نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.

۳۰ مطلب با موضوع «از مه‌تـا» ثبت شده است

اول سال، روی تکه کاغذی نوشتم «سالِ فکر نکردن و کار کردن» و چسباندمش روی در یخچال. چند روز بعد مهتا آمد و گفت: مامان من هم برای تابستان خودم اسم گذاشته‌ام. بخور و بخواب و بمون . گفتم موندن یعنی چی؟ گفت یعنی همون جایی که هستم بمونم. بلند نشم اتاقم رو تمیز کنم.

مامان: گرسنه نیستی مهتا؟
مهتا: نه! ولی بوس بوسی ام.
(بعد میای پیشم که بوست کنم)

مهتا: فکر کنم بزرگ شم نقاش شم با این نقاشیای قشنگی که می‌کشم.

از دست من عصبانی شدی. می‌خوای عصبانیتت رو یه جوری حالیم کنی. می‌گی: تازه آبگوشتتم خیلی بی‌مزه بود. برای من دیروز و امروز صبح، تو مدرسه دل‌درد آورد. دل درد شدید!!!

از وقتی بازیِ «هر کی تک بیاره» رو یاد گرفتی تا توی خونه تفاوت نظری ایجاد می‌شه می‌گی: بچه‌ها هر کی تک بیاره حق با اونه.

بابا: مهتا مدرسه چه خبر بود؟
مهتا: بیخود خبر بود.

مهتا: مامان من می‌خوام پنج قلو دنیا بیارم که روز مادر 5 تا کادو برام بیارن.

مهتا (رو به مامان): برای چی خودتو کلاس تازه ثبت نام کردی؟ (طبق معمولِ همه‌ی بچه‌ها که از نبودن مامانها در کنارشون شاکی میشن)
مامان: برای اینکه آدم باید چیزای تازه یاد بگیره. نباید در جا بزنه.
مهتا: «درجا» خیلی خوبه برای زمستون.

مهتا: یه نیمه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ی باباست. باید من از کارای بابا خبردار شم.

مهتا : امروز تو اخبارِ آقای بنی‌طبا (راننده‌ی سرویس) می‌گفت هر کی دوست داره بامزه شه یه تُک بره مریخ. بابا یه تُک یعنی چی؟

مهتا: منو پارک نبردی. حالام که حیاط نمی‌بری. خیلی مامان خسیسی هستی.

مهتا: من سی‌دی دزدان دریایی کارائیب رو می‌خوام.
مامان: می‌تونی با پول توجیبی‌ت بخری.
مهتا: آخه نمی‌خوام اون پولامو حروم کنم. یه پول دیگه بهم بده.

مهتا: بابا می‌دونستی اگه روی آب گرم، آب سرد بریزیم، بعد روش آب ولرم بریزیم میشه آب «دو ولرم»!

مهتا: انقدر راه رفتم که استخونِ سقونِ فقراتم داره از صدقه در میاد.

مهتا (صبح بعد از بیدار شدن): مامان خواب آرزومو دیدم. که من و دوستام با هم کارگاه می‌سازیم که هی شیطونی کنیم، نقشه بکشیم. بعدشم من رئیس کارگاه باشم.

رو به بابا که داره اخبار می‌بینه: بابا اخبار برای چی خوبه؟

شب قبل از خواب رو به مامان: تو شبا راحتی. چون شوهرت کنارت می‌خوابه. من که شوهر ندارم.

در مورد مامان سپهر، پسر همسایه حرف می زدی. می گفتی ازش خجالت می‌کشی.
مامان: نگران نباش. سپهرم از من خجالت می‌کشه.
مهتا: عمراً حتی یه دونه کَس از تو خجالت بکشه. انقد تو خوب و مهربونی.

مهتا (در اعتراض به تک بچه بودن): من بیچاره تو این خونه تک و تنهام. بدون هیچ کم و کسری.

بابا از من متر را خواست. بهش دادم و مشغول شستن ظرف ها شدم. بعد بابا از خونه بیرون رفت.
مامان: مهتا بابا چی را با متر اندازه گرفت.
مهتا: نمی‌دونم. ما که خانواده‌ی پنج نفره نیستیم. اگه شمال بودیم بقیه می‌فهمیدن بهت می‌گفتن. (دسته جمعی همیشه می‌ریم شمال)

مهتا: بزرگ شم می خوام یه اسب بخرم اسب سواری کنم. اسب که پمپ بنزینش تموم نمیشه آدم حال می کنه.

داداش پسر همسایه دو سالشه. به زبان خودش یه چیزایی بهت میگه که نمی‌فهمی. به پسر همسایه می‌گی: داداش کوچیکت چی میگه؟
پسر همسایه: نمی‌دونم!
مهتا: من اگه داداش داشتم همه‌ی حرفاشو می‌فهمیدم.

شب در تاریکی خانه، از توی تختخوابت: بابا تو از چه رنگی خوشت میاد؟
بابا (از تو تختخواب خودش): نارنجی.
مهتا: منم از صورتی خوشم میاد. فقط جانِ تو من از نارنجی بدم میاد.

یکهویی در دهمین سالگرد عروسی من و بابا: مامان دوست پسر یعنی چی؟

در ماه دی هستیم. طبق معمول شب قبل از مسواک زدن غر می‌زنی که من این کار را برات انجام بدم. چون تو خوب بلد نیستی: من اول ماه اردیبهشت که تازه زمستون شده بود یاد گرفتم. تازه دو ماهه یاد گرفتم.

مهتا: مامان برای چی خدا شیر رو آفرید که حیوونا رو بخوره! برای چی اونا فرنی نمی‌خورن؟

بابا داره غذا می‌خوره، من دارم ظرف می‌شورم.
مهتا رو به بابا: دیروز تو اخبار گفت، کمتر پرخوری کنید تا ظرف کمتر کثیف شه، آب کمتر مصرف شه.

توی پارک با سوفی روی یک تاب بزرگ نشسته بودید و تاب می‌خوردید. یه پسر کوچولویی هم منتظر بود شما پاشید اون بشیه. بعد یه دفعه عصبانی شد و دستبند اسباب بازی شو درآورد و تهدیدتون کرد: من یه پلیسم!
مهتا رو به سوفی: دروغ میگه! اون فقط یه پسربچه است.

شب قبل از خواب رو به بابا:
بابا اینم بدون که من فردا نمی‌خوام برم مدرسه. اعصابمو خورد کرده این خانم معلم جدیده. تا بشینم فکر کنم ببینم چیکار کنم.

بابا: سی دی‌ات تموم شد من اخبار ببینم؟
مهتا: خوب به جای اخبار، روزنامه بخون.

تو تاریکی اتاق دستتو خاروندی. اومدی بیرون دیدی جوشت کنده شده، خون اومده. میگی: راست میگن تو تاریکی خطرناکه خاروندنا!

دچار یه جور رفلکس معده شدی. می‌پرسم: از کی اینطوری شدی؟
مهتا: نمی‌دونم از پریروز یا فردا.

بعد از رفتن مهمان‌ها، در حال نظر دادن درباره‌ی بچه‌ی یکی از اقوام که ساکت بوده و باهات بازی نکرده: حرف بدیه ها ولی فکر کنم اوتیس (اوتیسم) داره.



من یک دختر پنج سال و نیمه دارم که ظهرها که از مدرسه بر‌می گردد به جای راهی شدن به سمت آسانسور، می دود توی حیاط و از وسط گل های ریز و علفهای هرز باغچه، یک گل کوچک یا برگی می کَنَد و با عشق برای من که در درگاهی خانه در طبقه‌ی پنجم دقایقی به انتظارش ایستاده ام، هدیه می آورد.
فقط همین سکانس، قدرت این را دارد که فیلم زندگی‌ام را نامزد دریافت جوایز بلورین و طلایی و نقره‌ای مهم‌ترین جشنواره‌های دنیا کند.


مهتا: مامان میشه از اون سایبونا برام بخری که رو پلک می‌زنن.
(سایبون=سایه)

مهتا: من عاشق پریسا شدم. چون ایناشو به من داد. منم از قبل می‌خواستم که اینا مال من باشه.

با هم معمابازی می کردیم.
نوبت مامان: اون چیه که 5 تا انگشت داره ولی دست نیست؟ (جواب دستکش بود)
نوبت مهتا: اون چیه که 5 تا انگشت داره ولی خودش دسته؟

دو تا طاووس کشیدی بعد میگی: اینا جادوگرن. جادوگرِ تخم زن. تخم می زنن.
مامان: تخم می ذارن!
مهتا: نه! یعنی تخمشون که از پشتشون در میاد با پا می‌زنن بهش.

رو به بابا که از در خونه اومده تو، داره غر می‌زنه: ببخشیدا شما اومدید استراحت کنید یا به ما تذکر بدید!؟

داریم می ریم بازار روز.
مهتا: این خرسی هم میگه همرامون میاد.
مامان: نه. نمی‌شه.
مهتا: مامان! پسرمه نمی‌تونم تو خونه تنهاش بذارم.

شب موقع خواب: کاش که ما ایرانی نبودیم. اون کشوری بودیم که شبای ما اونجا صبحه. اونوقت من شبا بازی می کردم.
(درباره این که نصف کره‌ی زمین شبه، نصفش روزه چند روز قبل بهت گفته بودم)

در حال دیدن فیلم عروسی من و بابا. با کلی ناراحتی: مامان چرا بدون من عروسی گرفتید؟!

موقع برگشتن از استخر مدال تشویقی گرفته بودی و به گردنت آویزون بود. یک آقای مغازه داری مدال را دید و با شوق و ذوق بهت تبریک گفت. از جلوی مغازه‌اش که رد شدیم سریع مدال را کردی توی پیرهنت و گفتی: نمی‌خوام کسی مدالمو ببینه. فقط می‌خوام بابام ببینه.

در حال تماشای مسابقه آواز بودی. یکی از شرکت کننده ها آواز غمگینی می خواند و قیافه‌ی داورها غمگین شده بود. گفتی: اَشکوانه است! (در مقابل خندوانه)

لباس تازه ات را پوشیدی. من و بابا گفتیم وای چه خوشگل شدی. با حرارات گفتی: آره! معروف ترین شدم! بعد هم یه چیزی مثل بلندگو دستت گرفتی و شروع کردی به آواز خوندن.

در حال مغازه دار بازی. ازت خرید کردم، بعد گفتم: چقدر شد پولش؟
گفتی: خواهش می‌کنم. اختیار ِ شما رو نداره.

رو به من میگی: همین الانم که بزرگ شدی باید به حرف مامانت گوش بدی.
من: بله! گوش میدم.
مهتا: نه! من چند بار دیدم گوش ندادی. مثلا من میرم خونشون می‌خواد به من خوراکی بده تو میگی نه! زحمت می‌شه.

مهتا: مامان چرا زنا باید روسری سرشون کنن؟
مامان: تو کشور ما این یه قانونه. میگن چون زنا موهاشون خوشگله، جذابه باید بپوشونن.
مهتا: اِ بی تربیت موهای بابای منم خوشگله.

مهتا رو به بابا: می‌دونی از چیت خوشم میاد؟
بابا: از چیم؟
مهتا: از همه چیت!

مامان: مهتا چقدر دستشویی‌ات طول کشید!
مهتا: داشتم تمرین می‌کردم بعد از اینکه جیش کردم، بدون اینکه آبِ دهنم رو قورت بدم، بیام بیرون.


مهتا رو به بابا که داره می بوسدش: اون ریش ِ بی ادبتو بِکَن!

مهتا رو به بابا: کاشکی من، تو بودم. چون کسی بهت تذکر نمی‌ده.

در حال تفنگ بازی، این شعر رو ساختی و قهرمانانه و بلند می‌خونی: من دزد قهرمانم. هیچوقت برنده می‌شم.

از دستم عصبانی بودی. رفتی اسمم رو روی کاغذ نوشتی و خط خطی کردی. بعد یه 20 کنارش دادی اونم خط خطی کردی.

مهتا: مامان روپوش تختم پاره شده!
(روپوش=روتختی)

مهتا (صبح): من دیشب زود خوابیدم؟
بابا: نه زود خوابیدی نه دیر.
مهتا: یعنی ولرم خوابیدم؟

موقع بازی اتللو، بابا بهت میگه: گوشه ها رو اگه بگیری برنده می‌شی.
مهتا: نه، گوشه ها برای من بدشانسی می‌آره.

مهتا: مامان من تو رو خیلی دوست دارم می‌دونستی! می‌خوام تولدت، خودمو کادو کنم بهت بدم.

دیشب خونه‌ی خاله، شلوار راحتی دُرسا(دخترخاله) را پوشیدی. شب اومدنی یادمون رفت پسش بدیم.صبح که با همون شلواره از خواب پاشدی می‌گی: شلواره دُرسا راحته‌ها. دستمو می‌ذارم روش گرمم می‌شه.

مامان: مهتا، اون آب نمک شکر را بخور. اسهالت زود خوب شه.
مهتا: می‌خوام خوب نشم. اصلا به من چه ربطی داره!

مهتا: بچه‌ای که نره شهربازی، دوچرخه نداشته باشه، اسکوتر نداشته باشه، اصن زندگی به دردش نمی‌خوره.

مامان: مهتا بخواب!
مهتا: اِاِ. چه خسیس!

قبلا یکی دو باری بهت گفتم: مهتا زود بزرگ نشی‌ها! من کوچولو‌ییت رو خیلی دوست دارم.
امروز با حرارت اومدی تو آشپزخونه می‌گی: اون چیزی که تو می‌خوای انجام نمی‌شه، چون من زود بزرگ می‌شم. بخاطر این! ( بعد دستت رو به درازای یخچال بالا می‌بری که یعنی قدم بلند شده)

مامان: مهتا پاشو وسایلت را جمع کن.
مهتا: دارم کار حساس می کنم. اگه خراب شه بدترین چیزه. شما هم تو کار من دخالت نکن.

مامان: مهتا من می‌رم دستشویی. اگه این خانمه زنگ زد در را باز کن.
مهتا: اگه اصن زنگ نزد چی؟

مامان توی پارک: مهتا این دو تا نی‌نی‌ها رو نگاه کن، چقدر رنگی و جینگیلی مستونن!
مهتا: آره یکیشون مثل فرشته است یکیشون مثل عروسا.

صبح در خانه را بستی که بابا نره سر کار. بعد می‌گی: دلم می‌خواست یه هَ‌اولا باشم سر کار اینو نابود کنم.

مهتا توی راه پله در حال تند تند کفش پوشیدن خطاب به مامان که داره از پله میره پایین: مامان نرو!! من همیشه جلو می‌رم. چون من رئیسم و فرمانده‌ام و ملکه‌ام.

آخر پیغام صوتی مهتا توی تلگرام برای دخترخاله اش که دو تا خواهر دیگه هم داره: سلام به مامان و داداش و باباهات برسون!

یه شب بابا یکی از پروژه هاش رو با موفقیت تحویل داده بود. ما هم تمرین کردیم و شب وقتی اومد مثل گروه سرود جلوش وایسادیم و بلند گفتیم: بابا «ف» موفقیتت را بهت تبریگ میگیم.
حالا از اون شب به بعد هی می‌آی دم گوشم می پرسی: مامان بابا دیگه موفق نشده بهش تبریک بگیم؟!

مهتا: مامان این لیوانه خیلی بی‌ادبه. داشتم آب میوه می‌خوردم، ریخت.


شب سه تایی رفتیم مرکز خرید، مهتا یک عروسک باربی باردار که دلش وا می‌شه، بچه‌ش از اون تو در می‌آد خرید. فردا روز اسباب‌بازی بود. اسباب‌بازیشو به علاوه‌ی یه چیزای دیگه گذاشت تو کیفش بُرد مهد. وقت برگشتن از مهد هی لوس‌بازی درمی‌آورد و کیفش را نمی‌انداخت روی دوشش. من هم مسئول کیف خودم بودم. رسیدیم خونه کیفش نبود. شاید توی تاکسی از دستش افتاده بود. پیش خودم فکر کردم طفلی «ف» با چه عشقی دیشب ما رو برد تا این اسباب‌بازی رو بخریم، شاید ناراحت شه بشنوه یه روزم دووم نیاورده. بذار لااقل یکی دو هفته‌ی دیگه بفهمه.

مامان: مهتا فعلا به بابا نگو کیف و اسباب‌بازیتو گم کردی. شاید ناراحت شه دعوات کنه.
مهتا: دعوا می‌کنه که دعوا می‌کنه. بابامه. باید از همه چی خبر داشته باشه.


مهتا: مامان میشه برم حیاط برات گل بچینم. آخه من معنی محبتو فهمیدم. معنیش اینه که همدیگه رو خوشحال کنیم.


مهتا: اِ بابا تو «فَ» داری من «مَ». هر دومون اَ داریم. چه خوب شد مامان به جای تو با یه مرد دیگه ازدواج نکرد. وگرنه اون اسمش شبیه من نبود.


مهتا: مامان مایوم کوچیک شد نگهدار برای داداشم. اونم کوچیک شد اون یکی رو بده بهش. اونم کوچیک شد برو براش بخر. یادت نره که من می خوام داداش از تو دلت درآری.

مهتا: مامان واسه چی باید همش آب دهن قورت بدیم؟ اَه چه دنیای بدیه.


مهتا: مامان خدا تو آسموناس؟
مامان: خدا همه جا هست. تو قلبمون. تو گلای زیبا. تو صدای پرنده ها.
مهتا: یعنی خدا تو انگشت منم هست؟
مامان (با خنده): یه جورایی آره.
مهتا (در حال فشار دادن و له کردن انگشتش ): چون خدا برف نبارونده.


مامان: مهتا وسایلت را جمع کن.
مهتا: خسته ام.
مامان: ای بابا تو که همش خسته ای.
مهتا: نخیر! من مهد میرم خسته نیستم. صبونه می خورم خسته نیستم.


مامان: مهتا کی امروز توی مهد ازتون عکس گرفت؟
مهتا: شکلش به منظور می خورد که اسمش کوروش باشه.

مامان نا (مامان ناهید): مهتا مبارکه لپ تاپت. (بابا لپ تاپ خرابشو داده به مهتا)
مهتا: ولی خوشحال نیستم. آخه پرینتر ندارم.
مامان: پرینتر چیکار می خوای؟
مهتا: که برم از توش کاغذ بردارم نقاشی کنم.


مامان (رو به مهتا که دقیقه ای ده بار در یخچال را باز می کند): چرا نمی فهمی مهتا! ژله نیاز به زمان داره تا سفت بشه.
مهتا (با فریاد): من ژله دوست دارم. من نیاز به زمان نمی خوام!


مهتا (رو به مامان که مریضه ولی باهاش اتللو بازی می کنه): با این مریضی‌ت فکر کنم بُردی.


مهتا: مامان «الکی» همون «دروغه»؟
مامان: آره
مهتا: پس چرا اسمشو گذاشتن الکی.


مامان: مهتا اسباب بازی هاتو جمع کن.
مهتا: کی با این پادرد جون داره!


- دو تا ظرف ژله درست کردم. یکی برای تو. یکی برای خودم و بابا. شب مال خودت را خوردی. فردا صبح بابا هنوز خواب بود. از خواب پا شدی اومدی تو آشپزخونه میگی: بابا دیشب گفت ژله نمی خوام. همشو دخترم بخوره. دوسَم داره خوب.


مهتا(از روی توالت فرنگی با صدای بلند خطاب به بابا که داره اصلاح می کنه): بابا وقتی ریشاتو می زنی تموم میشه خیلی خوشگل میشی.

مهتا (صبح موقع حاضر شدن برای مهد): پناه بر خدا. این لباس طوسی زشته رو باید بپوشم!


- شنبه ها روز شیرکاکائواه. یکشنبه ها روز بستنی میوه ای. صبح روز دوشنبه، روسری به سر از اتاقت اومدی بیرون می گی: مامان دوشنبه ها روز روسری باشه.

- یه موتور سوار چند روز پیش داشت می اومد تو پیاده‌رو بزنه به ما. من داد زدم «کجا می آی!». آقاهه گفت «حواسم هست». منم زیر لب گفتم چه جوری حواست هست که داری میای تو شیکم ما. امروز یه موتوری با سرعت از کنارمون رد شد. میگی: فکر کنم از اون موتورایی بود که نگاه نمی کنن ولی حواسشون هست.


مهتا: مامان امروز چه شنبه است؟


- برات بستنی خریدم. وقتی خوردی تموم شد میگی: هوس ذرت کردم. بوش میاد.
مامان: نمیشه دیگه. بستنی خواستی.
مهتا: خوب برای خودت ذرت بخر. تهشو به من بده.

مهتا (نصفه شب دم در اتاق مامان و بابا): مامان چون خرسم واقعی نیست دلم می خواد یه آدم واقعی پیشم باشه.


مهتا: مامان می دونی «حس درون» یعنی چی؟
مامان: (یه سری توضیحات)
مهتا: آفرین. آفرین.

مهتا (در راه برگشت از مهد به خانه): مامان رسیدیم خونه می خوام سی دی ببینم. بعد ناهار بخورم. بعد استراحت کنم که شب بتونم بازی کنم. بعد بخوابم.


- بابا می خواد آخر هفته بره رشت.
مهتا: مامان بابا کی می ره سفر که گریه شو بکنم.

مهتا: مامان کلاغا می دونن اسمشون کلاغه؟
مامان: نه. ما این اسمو روشون گذاشتیم.
مهتا (رو به کلاغا): بچه ها اسمتون کلاغه.
مهتا (رو به مامان): بهشون گفتم اسمشونو.

مهتا: مامان اگه منو الان ببری پارک به بابا میگم هی بهت نگه کتابخونه رو تمیز کن.

مهتا: مامان اگه بذاری شب تو اتاقت یه عالمه پیشت بخوابم، تا فردا و امروز، قربون صَقَقَت می رم.


مامان: مهتا بیا مسواک بزنیم.
مهتا: من جیش دارم.
بعد از پنج دقیقه اطراق روی توالت فرنگی.
مامان: پاشو بیا مسواک بزن دیگه.
مهتا: آی پام. آی پام.
مامان: پات درد می کنه؟
مهتا: آرزو دارم پام و سرم و دلم هیچوقت درد نکنه. یه تبلتم داشته باشم.
بعد از گذر از اداهای فراوان و سرانجام مسواک زدن، در حال بالا و پایین پریدن: مامان روش پرش کانگورویی این شکلیه.


مامان: مهتا لباس هاتو تا کردی؟
مهتا: بله
مامان: آفرین. چه دختری!
مهتا: مرسی که بهم میگی چه دختری.

شب قبل از بیرون آمدنم از اتاقت، طبق معمول بوسیدن و شب بخیر را هی لفت می دهی و حرفهای جگرسوز می زنی.
مهتا: انقدر که عاشقتم هیچوقت ولت نمی کنم.
مامان: منم انقدر که عاشقتم هیچوقت تنهات نمیذارم.
مهتا: پس چرا تو مهد تنهام میذاری؟

در تاکسی، خوابالو توی بغل من: مامان همش چشام از بین میره و میاد.


پیرهن و چند تیکه لباس اجق وجق تنت کردی، بعد با انرژی از اتاقت اومدی بیرون و می گی:
عروس دنیای ایران وارد می شود!!!

یه دونه از این کاغذ چسبونکی نارنجی ها آوردی، میگی: مامان روش بنویس «مهتا (فامیل)، استاد کارهای خوب و بالا و پایین». بعد که نوشتم می چسبونی روی لباست.

مامان: مهتا بلند شو دیگه. بقیه صبحونه‌ات رو، توی مهدکودک بخور.
مهتا: آخه تو مهدکودک چایی می دن. من می خوام شیر بخورم. شیر حوصله مو سر نمی بره.

چند تا کتاب آوردی بابا برات بخونه. بابا میگه یکیش رو انتخاب کن. یکی را انتخاب کردی، بقیه را برداشتی ببری بذاری سرجاش. رو به بابا میگی: بابا تو دنبالم نیا. نمی خوام بدونی جاشون کجاست.

مامان دم در موقع بدرقه بابا و مهتا: مهتا برو و انتخاب کن روز خوبی داشته باشی. اجازه نده حرف کسی روزت رو خراب کنه.
مهتا: آخه مهناز جون میگه بشینید سر جاتون چیکار کنم!؟! ... آهان تکیه میدم.

موقع برگشتن از مهد، خرس سفیده را که با خودت برده بودی، تمام مدت روی زمین می کشی. میگم چرا اینطوری می کنی، خوب کثیف میشه. میگی: این بچه دیگه بزرگ شده. باید راه رفتن را یادش بدم تا هی نگه بغلم کن بغلم کن.

مهتا (رو به مامان ِ عصبانی): مامان میای بازی کنیم! می خوام عصبانیتت یه خرده کم شه.

مهتا: مامان من تو رو از بابا بیشتر دوست دارم. بابامم از تو بیشتر.

موهای بلندت را در حمام کوتاه کردم. بعد دسته کردم و با کش پیچیدم و توی جعبه یادگاری هات گذاشتم. چند روز بعد پیداش کردی. اومدی میگی: چرا موهامو نگهداشتی؟ میگم برای روزای پیری و تنهایی. رفتی یه نقاشی کشیدی آوردی، میگی: مامان میشه اینم برای وقتی که پیر شدی نگهداری!

بعد از کلی کارتون دیدن، اومدی میگی: مامان میشه یه سی دی ببینم.لطفا!
مامان: نه. چون دو ساعت تلویزیون دیدی.سهمیه ات تموم شده.
مهتا: مگه خودت نگفتی «لطفا» کلمه جادوییه!

مهتا: بابا میشه خونه ی قبلی (منظورش بعدیه) رفتیم این تلویزیون رو نبریم که پارازیت نده، تبلیغم نکنه.

مهتا: مامان تو مدرسه ها، هیچکی بازی نمی کنه. فقط درس می دن. من میخوام بزرگ شدم نرم مدرسه.

دارم کانال تلویزیون رو عوض می کنم، یه دفعه میگی: مامان بذار اون فیلم دکتری رو ببینم که می خوام دکتر شم. چون درسم دوست ندارم بدون درس دکتری کار کنم.

مامان: مهتا این هفت ها که توی نقاشیت کشیدی چی ان؟
مهتا: اینا پرنده ان.
مامان: این + ها اونوقت یعنی چی؟
مهتا: این + ها یعنی که من دوست داشتم + بکشم.

عروس و داماد بازی می کردیم. طبق معمول هم من داماد بودم. وسطش رفتم دستشویی. اومدی پشت در دستشویی می گی: اَه داماد بیا دیگه. چقدر لِفتش میزنی.

مهتا: من اگه داداش داشتم شبیه داداشم می شدم.

بعد از مسواک زدن میگی: بذار آب بریزم تو دماغم تا بینی هاش نرم شه.

بابا ماشین را زد بغل، تا هر وقت کمربندت را بستی راه بیفتد. بالاخره بستی. بعدش با پررویی می گی: تازه، کف کفشمم گذاشتم اینجا آدم بیاد بشینه مانتوش کثیف شه.


یه «پی پی جوراب بلند» بود که اسمش را دوست نداشت. اَه اَه اَه.

مامان و باباش پیش خدا رفته بودند. اون چون شماره ی پیش خدا را داشت زنگ زد و به مامان و باباش گفت: من اسمم را دوست ندارم و می خوام عوض کنم و بگذارم «پی پی جوراب کوتاه».
بعد مامان و باباش گفتند که: باشه. اشکالی نداره.
بعد خداحافظی کرد و اسمش را عوض کرد.

پی نوشت: همیشه موقع خواندن داستان پی پی جوراب بلند به «پی پی» اسمش حساس است و کلی اَه اَه و خنده راه می اندازد. من واقعا منتظر بودم پی پی جوراب بلند قصد تغییر دادن این بخش از اسمش را داشته باشد. جدا سورپرایز شدم.


مهتا: بچه ها نباید از مامانا، دعوا تولید کنن!

مهتا: من خیلی بچه ها رو دوست دارم. اما بزرگترا رو اصلا. ابداً و ناصرا.

مهتا به مامان: بیا با من بازی کن. آخه من بازیو دوست دارم. آخه خودم که دو تا نیستم.

مهتا در حال نوشتن نامه به مامان: مامان مهربونم شما به من کمک کردید که بزرگ شم. ایندفه ازتون مچکرم.

مهتا: مامان یه بار که تو نبودی من با بابام، اخبار می دیدم. تو اخبار گفت بچه هایی که سرما خوردن رو اگه ببرید پارک، براشون خوبه.

می خوای بهم بگی «به تو چه». تا نگاهت می کنم، یه دفعه می رقصی و با آواز می گی: به تو چه می دونم بگم.

بابا: مهتا برات برنج بکشم؟
مهتا: اندازه ی سوسک یه کمی گنده!

با پز خطاب به دو سه تا دوست جدید تو پارک: من کلاس دومم. ولی هنوز میرم مهد.

مامان: مهتا این صداها را درنیار.
مهتا: می خوام پایینی ها فکر کنن «هَ او لا»اومده خونمون.

بعد از دیدن کارتون رابین هود: کاشکی دو تا بابا داشتم. یکی «ف» یکی رابین هود.

مامان: مهتا چرا موقع غذا خوردن از روی صندلی بلند میشی؟
مهتا: خوب چیکار کنم. خودم و روحم بلند میشن.

وسط مسابقه ی سکوت، طبق معمول حرف زدی. بابا میگه: مگه قرار نشد سکوت باشه؟
مهتا: آخه من عاشق حرفم. آخه اگه سکوت باشه چی می تونیم بگیم. چه توضیحی می تونیم بدیم.

در حال تماشای مسابقات وزنه برداری: بابا اگه این کارو می کرد واقعا براش سخت بود.

مامان: ببینیم بابا تو این تلویزیون یه برنامه ی آموزنده پیدا می کنه برامون.
مهتا: پرشین تون ِ آموزنده بزن.

بعد از خواندن چند صفحه ی اول شازده کوچولو، هوس نقاشی به سرت زد. گفتم یه مار بوآ بکش که یه فیل رو خورده. یک چیز سیاه و دراز کشیده ای و میگویی: مامان این یه «هَ او لا»ست که هیچ چیز بزرگی رو نخورده. فقط یه چیز کوچیک خورده که معلوم نیست.

مهتا: مامان خوش به حالت زودتر دنیا اومدی. زودتر بزرگ شدی.

مهتا در حال نوشتن نامه به مامان: مامان عزیزم، ازت مچکرم که منو زنده کردی. منو بزرگ کردی. حالا وقتی بزرگ شدم نباید گریه کنی. نباید بذاری که نرم. چون شوهرم ناراحت میشه. یه روز فرداشم میام خونتون با شوهر و بچه ام.


مهتا: اگه می رفتم پارک، روز خوبی داشتم. ولی هیشکی منو نمی بره. ناراحتم.

مهتا: کسی که از نقاشی من خوشش نیاد بهش اصلا حال نمی کنم. فکر نمی کنم.

کفش صورتی ات را با واکس سیاه کردی. دعوات کردم. میگی: آدم با بچه ی خودش اینطوری حرف نمی زنه. با بچه ی مردم اینطوری حرف می زنه.

مهتا: مامان الان چی داره؟
مامان: میگ میگ.
مهتا: اَه بدم میاد. مامان اخبارتو ببین. نمی دونم چی چی تو ببین.

یه چیزی رو رمزی به بابات گفتم. نمی خوام تو بفهمی. میگی: مامان بگو دیگه! بگو! قول می دم گوش ندم.

پام زخم شده نگاه می کنی و می گی: می بینم اصلا فدات می رم.

رو به بابات: مامان راست می گه. تو خودمو لوس کردی.

مهتا: دیشب خیلی روز خوبی داشتم.

نمی خوای بری حموم، می گی: اصلا خدا منو آفریده. این سرنوشت منه که نمیرم حموم.

از پشت آیفون به بابا: بابا اندازه ی زمین و خونه و بیرون و مهد، دوسِت دارم.

مهتا: مامان خیلی دلم برای کوچولویی هام می سوزه. می خوام دوباره کوچولو شم.

مهتا: من به بابام قول دادم که برام شیرکاکائو بخره.

تا من برسم به ماشین، رفتی روی صندلی جلو نشستی، کمربندم بستی. میگم مهتا بار آخرت باشه جلو می شینی ها. در حالی که بابات دستتو گرفته، میگی: بابام دوست داره جلو بشینم. چون همش می خواد نازم کنه.

مهتا: مامان یه دوست پیدا کردم. یه دوست تپل.

در انتظار رسیدن بابا: چقدر دیر شب می شه. چرا خدا باید بذاره بچه ها دلشون برای باباشون تنگ بشه!

دختر خاله ات با شیشه از یخچال آب خورده. اومدی آمارشو دادی، بعد میگی: مامان تقریبا بهش بگو که بی ادبه.

در حال تاب خوردن: هر کی می خواد منو ببینه که چه تند تاب می خورم، ببینه. به من چه!

عدس های سوپ را در حال خندیدن تف می کنی اون ور میز. چند بار من و بابا بهت تذکر می دیم که این کار رو نکنی. دست آخر بابا می گه: نکن مهتا، عصبانی میشیما! میگی: خوب عصبانی بشید. منم باهاتون می جنگم.

دوستت توی پارک داره گریه می کنه. بهت می گم برو حواسشو پرت کن ازش بپرس این گل کاغذیا رو چطوری درست کرده. رفتی جلوش وایسادی می گی: مامانم گفته حواستو پرت کنم بپرسم اینو چه جوری درست کردی!

از بابا می پرسی: مگه پی پی همون چیزی نیست که می خوریم. پس چرا می گیم کثیفه؟

مامان: مهتا چرا کیک را دیروز بیرون گذاشتی. خشک شده. جریمه ات اینه که الانم نذارم این کیک نرم و تازه را بخوری.
مهتا: جریمه ی توام اینه که دیگه از اخبار و فیلما خبری نیست. فقط از پرشن تون (کلا به کارتون می گی پرشن تون) خبریه.

مامان بزرگ مریضه. براش سوپ و غذا را توی سینی بردم. رفتی روی مبل نشستی می گی: غذای منم عین مام بزرگ بذار تو سینی. سوپم برام بریز بیار.

دخترای دخترخاله ی بابات را که چند سالی از تو بزرگ ترند صف کردی و نوبتی می گویی بغلت کنند. بعد آمدی می گویی: مامان دو تا برچسب بده می خوام به ماندانا و میترا جایزه بدم. چون هر دوشون تونستن بغلم کنن.

رفتی بالا سر مامان بزرگ بیمارت و مثلا داری همدردی می کنی، می گی: دلت برای خودت می سوزه؟! من وقتی مریض می شم دلم برای خودم می سوزه.

داریم با هم می ریم پارک. رو می کنی به بابا و مامان بزرگ می گی: شما که کوچولو نیستید. خیلی بزرگ شدید. پارک هم اصلا دوست ندارید! می خوام برم پارک. قراره برم پارک. هَ هَ هَ.

مهتا: مامان اگه قول بدی من زیاد توی پارک بمونم جایزه داری. جایزه ات هم مخصوصه.

چند وقت پیش بهت گفتم: مهتا آدم مامانشو به خاطر اینکه مامانشه دوست داره. دوست داشتن غیر مشروط! نباید به خاطر آدامس و شیرکاکائو و بستنی دوسَم داشته باشی. هر وقت برات نخرم هم بگی دوستت ندارم. من این مدل دوست داشتنو نمی خوام.
امروز اومدی می گی: مامان می شه با کامپیوترت بازی کنم؟ اگه اجازه بدی بازی کنم دیگه برای شیرکاکائو و بستنی و پارک و آدامس دوستت ندارم.

پای کامپیوتر، مشغول کارای پایانی پروژه ام هستم، هی میای حواسمو پرت می کنی. می گم برو بذار کارمو تموم کنم. رفتی دم در می گی: فقط یادت باشه اگه دلت برام سوخت نگی وای وای وای دخترم گم شده!

مهتا: مامان خوش به حال بابا که داره میره بیرون تو این شب قشنگ.

مهتا: مامان اون روزایی که می ریم یه جایی، بعد از اون جا، بریم پارک.

موقع مسواک زدن هی خودت را تکان می دهی. می پرسم: جیش داری؟
می دوی توی دستشویی و با اعتراض می گی: اِ نمی خواستم حدس بزنی که جیش دارم.

نصفه شب از خواب پا شدی می گی: مامان خودمو به خودم پس می دی!
(تمام روز داشتم به این جمله ات فکر می کردم)

صبح موقع رفتن به مهدکودک، زودتر از تاکسی پیاده شدیم که من از عابربانک پول بگیرم. بعدش که داریم پیاده می ریم که برسیم مهد می گی: فکر کنم این مهدَ رو دورتر کردن!

مهتا: مامان ابروم درد می کنه.

مهتا: مامان بابام همه جامو بوس کرده، ولی پشه هام نرفتن. (جای نیش پشه ها که می خاره)

تا بابا زد کانال مورد نظرش برای گوش دادن به اخبار، اخبار تموم شد. می گی: اِ اینم تموم شد. دیگه مجبوریم پرشن تون ببینیم.

دارم روی تخت میچلونمت و بوست می کنم. وسط خنده هات می گی: انقد دوسِت دارم که نمی تونم از دستت در برم.

در دستشویی مستقر بودم که صدای فیلم خشن و دعوایی شنیدم. با صدای بلند می گم: مهتا کانالو عوض کن. این فیلم مناسب تو نیست. می گی: خیلی قشنگه! چند سال زندان بوده. از خانومش جدا شده. بچه شون گم شده، حالا پیدا شده.


  • بخش اول:

(از بدو بیداری)
مامان: مهتا اتاقت رو امروز تمیز کن تا عصری بریم پارک.
مهتا: نمی خوام تمیز کنم. خسته ام.
مامان: وقت زیاد داری، آروم آروم تمیز کن خسته نشی.
(عصر)
مهتا: مامان خیلی هیجان زده ام که می خوام برم پارک (با توجه به اینکه هر روز می ری پارک) ولی از یه چیزی ناراحتم که می خوام اتاقمو تمیز کنم.
مامان: ببین این یه قانونه! اتاقت رو تمیز نکنی پارک نمی ریم.
(کمی بعد)
مهتا: این یه قانونه! منو می بری پارک وگرنه دوستت ندارما!
مامان: من دوست داشتن پارکی و بستنی ای و شیرکاکائویی نمی خوام.
(کمی بعد)
مهتا: قانون من و دُرسا (دختر خاله ی هم قد و قواره) اینه که وسایل جمع نمی کنیم!
مامان: سکوت
(کمی بعد)
مهتا: سمانه جون (خاله ی مهدکودک) گفته تو وقتی که دستات خسته است برو پارک با دستات یه خُرده ورزش کن، خستگیش در ره بعد بیا خونه اتاقتو جمع کن.
مامان: سمانه جون خودش اینو گفته؟
مهتا: آره.
مامان: فردا بیام ازش بپرسم.
مهتا: ازش نپرس چون گفته مامانا اون حرفایی که من زدم رو نیان اینجا از من بپرسن!

  • بخش دوم:

بابا: مهتا شلوارتو بپوش!
مهتا: فعلا من گربون ِ خودم برم.

مهتا: مامان من گریه می کنم روحمم گریه می کنه. مگه نه؟!

مامان: مهتا من دارم می رم سمینار.
مهتا: اَه! بازم خسته میای.

مهتا: پیشیا گشنشون می شه، میو می کنن، دلم براشون شور می زنه.

مهتا: مامان لباس عروسیتو از کجا گرفتی منم برم بگیرم.

مهتا: مامانی دلم درد می کنه. فکر کنم بچه ام لقد می زنه.

مهتا: بابا کتاب «خرمن شعر» خوب کردی خریدی. از قلب مهربونت تشکر می کنم.

مهتا: مامان عکس بابابزرگ رو دیدم گفتم فداش بشم رفته پیش خدا.

مهتا: مامان اینو (روبان) که دور دستت بستم بگو مرسی که من خوشحال بشم.

لم داده روی مبل در حال خوردن ژله بستنی: مامان از خودت خجالت بکش. میری دانشگاه بابام منو نگه می داره. خونه رم همش کثیف می کنی.

بعد از خروج از دندانپزشکی: مامان، خانوم دکتر فهمیده بود من سرما خوردم. از این ماسکا گذاشته بود.

کرم های ابریشم ات را با بادبزن نشسته ای باد می زنی و می گویی: گربون ِ راه رفتنش برم.

مهتا: اَه. بدم می آد از این مامانای بی حوصله.

مهتا: وای چقدر خسته ام. چشام می بینی که خواب آوره!

در حالیکه من مشغول کارهای خانه بوده ام، رفته ای برگهای آگلونمای نازنینم را که بعد از هفته ها صبوری و رسیدگی درآمده اند، کنده ای و توی آب گذاشته ای کنار دستت و نشسته ای به تلویزیون تماشا کردن! فرستاده امت توی اتاقت و قرار است فعلا همان تو بمانی تا عصبانیت من کم شود. از توی اتاق داد می زنی: من اونایی رو که با من مهربونی نمی کنن دوست ندارم.

توی پارک با یکی دوست شدی که اسکوتر داره. دویدی پیش من اسکوترت را برداشتی و در حالی که داری به سمت دوستت می رانی، رو بهش بلند داد می زنی: ببین امیدوارم تیم خوبی بشیم!

مهتا: من قلب بی تربیتی دارم.

مامان بزرگ: مهتا چرا کثیف کاری می کنی. از کی یاد گرفتی این کارارو!
مهتا: از دُرسا یاد گرفتم.


چتری های جلوی موهایت را نمی خواهم کوتاه کنم تا بلند شوند. بابا مرتب بهت می گوید موهایت را بزن کنار تا ابروهاتو ببینم. امشب رفتی جلوی بابا وایسادی و ناغافل با تفنگ دقیقا شلیک کرده ای تو حدقه ی چشمش! بابا از دستت عصبانی شده و قرار شده بروی توی اتاقت و تا بابا آروم شود از آن جا بیرون نیایی. کم کم از جلوی در ِ اتاق نشستن شروع می کنی و هی جلوتر می آیی. بعد می رسی نزدیک بابا و با ناز می گویی: دیگه ابروهای منو دوست نداری؟

از توی حیاط خطاب به من که پشت پنجره ی طبقه ی چهارم ایستادم: به بابا زنگ بزن بدونه که من این پایینم هر وقت شب شد میام بالا.

خطاب به دو تا پسر شیطون توی پارک که هی به تو و دوستت با تفنگ اسباب بازی شون شلیک می کنند: پسرا من یه فکری به ذهنم رسیده. شما نباید به ما با تفنگ شلیک کنید!
پسرا: شما دزدید. ما پلیسیم بهتون شلیک می کنیم.
تو: ما که دزد نیستیم. ما فقط یه بچه ایم.

آموزش مهارتهای زناشویی به من: آدم که با یکی ازدواج می کنه اینطوری رفتار نمی کنه.

مامان، بزرگ که شدم می خوام اول کارآفرین بشم بعد می خوام سه تا بچه ی دختر ِ دو قلو به دنیا بیارم. نه! اول باید بابای بچه مو پیدا کنم. مامان چه جوری یه بابا برای بچه ام پیدا کنم؟

تنهایی داری مسواک می زنی. بابا هم که نفسش از جای گرم بلند می شود هی به من میگه بیام روی کارت نظارت کنم. منم خسته! یکدفعه از توی دستشویی داد می زنی: من دارم مسواک می زنم اگر چرت و پرت نگید لطفا بذارید من این جا تنها باشم.

من: مهتا ندو!
تو: بذار یه خرده بدوام هیجان داشته باشم.

در حال پرتقال خوردن: مامان تا تاریک نشده منو ببر پارک. چه پرتقال خوشمزه ایه مامان. اگه تو هم بخوری دلت باز می شه.

بعد از خوردن نوشابه: ماشالله این گازش تنده ها!

تو: مامان بیا عروسی بازی کنیم.
(هی می رقصیم و راه می ریم)
تو: شوهر عروسی تموم شد حالا بیا خوب زندگی کنیم! منو علی صدا کن. اسم من علیه. اسم تو چیه؟
من: (که اول شوهر بودم حالا باید زن باشم) شیرین جون! (برای در رفتن از زیر بقیه ی بازی) علی جون داری می ری سر کار؟
تو: آره. اگه بچه می خواست از تو دلت دربیاد، به من اس ام اس بزن که ببرمت با ماشین بیمارستان.

زیر چتر در هوای بارانی: مامان چترش خیلی بزرگه ها! داداشمم این زیر جا می شه.

از دست بابا عصبانی شدی. بهش می گی: حالا می دونم باهات چیکار کنم. برخورد می کنم!

از خانه ی خاله برگشته ایم. صدایت را از توی دستشویی می شنوم که به بابا می گویی: بابا فکر کنم جورابام مال دُرساست.(عاشق برداشتن وسایل دُرسایی)

تو: بابا می شه بیچولی کنی؟
بابا: بیچولی چیه؟
- همون ماساژ به انگیلیسیه.
بابا با خنده: ماساژ خودش انگیلیسیه.

توی پارک به دختری که لباس تابستانی پوشیده: دختر خانوم لُختی، سرما نخوری؟

- مامان اون حیوونایی که درختارو دلر می کنن اسمشون چیه؟

توی ماشین بلوزت را در آوردی و لخت نشستی و می گی: پوست آدم اگه آفتاب نخوره خشک می شه.

بابا لپ تاپ اسباب بازیتو بسته گذاشته روی میز. از روی تاب داد می زنی: بابا نبندش! اِمِیلِش (ایمیلش) پاک می شه. تازه نصبش کردم!

- مامان، بزرگ شدم برام یه گربه ی حامله شده بگیر.

در مهد کودک در پاسخ به سوال مادر یعنی چه؟
- مادر یعنی دوست داشتن! اگه مادر بشم، بزرگ می شم. خونه می سازیم و می گیم پله اش را کم بسازد تا ما خسته نشیم.

من: مهتا تو هم بیا مثل بابا کمک کن باقالی ها را پاک کنیم.
تو: من نمی خوام کمک کنم. می خوام این جا بشینم بابامو که داره کمک می کنه تماشا کنم.

بعد از تماشای مت و پت، خطاب به من: مامان به کمک همدیگه خونه شون رو به هم ریختند!

بعد از اولین تجربه ی حمام کردن ات به تنهایی:
من: مهتا چقدر خوبه همیشه خودت حموم کنی!
تو: آره، کار خداست.

با هیجان، خطاب به بابا که داره می آد تو رو بخوابونه: بابا تو چه قصه هایی بلدی؟

من: مهتا مچ دستم خیلی درد می کنه!
تو: قربون اون دستات بشم.

- مامان تو مهد کودک که تو نیومده بودی دنبالم، می خواستم گریه کنم اما بعد به خودم گفتم: مهتا شجاع باش!


از دستشویی با صورت خیس بیرون آمده ای و می گویی: تو دماگم آب ریختم یه ذره جون بگیره. نرم شه.


لباس من را از توی کمد برداشتی، اومدی نشونم می دهی و می گویی: مامان ببین لباسمو! کوچولو بودم می پوشیدم!
- نه خیر. شما کوچولو بودی اینو نمی پوشیدی. این لباس منه.
- (با تحکم) این دیگه کوچولوت شده. قد من شده. مال منه.
- (در کمال سخاوت) باشه مال تو.
در حال پوشیدن لباس همراه با ذوق و شوق فراوان: تاپ خوبیه؟ گرمه؟

در خیابان: پاهام درد می کنه مامان!
- بهت گفتم این کفش را نپوش، برات گشاده.
- آخه اون موقع پاهام درد نمی کرد.

- مامان شلوارت چقدر خوشگله. خیلی تیپ می ده.

در حال رفتن به سمت دستشویی: بابا تو هم بیا.
بابا: نمی آم. خودت برو.
- خودتو لوس نکن. بیا دیگه.

توی دستشویی: مامان اسپیکر (اسپری) بزن!

- مامان اگه به جان تو، من الان می رفتم خونه ی مامانا(مامان ناهید) خیلی خوب بود.

در حال خوردن آش رشته: من آشگ ِ(عاشق) لوبیام. اگه نخورم آشگ نمی شم.

بابا داره گردو می خوره. می پره توی گلوش، سرفه می کنه.
مامان: چی شد؟
بابا: جِست تو گلوم.
مهتا: مال آلودگی هواست. آلودگی هوا جِست می آره.

از توی حیاط در حال اسکوتر سواری، رو به من که چهار طبقه بالاتر، سرم را از پنجره بیرون آورده ام:
مامان یادش به خیر بچه بودم.

در حال جستجو برای پیدا کردن قیچی کوچکت: کاش من یه داداش داشتم. ادوارد دست قیچی بود. بهش می گفتم ادوارد دست قیچی زودی اینو قیچی کن.

با لوس بازی رو به بابا: از دستشویی که اومدم بیرون، گوشم خورد به در.
بابا: آخ آخ! بیا نازش کنم. کدوم گوشت خورد؟
- هر سه تاش.

مامان در حال انتظار در دستشویی: ای بابا چقدر این پی پی شما ناز داره. نمی آد.
مهتا: شاید باهام دوست شده. یه کاگذ(کاغذ) برام نوشته گفته من با تو دوست شدم. چون سفتم، دیگه نمی آم.

مهتا: اصلا چرا تو یه بچه از تو دلت درآوردی؟
مامان: چون دلم می خواست یه بچه داشته باشم که عاشقش بشم. منو برگردونه به کودکیام.
مهتا: من نمی تونم تو رو به کودکیات برگردونم. چون ماشین بِهِم می زنه.

- مامان دیروز که من بیدار بودم، یه خواب عجیبی دیدم.

مامان: مهتا خلبان چیکار می کنه؟
مهتا: خلبان اگه یه دزدی بیاد، سوار هواپیماش می کنه می بردش زندان بعد می بردش شهربازی با بچه اش.

دو تا عروسک گذاشتی توی کالسکه ات، اومدی پیش من می گی: اینا بچه های منن. اسمشون سایا و گلپونه است. وقتی توی دلم بودن، اسمشون تینا و فریبرز بود.

بابا داره پرتقال می خوره، بهش می گی:بخور بخور تا زندگیت به خطر بیفته.
بابا: مگه با پرتقال خوردن زندگی آدم به خطر می افته؟
مهتا: آره تو اخبار شنیدم.

خیلی خسته ام اما به زور می خوای منو وارد بازی ات کنی. اومدی کیف به دست جلوم وایسادی می گی: خانوم شما کارت مدرک (!) دارید؟
من با بی حوصلگی: نه خیر.
با حرص می زنی روی دستم و می گی: پس خدانگهدار.

موهای بابارو کوتاه کردم. اومدی در گوشم می گی: چرا موهاشو کوتاه کرد. موهاشو دوست داشتم.

مامان: مهتا خمیر دندون به مسواکت کم بزن.
مهتا: باشه. می دونم. کم می زنم. اما نمی آرم ببینی. چون کم که دیدن نداره.

تحت تاثیر کارتون زیبای خفته، خوابیدی، چشماتو بستی و به من می گی: منو ببوس بیدار شم.
بوسیدمت. چشماتو باز کردی می گی: سلام داداش!

مهتا: مامان با من بیا برم دستشویی.
مامان: تو دیگه بزرگ شدی. تنها برو.
مهتا: آخه می رم دستشویی دلم برات تنگ می شه.

مهتا: مامانی من 4 سالم که شد می خوام دنیا را تمیز کنم. خوشگل کنم. پر از ستاره کنم.

ساعت 9 صبح در حالیکه که با انگشت برام خط و نشون می کشی: مامان ببین! من اون مهد کودکُ داغون می کنم. می شکونم. نمی خوام برم.

در حال تماشای برنامه ی علمی درباره میمون ها هستی که بابا از توی اتاق بیرون می آد. با هیجان به بابا می گی: بابا!! یه عالمه بچه میمون و مامان میمون و بابا میمون!

مامان : مهتا به بابا سلام کن.
مهتا: من به سلام نیاز ندارم.

مامان: مهتا وقتی یکی به آدم می گه «شب به خیر» تو باید بگی «شب شما هم به خیر».
مهتا: نخیر. اگه یکی به من بگه «شب به خیر». منم می گم « شب خودمم به خیر».

آدامسامو برداشتی برای خودت و داری می بریشون. می گی: تو اینا رو نخور. معده ات درد می گیره.

بابا رفته یه جایی قایم شده. صداهای ترسناک از خودش در میاره. دست به بغل می گی: ای بابا. چه دَد (چقدر) این منو می ترسونه. اگه منو بترسونی جیزّه. دستگیرش کنید!

در حال توضیح نقاشی ات به بابا: بابا اینا عروسن. یه جور نامزدن.

عاشق ِ نشستن روی پله ی بالای نردبون و دو ساعت پشت هم شعرای من درآری خوندن و هی سخنرانی کردنی. در همین راستا به من می گی: اِ گفتم نردبونو بیار! شاید گوشاتو موش خورده!

مهتا: مامان می شه برام یه داداش بیاری که دختر باشه؟ مامان می شه داداشام از تو دل خودم بیرون بیان؟

مهتا: مامان پس من بزرگ شدم با کی ازدواج کنم؟
مامان: با هر کی دوسِش داشتی.
مهتا: من می خوام با بابام ازدواج کنم.
مامان: هیچکی نمی تونه با باباش ازدواج کنه. چون باباش قبلا با مامانش ازدواج کرده.
مهتا. آخه ریشاش خیلی خوشگله! (بابا که ریش نمی ذاره!)

مهتا: مامان اگه بذاری من به موبایلت دست بزنم، می بخشمِتا!

مهتا: مامان اگه قول بدی اگه من توی شلوارم جیش کنم عصبانی نشی، بهت ستاره می دم.

دل درد داری و یک بار هم بالا آورده ای.
مامان: فهمیدم چرا حالت بد شده. چون دیشب خیلی شکلات خوردی. ببین من و بابا نخوردیم حالمون خوبه.
مهتا: من خودم دیدم بابام یه دونه شکلات خورد.
مامان: حالا اون یکی خورده. تو خیلی خوردی.
مهتا: می خواستم یکی بخورم اما دلم برای همه ی شکلاتا تنگ شد.

خاله ی مهدکودکتون رفته و جاش یکی دیگه اومده.
بابا: مهتا خاله سحر که رفته کی جاش اومده؟
مهتا: خاله سحر نرفته! خودشو عوض کرده.

مهتا: مامان، دُرسا (دختر خاله ات) خیلی شیطونه ها.
مامان: خودتم شیطونی.
مهتا: نخیر من شیطون نیستم. من باحالم.

توی دستشویی خونه ی دوست بابا، سر و ته نشستی، بعد می گی:
شیرشون باید این وری باشه.

شب توی اتاق ما خوابیدی. توی تاریکی بلند می شی از اتاق بری بیرون. می گی: خوابم نمیاد.
همین که از روی تخت می آی پایین، می گی: اوه اوه، این جا چه دَد (چقدر) ترسودنیه!

بابا شب از من می پرسه: مهتا امروز شربتش رو خورد؟
رو به بابا می گی: شربتشو خورد بچه ات. گریه هم نکرد.

مامان: مهتا تا اسباب بازی هاتو جمع نکنی پارک نمی ریم.
مهتا: خوب کمک کنید یه بچه اسباب بازی هاشو جمع کنه. خوشحال باشه می ره پارک دوست پیدا کنه.

مارک لباست اذیتت می کنه، می گی: اینو بکَن. اذیتم می کنه. یه جوری ناخوناشو فرو می کنه.

کسی نبود تو رو بذارم پیشش، با هم رفتیم دانشگاه. سر کلاس هی بلند می شی می ری در رو باز می کنی و دوباره بر می گردی. استاد می گه: در رو ببند بیا بشین! آفرین دختر ِ خوب.
می گی: خوب جیش دارم!
کلاس می ره رو هوا. استاد می گه: مامانش پاشو!
بعدش نمی دونم بچه های کلاس چطور با این سرعت به این شناخت جامع در مورد تو رسیدن که میگن: استاد الکی می گه! می خواد مامانشو شیش طبقه بکشونه پایین.

پام خورد بهت، نزدیک بود بیفتی. می گی: حواستو نگاه کن!

برای تولدم یه نقاشی کشیدی. می گم زیرش رو امضا کن برام. یه چیزایی می نویسی و می خونی که: مامان جون تولدت مبارک! از هدیه های خوبَت سپاسگذارم.

داریم تلویزیون نگاه می کنیم. یه صدایی از توی اتاق می آد. من با تعجب میگم: صدای چی بود؟
می گی: مردما دارن کوه می کارن!!!

مهتا: پی پی!
مامان(با حرارت): بدو دستشویی.
مهتا(با آرامش): نگفتم که پی پی دارم. فقط گفتم پی پی.

شب وسط من و بابا که از خستگی منگ خوابیم: مامان الان نمی تونم کره بخورم چون مسواک زدم، فقط می تونم آب بخورم؟
مامان: بعله!
بابا: مقدمه رو رفت.
مهتا: من آب می خوام بخورم.
من و بابا در حال خندیدن.
مهتا: نخندین! آب که خندون نیست.

دستاتو شستم. بعد رفتی به جوهر دست زدی، دوباره کثیفشون کردی. اومدی می گی:
مامان دیدی اینجای دستمو نَشُستی!

مامان: آخه من چه گناهی کردم بچه دار شدم که بیاد منو وشگون بگیره!
مهتا: خوب دلت بچه می خواست.

- بابا اینو من دوزیدم.
- مامانم امروز برام ژله پزیده.
- بابا بو کننده (خوشبوکننده) زدیم.
- من خانم شیرینی پُختنم.
- مامان پی پیم داشت می ریزید.
- داشتم میشمُریدم.
- فعلا که من گافلگیرم (غافلگیرم).
- عروسی من سه شنبه شروع می شه.
- آلوده آوردم (بالا آوردم).
- من سه تا بچه ی دو گُلو دارم. (دوقلو)
- مامان یه خون توی چشمم مرده. (خون مردگی توی چشم)


سرم به کامپیوتر گرم شده. صدات نمی آد. می پرسم: مهتا کجایی؟ میگی: یه جای مهم!
(بعدا معلوم میشه اون جای مهم اتاق خواب من و بابات بوده که داشتی با تفنگ ِ آبپاش ات دیواراشو خیس می کردی)

اسپری خوشبو کننده ی توی دستشویی را برداشته ای و فیش کرده ای تو چشمت. با کلی آب چشمهایت را شستم. بعد میگم: این اسپری مال چشم نیست. میگی: آخه تو چشمم هم یه بویی می اومد.

شب ها، قانون گذاشته ایم که تلویزیون مال باباهاست و بچه ها نباید سی دی ببینن. به سمت پنجره نگاه می کنی و میگی: داره روشن میشه. برم یه سی دی بیارم ببینم.
(هوا تاریک بود!)

اول رُژ زده ای به ناخن هایت، بعد رویش را لاک زده ای. می گم: این دیگه چه جورشه؟ میگی: خوب دوست دارم. رنگای گَشَنگی (قشنگی) می شه.

داری نقاشی یک ماشین را رنگ می کنی. میگم: شیشه هاشو اگه رنگ کنی، یکی بخواد بیرون رو ببینه نمی تونه ها! میگی: خوب شیشه رو می کشه پایین.

دو تا عروسک داری که شبیه هم ان. فقط لباس هاشون فرق داره. با تعجب آوردیشون نشون من می دی بعد می گی: مامان! این شبیه خودشه!

پشه پاتو زده. می گی: آخه چرا اینجامو خورده؟ بعد خودت جواب می دی: گُشنش بوده.

مهتا: مامان دلم درد می کنه! فکر کنم بُدو بُدو کنم خوب شه.

من: مهتا اگه قلابم رو بدی بهت یه ستاره می دم. اصلا تو بهش دست زدی؟
مهتا: آره
من: بعد از اینکه بهش دست زدی چیکارش کردی؟
مهتا: گُمش کردم.

مهتا: مامان یه بار که من آدا (آقا) شدم، تو با من عروسی می کنی؟

من: مهتا رُژ نزن.
مهتا: ولش کن این حرفا رو. این حرفا رو به خودت بزن.
من: دست به لوازم آرایش نزن.
مهتا: می دونم چه کار بدیه ولی دوست دارم دست بزنم.

مهتا: بابا میشه یه بار دیگه با مامان عروسی کنی که منم باشم؟

من: دومینوهاتو جمع کن مهتا.
مهتا: تو جمع کن. من در حال خستگی ام.

مهتا: مامان تو مهد کودک یه دوست صورتی پیدا کردم.
من: اسمش چیه؟
مهتا: حسن.


«ف» از اول، علاقه ای به تعویض پوشک مهتا نداشت. به خصوص اگر پی پی کرده بود. می گفت اصلا حرفش را نزن. به محض اینکه بوی خرابکاری اش بلند می شد، پیت پیت گویان روانه اش می کرد به آغوش مادرانه و ناگزیر من. کم کم که دخترمان بزرگ می شد شروع کردم به نصایح از سر دانایی های ناتمام مادرانه ام که این برخورد تاثیر بدی رویش می گذارد و فکر می کند کار بدی کرده است و عزت نفسش را از دست می دهد و از این حرف ها. بی تاثیر نبود و «ف» خیلی زود شروع کرد به باب کردن تکه کلام «بابا با پی پی هم تو را دوست دارد». نتیجه اش اما این شد که حالا وقتی پی پی می کند و می خواهم بشویمش فرار می کند و داد می زند که بابا با پی پی مرا دوست دارد. انگار نه انگار که من اول، با پی پی دوستش داشته ام. حالا شده ام دیو یک سر و دو گوشی که می خواهد طناب اتصال عاشقانه ی دختر و بابا را با بی رحمی تمام قطع کند.