود، تلفنی از خاله سراغش را گرفتم. دخترش فوت کرده بود و خاله می‌گفت بعد از 18 سال غذا میکس کردن و تعویض پوشک، فصل تازه ای از زندگی‌اش آغاز شده است.
این‌ها و کلی قصه‌های شبیه این‌ها، یک آموزه‌ی ارزشمند برایم داشته‌اند. اینکه تا وقتی چیزهایی در زندگی‌ام هستند که بابتشان ناخرسندم و البته نمی توانم تغییرشان دهم، به آنها به عنوان محرکی برای رشد انسانی‌ام نگاه کنم و بعد ... قطعا فصل تازه ای از راه خواهد رسید ...

پی نوشت: فصل‌تازه همیشه مرگ نیست. از اتفاق در دو فصلی که نوشتم مرگ حضور داشت.


دیالوگش مثل فیلم‌ها بود: « حالم خیلی بده. کاش الان بیای اینجا. خیلی بهت احتیاج دارم ... »

تلفن را که قطع کردم، یاد وقت‌هایی افتادم که به او احتیاج داشتم و می‌دانست و نیامده بود. یاد خیلی چیزها افتادم. ده‌ها موقعیت و تصویر از جلوی چشمم عبور کرد. صدای ممتد توقعات و گلایه‌هایش توی گوشم پیچید. عجله‌ای برای رفتن نداشتم. سرم را گرم شستن ظرف‌ها و مرتب کردن آشپزخانه کردم و هی با خودم جنگیدم. ماشین بافندگی ذهنم برای لحظه‌ای متوقف نمی‌شد. بعد یک دفعه کلمات یک شعر روی زبانم جاری شد:

نیا!
گلایه نکن!
از آن زمان‌ها هم هیچ نگو ... *

یک آن فکر کردم اگر روبرویم ایستاده بود! حرف‌های توی سرم را شنیده بود! قلب سیاهم را دیده بود! شک ندارم یک حرف‌هایی شبیه همین شعر تحویلم می‌داد و در را باز می‌کرد و با بغض قورت داده‌اش می‌رفت ...
ناگهان از خودم بدم آمد! ...
به سمت چوب لباسی رفتم، لباس‌هایم را پوشیدم. «ف» شماره آژانس را گرفت ...

* کیکاووس یاکیده



بچه که بودم می‌گفتند شبیه آن‌شرلی و جودی اَبوت و لوسیمِی هستم. لابد به این خاطر که زیادی فکر می‌کردم و زیادی حرف می‌زدم و زیادی نظر می‌دادم. بعد من تمام این خصلتهای آن موقع قابل توجه را با خودم آوردم تا بزرگسالی. حالا تبدیل یه یک غول غیرقابل تحمل شده‌ام که زیادی فکر می‌کند و زیادی حرف می‌زند و زیادی نظر می‌دهد.


پیش نوشت: یک زمانی دور و برم را نگاه کردم و از خودم پرسیدم: چرا این آدم‌ها من را نمی‌شناسند؟!


یکی از بی‌رحمانه‌ترین خاطرات تکرار‌شونده‌ی کودکی‌ام، به صف‌های دریافت کالاهای کوپنی فروشگاه سپه مربوط می‌شود. وقتی که مادرم به بهانه‌ی پادرد و زانودردش از من می‌خواست که جثه‌ی ریزه میزه‌ام را از اواخر یا اواسط صف به اوایلش برسانم و در همان لحظه یک موجودی در درونم این کار را غلط و ناپسند می‌دانست. اغلب هم در این جنگ بزرگ دنیای کوچکم، مادرم پیروز می‌شد و مقدار زیادی تایید لفظی دریافت می‌کردم، در حالی که در همان لحظه، موجودِ عصبانی درونم، جملات تحقیرآمیزی نثارم می‌کرد.
به گمانم از همان موقع‌ها، زیربنای زنی که امروز هستم، ریخته شد. زنی که حق انتخاب را به بهانه‌ی دوست داشتن یا احترام از خودش سلب می‌کند و هی از خودش عصبانی می‌شود. زنی که اندیشه‌ها و باورهایش را پنهان می‌کند تا دیگران اندیشه‌هایشان را بیان کنند و باورهایشان را زندگی کنند و هی از خودش عصبانی‌تر می‌شود ...



امروز همینطوری، یکهویی یاد وقت‌هایی افتادم که یکی از همسایه‌ها سرزده به خانه‌مان می‌آمد. می‌نشست به گپ‌زدن با مادرم و مادرم صدایم می‌زد که: «شادی، چایی و میوه بیار برای فریبا جون» و منِ این جور وقت‌ها خجالتیِ آن روزها، در حالی که مطمئن بودم خودش هم می‌داند، از دور متوجهش می‌کردم که میوه نداریم! چایی و بیسکوییت می‌آوردم و بعد از یکی دو ساعتی که فریبا خانم عزم رفتن می‌کرد و از جایش بلند می‌شد، مادرم می‌گفت: «بشین فریبا جون. حالا چه وقت رفتنه. اِ شادی چرا میوه نیاوردی برای فریبا جون» ...
کلاً خیلی حس بدیه وقتی آدمایی که تا حالا فکر می‌کردی با اونا توی یه جبهه‌ هستی، بدون هماهنگی قبلی، ناگهان در ملاء عام! تغییر جبهه می‌دهند.


بعضی از صبح جمعه‌‌ها، پدرم عزم رفتن به سر مزار مادر و پدرش را می‌کرد. مادرم حلوا می‌پخت یا مقداری میوه می‌شستیم (اغلب خیار که پدرم خیلی دوست دارد)، برمی‌داشتیم و می‌رفتیم سر مزار پدربزرگ و مادربزرگِ سال‌های دور که من خاطره‌ای از آنها در ذهن نداشتم. سر راه گلاب می‌خریدیم. پدرم با برادرم، سنگ مزار را با آب و گلاب می‌شستند، بعد شش تایی دور مزار می‌نشستیم و هر کدام سنگ کوچکی را به معنی دق الباب به سنگ مزار می‌کوبیدیم. فاتحه‌ای می‌خواندیم و بعد پدرم بلند بلند شروع می‌کرد که «سلام آقا جون، منم رحیم، اومدنم دیدنت ...» کمی حرف می‌زد و بعد بلند می‌شد می‌رفت سر مزارِ به قول خودش همسایه‌ها. سنگ مزارشان را می‌شست و فاتحه می‌خواند و یک ساعتی به بهانه‌ی گشت‌زنی میان مزارها و خواندن سن و سال و شعرهای روی سنگ‌هاشان گم می‌شد. تا پدرم پیدایش شود من قرآن می‌خواندم. برادرم خیرات را بین مردم پخش می‌کرد و مادرم هی غر می‌زد که پس چی شد این باباتون! ... بالاخره می‌آمد. گاهی با چشم‌های خیس و گاهی سرحال. سوار ماشین می‌شدیم و خوشحال و سبک از بهشت زهرا به سمت خانه روانه می‌شدیم. سر راه همیشه وانتی پیدا می‌شد که میوه‌ی فصل می‌فروخت. پدرم اغلب می‌ایستاد و چیزی می‌خرید. بعد ناهار می‌بردمان رستوران ...

چندان به آن جهان فکر نمی‌کنم، اما جداً دوست دارم زندگی پس از مرگ واقعیت داشته باشد. با این‌همه واقعا نمی‌دانم آیا این زندگی هست یا نه! آیا مرده‌ها، در آن زندگی، توقفی در نزدیکی مزار جسمشان دارند یا نه! اصلا می‌فهمند که زنده‌ها می‌آیند آن دور و برها یا نه! (در این‌صورت تکلیف بی‌مزارها چه می شود؟) فاتحه خواندن و خیرات گرداندن زنده‌ها، دردی ازشان دوا می‌ کند یا نه. یک دوستم که کلاس‌های فرادرمانی می‌رود می‌گوید سر مزار مرده‌ها نباید رفت. باید رهایشان کنیم تا از وابستگی‌های این دنیایی‌شان جدا شوند و پیامِ آن ور را بگیرند و بروند.
در نقطه ای که ایستاده‌ام هیچ باوری را نمی‌توانم با عقل سلیم و شاخصه های علمی اثبات کنم. اما یک چیز برایم اثبات شده‌است! من دلم می‌خواهد هرازگاهی جمعه‌ها بروم سر مزار آنهایی که رفته‌اند. مثلا سر مزار آقابزرگ! با آب روی سنگ مزارش را بشویم. کمی گلاب رویش بپاشم و با سنگ کوچکی دق‌البابش کنم و بلند بلند بگویم: «سلام آقابزرگ. منم شادی‌. اومدم دیدنت ...» بعد کمی میان مزارها راه بروم، گریه کنم، بخندم، شعرهای روی سنگ‌ها را بخوانم و دست آخر خوشحال و سبک، روانه‌ی خانه شوم. سرِ راه یک هندوانه بخرم و ناهار را بیرون بخورم.


گاهی دلم برای آن وقت‌ها که همه‌مان توی یک خانه زیر یک سقف زندگی می کردیم، تنگ می‌شود.
آن‌وقت‌ها همینجوری و یهویی همه‌اش از حال هم خبر داشتیم. خبر داشتیم بابا امروز صبح عصبانی شده، برادر موقع برگشتن از مغازه تصادف کرده، مامان آخر شب فشارش بالا رفته، خواهر به خواستگارش جواب رد داده ...

اما حالا مامان بعد از دو هفته می‌فهمد دُرسا با چای داغ، شکمش را سوزانده است. من آخر از همه می‌فهمم خواهر کوچکم تصادف کرده است و هیچکس نمی‌فهمد که من امروز دلم گرفته بود و یک دل سیر گریه کردم.


پدر من یک کاسب بود. یاد ندارم هرگز برایم کتاب خریده باشد. مادرم هم زنی درگیر بچه داری و غذا پختن و جارو کشیدن بود که همیشه ی خدا از کتاب خواندنم شاکی بود. ما در خانه مان هویتی با نام «کتابخانه» نداشتیم. ولی من عاشق کتاب شدم. عاشق خواندن و نوشتن.

4 تیر 92


نمی دانم ایده ی چه کسی بوده که «آقابزرگ» خطابش کنیم. در هر حال، چیز دیگری هم نمی شد صدایش کرد. مثلا بابا بزرگ، بابا جون، پدربزرگ، پدر جون یا حتی آقا جون هم به دهان من یکی که اصلاً نمی چرخید. این اسم ها به آقابزرگ ِ کلاه شاپو به سر، که به روایت مامان بزرگ در جوانی درست شبیه لوتی های سریال کیف انگلیسی و کلاه پهلوی بوده و برای خودش یکه بیاری بوده است، هیچ نمی آمدند. بامزه اینکه آقا بزرگ ِ جاهل مآب، همراه برادرش به شغل ظریف خیاطی اشتغال داشته اما بعد که تاهل اختیار می کند و به قول مامان بزرگ کلاً یک آدم دیگر می شود، می رود سراغ آهنگری. خواهرهایش، مامان بزرگ را که در همسایگی شان خانه داشته، برایش پسند می کنند اما بعداً به لطف مخالفت برادرهای مامان بزرگ، خودش هم بدجوری شیفته و دلداده می شود. داستان دلدادگی مامان بزرگ هم، درست بعد از ویشگونی که آقا بزرگ موقع چایی تعارف کردن در شب خواستگاری، یواشکی از پایش می گیرد شروع می شود.

آقابزرگ قوانین مشخص و واضحی برای بزرگ و کوچک داشت. هیچکس نباید جلوی او پایش را دراز می کرد. از شانه زدن مو، در خانه اصلا خوشش نمی آمد. دخترها نباید با صدای بلند هر و کر می کردند. علاقه ای به ایجاد ارتباط با همسایه ها نداشت. کسی روی حرفش نباید حرف می زد. محل جلوس آقابزرگ در هر خانه ای از جمله خانه ی خودش، دارای ارج و قرب خاصی بود و ملزومات معینی داشت که عبارت بودند از پشتی برای تکیه دادن، پتوی گرم برای زیرش، دو تا متکا کنار دستش، میز چوبی کوچک، تسبیح، تخته نرد، کنترل تلویزیون و شانه ی انگشتی برای خاراندن پشتش قبل از خواب. ناهار و شام و میوه و چایی اش را بلااستثناء در همان محل و هر کدام را در ساعت تعیین شده ای، میل می کرد. وقت هایی که برای قضای حاجت از جایش بلند می شد، بچه تُخس ها حمله می کردند به جایش و هر که بیشتر تا آمدنش شجاعت ماندن داشت، به حساب بچگی هامان، جسورتر بود. آن وقت ها که هنوز گوشش سنگین نشده بود و تا سالها بعد هم که مرغ ِ «سمعک نگذاشتنش» یک پا داشت، وقت قیلوله اش که می رسید، بچه حرف گوش کن هایی مثل من و خواهرهایم، می دانستیم که باید سر و صدا نکنیم اما هنجار شکن هایی مثل پسرخاله های شیطانم، تهدید به نوازش با کمربندش می شدند. در اکثر مهمانی ها، اگر سر ذوق بود، در زمان به خصوصی، حکم ِ سکوت می داد و شروع می کرد به گفتن داستانهایی از گذشته. گاهی شعری از شهریار می خواند، گاهی از دیوان شمس. هرازگاهی هم داستانی حکمت آموز یا قصه ی یک ضرب المثل را تعریف می کرد. یک شعر معروف هم برای عروس و دامادها بلد بود که توی بله برون همه ی دختر و پسرهای فامیل می خواند.
وای که اگر آقابزرگ، خصلتی را در کسی دوست داشت، چقدر تحویلش می گرفت اما خدا به دور اگر چیزی را در آدم نمی پسندید. مثلا هیچ چشم نداشت برادر ِ در رفاه بزرگ شده ام را ببیند اما  پسرخاله ها، به نظرش جوانهای لوتی مآب و با مرامی بودند. شانسی که آوردم، میانه اش با من و بعدها با «ف» که یک جورهایی تغییر دهنده موقعیت من به حساب می آمد، خیلی خوب بود. گاهی، شب ِ قبل از آمدن آقابزرگ به خانه مان، پیش برادرم بساط تعریف و تمجیدهایش از من و گله گذاری هایش از او را به راه می انداختم و کلی می خندیدم.
چند سالی قبل از رفتنش، تلفیقی از ترس از مرگ و تمایل به مرگ را درش می دیدم. اهل نماز شد، مکه رفت و دیگر خوشش نمی آمد خالکوبی های روی تنش را به رویش بیاوریم. یک بار که مهمان خانه مان شده بود و هر کسی سرش به کار خودش گرم بود ناگهان صدای فریادش را شنیدیم. وقتی بالای سرش رسیدیم گفت ملائکه آمده بودند او را ببرند و او خیلی می خواسته برود اما دلش برای تنهایی مامان بزرگ سوخته و خواسته کمی بیشتر بماند. با اینهمه خیلی عصبانی بود که چرا ما صدای فریادهای کمکش را نشنیده ایم. شب دیگری مشغول خوردن شام بود که ناگهان دست کشید و سراغ خواهرم را گرفت. گفتم هنوز دانشگاه است. گفت کاش زودتر بیاید که او را هم ببینم و بعد بروم. گوشهایمان را تیز کردیم و پرسیدیم کجا به سلامتی آقابزرگ!؟ آهی کشید و چشمهای درشتش از پشت شیشه ی عینک ته استکانی اش به زمین دوخته شد. البته آن شب و شبهای بعدتر هم به سفری که انتظارش را می کشید نرفت. تا اینکه وقتش رسید و سکته نیمه کاره ای کرد و فردایش، در سالروز به دنیا آمدنش، از دنیا رفت.


مادرم قصه های زیادی دارد درباره ی رنج هایی که از جانب عمه ی شیرین عقل، بر او رفته است. یکی از بامزه هایش بر می گردد به روزی که مادرم در صف شیر ایستاده بوده و عمه ی شیرین، می رود به مغازه دار چغولی اش را می کند که «این یک بار شیر گرفته و دوباره رفته است توی صف». طفلکی راست هم می گفته اما مادر هم چاره ای نداشته، چهار بچه پشت سر هم به دنیا آورده بوده که جیره ی روزانه ی شیرفروش، کفافشان را نمی داده است.
طبق ادعای مادرم که پدرم رد می کند، عمه ی شیرین را با کلک شوهر می دهند و تا مدتی مادرم به درخواست مادربزرگ، بی خبر از شوهر عمه، می رفته و کارهای خانه و پخت و پزش را انجام می داده است. وقتی پدرم می فهمد غوغا راه می اندازد و رفتن مادر را ممنوع می کند. بعد هم عمه ی حامله، روانه ی خانه ی پدربزرگ می شود و شوهرش هرازگاهی سری می زند تا بالاخره یک روز همراه بچه اش برای همیشه می روند. اما نام عمه همچنان در شناسنامه اش باقی می ماند.  
چند سال بعد پدربزرگ به رحمت خدا می رود و یکی دو سال بعد ما اسباب کشی می کنیم به محله ی اعیانی ها. مادربزرگ تنها می ماند با عمه ی شیرین و چند ماه بعد مادربزرگ هم می رود و فقط عمه می ماند و خواهرهایی که می گویند شوهرمان رضایت نمی دهد از او نگهداری کنیم. مادرم هم معتقد است که خودش و بچه هایش به اندازه ی کافی به پای عمه ی شیرین سوخته اند. اینطور می شود که عمه ی شیرین می ماند و هفت سال سکوت خانه ی خالی و تنها برادری که هر روز به او سر می زند و برایش غذا می برد.
جمعه هایی که برای سر زدن به عمه ی شیرین همراه پدرم می رفتم، از ته دل آرزو می کردم که زود بزرگ شوم و بیایم با او زندگی کنم. زنبیل قرمز را بردارم و بروم برایش خرید کنم، غذا بپزم و خانه را که آخری ها، یک دستشویی وسیع شده بود تمیز کنم. همین اتفاق های آخری، پدرم را بر آن داشت که با کلی عذاب وجدان خواهرش را به آسایشگاه بسپارد. اوایل مادر و پدرم تنها به دیدنش می رفتند. از مادرم می شنیدم که با کسی نمی سازد و مدام دعوا به راه می اندازد. بعد دلم خواست خودم هم به دیدنش بروم. دیدارهای تلخ و شوری بود. با چشم های گریان پشت درختی می ایستادم تا با خیال راحت موزهایش را تمام کند. بعد جلو می رفتم و سلام می کردم. من را به نام دخترش صدا می زد و می بوسید و شروع می کرد به حرف زدن با کسی که من نبودم. هیچ خبر نداشت که دخترش حالا یک مادر جدید دارد و دو ناخواهری.
دست آخر، یک بار که  رفته بود خانه ی عمه ی بزرگ چند روزی بماند، سینه پهلو کرد و کارش به بیمارستان کشید. یک روز صبح از بیمارستان زنگ زدند که تمام کرده است. پدرم با صدای بلند گریه کرد و بعد از ظهر، تمام فامیل، خانه ی ما جمع بودند. سه روز بعد در مجلس ختم، برای اولین بار دختری که نبودم را دیدم. به فاصله ی چند سال، پدرش و بعد مادرخوانده اش را از دست داد. بعد از مرگ پدرش که می گفتند سهم الارث او را قمار کرده است، در تمام مهمانی ها حضور داشت. چقدر حرف های نگفته برایش داشتم اما خاطره ی چندان روشنی از مادرش نداشت و از گذشته گریزان بود. به انتخابش احترام گذاشتم و شدم دختر دایی ِ از حالا به بعد و عجیب اینکه با هم زود اُخت گرفتیم. چند سال بعد با پسر نجار پیشه ای که عمه ی کوچک پیشنهاد داد ازدواج کرد و صاحب دو پسر شد.
یک شب عمه ی شیرین را به خواب دیدم و از حال و روزش پرسیدم. انگاری خوب بود.


پدرم پر از نقشه های مالی و رویاهای بزرگ بود. شش ساله بودم که از خانه مان در میدان شاهپور اسباب کشی کردیم به محله ی اعیان نشین ها. محله ای که نسبتی با خُلق و خوی ما نداشت. جمعه ها پدرم به بهانه ی معجون خوردن، می بردمان به محله قدیمی. مادرم تا سالها برای بند انداختن و ابرو برداشتن، همچنان دست سوسن خانم را قبول داشت. هیچ به همسایه ها شبیه نبودیم. تابستان ها پدرم جعبه جعبه گوجه فرنگی می‌خرید و مادرم در حیاط خانه، بساط رُب پزان راه می انداخت. پاییز دبه دبه ترشی می انداختیم و برای اقوام و آشنایان هم می فرستادیم. بهار وقت نعناع خشک کردن و باقالا پوست گرفتن بود. سالی یکی دو بار هم، سبزی قرمه و پلو و آش، پهن ِ زمین ِ خانه می شد و می افتادیم به پاک کردن و خُرد کردن و سرخ کردن و بسته بندی کردن. و هر وقت مادرم به صرافت می افتاد که متکاها سفت شده اند و باید پنبه هایشان را زد، پیرمرد لحاف دوز سر و کله اش پیدا می شد و زن عمو هم اگر بود سرش را گرم می کرد به ملافه کردن لحاف های پنبه زده. پارکینگ خانه، تالار عروسی جوانهای فامیل و همسایه بود. اغلب تابستان ها، یکی از دختردایی ها، به جمع ما اضافه می شدند. آقا بزرگ و مامان بزرگ جزو مهمان های دوره ای ثابت بودند. عمه ی دوم، هرازگاهی با شوهر و بچه هایش یک هفته مهمان ما می شد. هرازگاهی هم عمه ی شیرین عقل را پدرم از آسایشگاه به خانه می آورد. روزهای عید، بدترین روزهای سال بودند. پدرم دوست نداشت هیچ مهمانی، بدون شام و ناهار خانه مان را ترک کند و مادر و ما دخترها تمام روز در حال پذیرایی و سفره چیدن و شستن ظرف ها بودیم. بدترین قسمتش هم این بود که به جز آقابزرگ، تقریبا هیچ کس به ما عیدی نمی داد. شاید به طرز احمقانه ای فکر می کردند که زیره به کرمان می برند، شاید هم از خساستشان بود. نمی دانم.


آن قدیم ها، پدرم یک مغازه‌ی دو نبش در خیابان گمرک داشت که در آن دوچرخه می فروخت. من و برادرم عاشق مونتاژ کردن دوچرخه بودیم. آن وقت ها ما نمی گفتیم مونتاژ کردن. می گفتیم سوار کردن. یاد دوچرخه سوار کردنهایمان به خیر. پدرم بیشتر شب ها دیر می آمد خانه. هر چند وقتی، مادرم انگاری دلش از اینهمه دیر آمدن می گرفت. به خصوص زمستان ها. چهارتایمان را شال و کلاه می پوشاند و راهی می شدیم دم مغازه ی بابا. یاد صفای مغازه به خیر. بعد از سلام و علیک و گپ و گفتی، پدرم می رفت از عباس آقا که توی کوچه ی باریک چسبیده به مغازه اش، یک جیگرکی ِ جمع و جور و فسقلی داشت ده دوازده سیخ جگر و قلوه با نان می گرفت. یاد عباس آقا جگرکی به خیر. سیر که می شدیم، با مادر راهی خانه ی زن عموی بابا می شدیم. به گمانم وسطای همان کوچه باریکه خانه داشت. خانه با گذر از دالانی به حیاط و حوض ماهی ها می رسید. یاد فلفل خشک های نخ  کرده ی آویزان به دیوار حیاط به خیر. پله ها را که بالا می رفتی یک اتاق سمت راست بود که مال زن عمو بود و یک اتاق سمت چپ بود که مال بی‌بی بود. شوهر جفتشان به رحمت خدا رفته بودند. یاد دست ها و پاهای یخ کرده مان که می کردیم زیر لحاف کرسی زن عمو به خیر. یاد زن عمو به خیر. یاد بی‌بی به خیر ...


امروز از اول صبح، شور و حال ِ شیرین ِ با تو به بازار رفتن، همراهم بود. مهتا را که گذاشتم مهد، زنگ زدم بگویم از خانه راه بیفتی. مثل همیشه منتظر زنگ زدن کسی ننشسته بودی و زودتر راه افتاده بودی. با اینهمه دیرتر از من رسیدی. حتمی مثل همیشه به جای تاکسی، سراغ اتوبوس رفته بودی. از دور که دیدمت مثل آدم هایی که بعد از چند سال، توی فرودگاه عزیزشان را می بینند، بلند شدم و آنقدر دست تکان دادم تا بالاخره مرا دیدی. جلو آمدم و رویت را با آگاهی بوسیدم.
نمی دانستی روی نیمکت نشسته بودم و گله می کردی که چرا روی نیمکت ننشسته ام و خسته شده ام.
آخ که چقدر ذوق داشتم مامان، وقتی کوچه پس کوچه های بازار را یادم می دادی: «از این کوچه باریکه بروی راه نزدیک تر است. همیشه بپرس تا گم نشوی. بازار مسگرها این طرف است. این طرف لوازم التحریر است. اصلا هر وقت خواستی بازار بیایی با خودم بیا که گم نشوی.»
مامان، با تو بودن، بدون منع و قضاوت کردنت چقدر لذت بخش بود.
اینکه بی غر و شرمساری کناری بایستم و بگذارم هر چقدر دوست داری چانه بزنی و از عمده فروش ها با ترفندهایت تک بخری.
اینکه له له زنان، دو تا ساندویچ از مرد ساندویچ فروش طلب کنم و تو ناگهان سرم داد بزنی که از دست فروش ساندویچ نخر و من هم مطیعانه نخرم.
اینکه کمرم از وسط دو تا شده باشد و ساکت و بی توجه به تاکسی های عبوری، مدتی بایستم تا اتوبوسی که تو می گویی بالاخره از راه برسد.
مامان مرا ببخش که اینهمه سال به جای دیدن و بوییدنت، فقط قضاوتت کردم.
مامان اصلا به درک که من از این مجالس سخنرانی و روضه و مولودی خوانی زنانه ات خوشم نمی آید، می خواهم هر ماه بیایم و برق شادی چشمهایت را وقتی برای مهمان ها چایی می گردانم، تماشا کنم. فقط تماشایت کنم مامان. مهتا را هم با خودم می آورم. می خواهم ببیند که من و تو اصلا شبیه هم فکر نمی کنیم، اما برای خوشحال کردن هم وقت می گذاریم.