نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.
یکی از دلایلِ حذفِ مکررِ آدمهایِ زندگیمان هم، شاید این باشد که ما بلد نیستیم خودمان را با وجود اخلاقهای گندمان دوست بداریم. اگر بلد بودیم، از بودن در کنار آدم‌هایی که هرازگاه ما را به یاد این بخش از وجودمان می‌اندازند دلزده نمی‌شدیم و سراغ آدم‌های تازه‌ای که هنوز از این بخش از وجودمان بی‌خبرند، نمی‌رفتیم.

داستانک


شباهتهای زیادی به خودم دارد. از آن دست آدم‌های منحصر به فرد است که به سادگی در دام عشق هر کسی نمی‌افتد. مغرور است. تمامیت‌خواه است. عشقش را درست مثل خودم خرده خرده می بخشد. محافظه کار است. بی‌رحم است. از آن دست آدم‌های جذابی که مثل استخوانِ ماهی، توی گلوی آدم گیر می‌کنند و الکی الکی آدم را به کشتن می‌دهند. نگاهش که می‌کنم انگاری خودم را توی آینه می بینم. برقِ چشم‌های فریبنده‌‌اش آشناست. دهان بسته‌اش با من حرف می‌زند. خوب می‌دانم چطور می‌تواند برای یک «دوستت دارم» گفتن، بی‌طاقتم ‌کند. بیمارم ‌کند. بیچاره‌ام ‌کند. همه‌چیز را درباره‌ی این لعنتیِ دوست داشتنی می‌دانم. برای همین است که باید با سرعت از کنارش عبور کنم. از آدم های شبیه خودم می‌ترسم. این آدم‌ها قدرت آن را دارند که من را تبدیل به یک دیوانه‌ی افسرده‌ی تمام عیار کنند.


می‌گوید رفتارهامان ریشه در احساساتمان دارند و احساساتمان ریشه در افکارمان دارند. یعنی یک فکری توی سرمان می‌آید که یک احساسی به ما می‌دهد و بعدش در راستای این احساس یک رفتاری ازمان سر می‌زند. می‌گوید تغییر دادن افکارمان زمان زیادی لازم دارد. بنابراین فعلا قرار است انرژی مان را بگذاریم روی تغییر رفتارها. البته حذف رفتارهای ناخوشایند خیلی زمان می‌برد و به طور کامل هم ممکن نیست، بنابراین فعلا قرار است انرژی‌مان را بگذاریم روی ایجاد رفتارهای تازه و خوشایند. وقتی رفتارهای خوشایندمان را زیاد کنیم، تلخی رفتارهای ناخوشایند کمتر می‌شود.


می‌گوید برای کمرنگ کردن یک هیجان منفی باید سه بار هیجان مثبت ایجاد کنیم. معنی‌اش این است که اگر کسی را دلخور کردم باید سه بار خوشحالش کنم تا دلخوری‌اش کمرنگ شود و اگر چیزی مرا آزار داد، باید سه بار خودم را خوشحال کنم تا آن چیز آزاردهنده در ذهنم کمرنگ شود. من به این راهکارها نیاز دارم. مغزم مثل کامپیوتری است که باید به آن برنامه بدهم.


در این روزها و هفته‌های دردناک سی و شش سالگی، سخت درگیر فاصله گرفتن از بخش بزرگی از هویتم هستم. ‌می توانم حالا در پاراگرافهای طولانی درباره‌ی این بخش از هویتم بنویسم و تمام آدم‌های حاضر در سی و شش سال گذشته‌ی زندگی‌ام را در شکل‌گیری آن مقصر قلمداد کنم. به خصوص اینطور وقت‌ها معمول است که سریعا سراغ والدینمان می‌رویم. اما هر اعتراض تازه‌ای معنایش بیشتر فرو رفتن در این بخشِ آزاردهنده‌ از هویتم است. از همین تکه‌ی همیشه معترض است که می‌خواهم فاصله بگیرم. بخشی از وجودم که سالیان است مدام ضعف‌ها را می‌بیند. مدارا بلد نیست. سازگاری نمی‌داند. مراعات نمی‌کند. چیزی نمی‌دهد و مدام طلب می‌کند. در این روزها و هفته‌های دردناک سی و شش سالگی‌، آنقدر در باتلاق طلب کردن‌ها و نگرفتن‌ها فرو رفتم که مثل غریقی هی سرم را از باتلاق بیرون می‌آورم و سپاسی می‌گویم. قدردانی نجاتم خواهد داد می‌دانم. قدردانی از عالم هستی که با دردها مرا به پیش می‌راند. قدردانی از بهانه‌های کوچک خوشبختی. مثل دستی که دستم را می‌گیرد و تا رسیدن به خانه، روی دنده‌ی ماشین نگه می‌دارد.

برای اولین بار می‌خواستم دمپختک بپزم. نمی‌دانستم باقالی‌اش را باید جداگانه پخت یا همراه برنج نرم می‌شود. همین که برای فهمیدنش به سمت کامپیوترم روانه شدم، از خودم پرسیدم چرا وقتی مادری دارم که می‌توانم تلفن را بردارم و در عرض چند ثانیه، پاسخ سوالم را با صدای مهربانش بشنوم، توی مستطیل سرد و بی‌احساس گوگل سرچ کنم!


اول سال، روی تکه کاغذی نوشتم «سالِ فکر نکردن و کار کردن» و چسباندمش روی در یخچال. چند روز بعد مهتا آمد و گفت: مامان من هم برای تابستان خودم اسم گذاشته‌ام. بخور و بخواب و بمون . گفتم موندن یعنی چی؟ گفت یعنی همون جایی که هستم بمونم. بلند نشم اتاقم رو تمیز کنم.

داستانک

عزیزم، من و پدرت تصمیم گرفته‌ایم دیگر به هیچ دکتر و کلینیکی سر نزنیم و هیچ دارویی مصرف نکنیم. دیگر دعا و نذر هم نمی‌کنیم. ما را ببخش که اینهمه دیر دانستیم که باید نظرت را به رسمیت بشناسیم. بگذار به پایِ بی‌تجربگی‌مان. این حق توست که نخواهی زاده شوی و از حالا به بعد ما در تیم توایم.


حجم مرگِ این روزها به سرم زده بود، بنشینم به نوشتنِ چند خطی برای بعد از خودم. شروع به نوشتن که کردم دیدم چه کار بیهوده‌ایست! مثلا باید چه بنویسم که آدمهایی که کنارم زیسته‌اند ندانندش! آنچه امروز هستم همه‌ی چیزی است که به درد بازماندگانم خواهد خورد.


مشاورش گفته بوده که تا ساعت ده شب در کلینیک کار می کند. از آنجا مستقیم می‌رود باشگاه ورزشی یک ساعت فعالیت ورزشی می‌کند. بعد از بوفه‌ی باشگاه یک لیوان آب هویج می‌خرد. گفته بوده تمام روز را برای لذت سر کشیدن‌ آن آب هویج طی می‌کند. بعد رو به او کرده بوده و گفته بوده: آب هویج زندگی‌ات را پیدا کن!
کمی سکوت کردم. بعد گفتم: من باید ذرت مکزیکیِ زندگی‌ام را پیدا کنم. خودش هم گفت باید شکلات بوئنوی زندگی‌اش را پیدا کند. و خندیدیم ...


زندگی‌ام از هشت مارس سال گذشته تا هشت مارس امسال هیچ تغییری نکرده است. هنوز یک زن هستم با ضعف‌ها و قدرت‌های زنانه‌. از جنسیت‌زدگی‌ها در رنجم و کیفیتِ بودنم، سخت درگیر انفعال مردهاست. هه! به این جمله‌ی آخری که نوشتم شک دارم! ما زن‌ها عادت کرده‌ایم انفعال‌های خودمان را بر سر مردان بکوبیم. شاید همین است که زندگی‌ام از هشت مارس سال گذشته تا هشت مارس امسال هیچ تغییری نکرده است.


سردرگمم!
درست از وقتی که چهار یا پنج ساله بودم و پسرعمه‌ وسط مهمانی مرا بوسید و بابا نمی‌دانم چرا توی گوش من زد تا حالا که یک زن تلخ سی‌وشش ساله‌ام ...


دلم می‌خواهد یک جایی نزدیک آن کوه‌ها که روزهایی که هوا آلوده نیست از پشت پنجره می بینمشان باشم. تابستان باشد. درخت‌ها پر برگهای سبز باشند و من پاهایم را توی آب رودخانه فرو کرده باشم و منتظر هیچ چیز نباشم و آرزوی هیچ چیز نداشته باشم. دلم پیراهن دختران روستایی را می خواهد با گلهای ریز زرد و هوایی که زیر دامنم بپیچد و وقت راه رفتن برقصاندم ...

ظهر جمعه است. تکیه داده‌ام به صندلی و پاهایم را دراز کرده‌ام روی میز و از پشت پنجره به کوه‌های دور نگاه می‌کنم و فکر می کنم چقدر احمقانه است که به جای زندگی کردن، فکر می‌کنم.

«ادبیات برایِ آنان که به آنچه دارند خرسندند، برایِ آنان که از زندگی بدان‌گونه که هست راضی هستند، چیزی ندارد که بگوید. ادبیات، خوراکِ جان های ناخرسند و عاصی است، زبانِ رسای ناسازگاران و پناهگاهِ کسانی است که به آنچه دارند، خرسند نیستند. بدین سان ادبیاتِ خوب، ادبیاتِ اصیل، همواره ویرانگر، تقسیم ناپذیر و عصیانگر است. چیزی ست که هستی را به چالش می خوانَد.»

از کتاب «چرا ادبیات؟» - ماریو بارگاس یوسا - ترجمه عبداله کوثری


جاش داد می‌زند: ایش! نگاه کن! تمام دور آستینش خیسه از آب دهنش! مثل سگ ها آب دهنش آویزانه!

آستینم را از دهانم بیرون می‌آورم. گرچه نمی‌دانم چرا می‌گوید ایش!  من سگها را دوست دارم. سگ ها کنار آدم می‌نشینند و چانه‌ی‌شان را روی پای آدم می‌گذارند. سگ ها دوست داشتنی و مهربان هستند. اگر کسی فکر کند سگ هستم خوشحال می‌شوم.

مرغ مقلد - کاترین اِرسکین - نشر افق



عاشقی کردن وسط آدم‌هایی که عشق را به رسمیت نمی‌شناسند ...


یکی از قشنگ‌ترین لحظه‌های زندگی وقتیه که پیازداغت داره کم‌کم طلایی میشه و همون موقعا به نظرت می‌رسه وقتشه که یه قاشق مرباخوری زردچوبه بپاشی روش تا پشتش لحظه‌های قشنگ بعدی سر برسه. تکه‌های گوشت رو تفت بدی وسط پیاز داغا! کرفسا‌ رو بریزی کنار تکه‌های گوشت و نعناع خشک بپاشی روی کرفسا ... من عاشق این لحظه‌های زندگی‌ام.


عمه‌ام دوست داشت نامم «ز» باشد. مادرم این اسم را و البته عمه‌ام را دوست نداشت. به طرز ناباورانه و غم‌انگیزی، خودش هم هیچ ایده‌ای برای اسمم نداشت. برای همین تا شش ماه نامی نداشتم. تا اینکه پدربزرگِ مادری‌ام نام «س» را پیشنهاد داد و مادرم برای اینکه من «ز» نشوم موافقت کرد که من «س» بشوم. همه‌ی این‌ها را خودش برایم تعریف کرده است. تا سالها به همین نام مرا صدا می زدند. اما من این نام را دوست نداشتم. در نوزده یا بیست سالگی بود به گمانم که بالاخره تصمیم گرفتم خودم را از شر نامی که از سرِ بی‌نامی بر من نهاده بودند خلاص کنم و شدم شادی!


داستانک

همه می‌دانند عاشقم نیستی. از تند‌تند راه‌رفتنم فهمیده‌اند. از شال‌ِ راه راهِ قهوه‌ای‌ام. از رنگ موهایم معلوم است که عاشقم نیستی. اگر عاشقم بودی می‌رفتم موهایم را شرابی می‌کردم و آن روسریِ صورتیِ کمرنگِ تهِ کمد را می‌پوشیدم. اگر عاشقم بودی سرم را در خیابان بالا می‌گرفتم و به رهگذرانی که چشم در چشمشان می‌شدم لبخند می زدم. حالا اما همه می‌دانند ...