نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.

دخترم در اتاقش تلفن حرف می زد، پسرم هم خوابید، فکر کردم بروم حمام و یک ساعتی در خلوت خودم، بدون حضور بچه ها دلِ سیری زار بزنم، اما بعد فکر کردم گور پدرِ  گریستن که هیچ دردی را دوا نمی کند. بلند شدم، شال و کلاه کردم و زدم بیرون. اما فکرها دست از سرم برنمی داشتند.حتی مجال نمی دادند تا از تماشای برگریزان پاییز یا حس سرمای تازه، کمی کیفور شوم. تقریبا چیزی نمی دیدم. فقط راه می رفتم که رفته باشم و افسارم دست خودم نبود. یکدفعه صدای بلندِ زنی را شنیدم که کسی را با الفاظی زشت خطاب می کرد و پشت هم به او می گفت "خفه شو". به راهم ادامه دادم. حتی سرم را برنگرداندم. ناگهان صدا نزدیک شد. زن مسیر مرا بست و با خشم من را خطاب فحش های ناموسی اش قرار داد. لرزیدم. زن را نمی شناختم. چشمهایش چپ بود و به نظر میامد شیرین عقل است. برای خلاصی از دستش از خیابان عبور کردم. او هم از خیابان عبور کرد و با فریاد همان فحشها را نثارم میکرد در حالیکه دستهایش را با خشم به سمتم حرکت می داد. چه می توانستم بگویم. در سکوت نگاهش کردم و به راهم ادامه دادم و کمی بعد زن از من دور شد.

یک چیز جالبی را درباره ی مراودات جهان با خودم کشف کرده ام. اکثرا وقتی خسته و ناامید هستم کلی آدم غریبه و آشنا را به سمتم روانه می کند تا خسته ترم کنند و ناامیدترم کنند. در حالیکه دارم از غم یا ترس به خودم می پیچم، خیلی بیرحمانه کفشهایش را می گذارد روی دستهایم تا به ته خط برسم و سقوط از رگ گردن به من نزدیکتر شود. خوب می داند که اینطور مواقع دیگر منتظر کسی نمی مانم. آستین بالا می زنم و یک کاری برای خودم می کنم. کائناتِ نازنین ...  نمی خواستم ناامیدش کنم، رفتم یک رنگ موی مشکی پرکلاغی خریدم و تا خانه به زن شیرین عقل فکر کردم. به خشم چشمهایش و خفه شوهای بلندش. انگار حرفهای توی سرم را شنیده بود ... و من چقدر این روزها به خفه شدن نیاز دارم ... 


گاهی قصه ی بزبزقندی را برای پسرم تعریف میکنم. وقتهایی که میخواهم یک قصه ی راحت و سریع بگویم تا زودی بخوابد. تازگیها پایانش اذیتم می کند. نمی توانم این دروغ ابلهانه را مدام برای پسرم تکرار کنم که می شود بچه بزهای جویده شده و ریز ریز شده را از توی شکم گرگ بدجنس، سالم و زنده بیرون آورد. 

شاید تقصیر این قصه های پر از دروغ بچگی هایمان است که هنوز بعضی شبها تصویر پرواز هواپیمای اوکراینی در سرم نقش می بندد، در حالیکه با امنیت کامل دارد به پروازش ادامه می دهد و هیچ مسافری کمربندش را باز نکرده و نایستاده ... بعد تصویر انسانی را می بینم که ابدا خطایی نمی کند ... و بعدتر تصویر آدمهایی که دارند یکدیگر را بعد از مدتی دوری، با عشق در آغوش می کشند.
ذهنم توانایی این را ندارد که پایانی اینهمه تلخ را درک و هضم کند. ذهنم هنوز منتظر است کسی از راه برسد و آدمهای تکه تکه شده را از توی شکم گرگ بدجنس سالم و زنده بیرون بکشد و زندگی شیرین شود.


چهل سالگی تلخ و گزنده بود. غم انگیز و بی امید. سرریز از بطالت و انفعال. پر از خالی بود. چیزی برای بالیدن نداشت.


در این روزهای سرشار از وقت گذرانی و خلوت با خودم، خیلی به داشته ها و دارایی هایم فکر میکنم. مثلا دستان توانمندم که از دوختن و بافتن و ساختن و نظم بخشیدن لذت می برند. یا مسئولیت پذیری صبورانه ام در قبال عواقب انتخابهای درست و نادرست زندگیم. یا چنگ زدنهایم در دل یأسهای عمیق زیستن در این عالم به کورسوهایی حتی کوچک و کم جان از امید. اما از همه ی اینها بیشتر، عاشقِ سر و کله زدن با عادتها و باورها و اندیشه هایم و نوشتن دغدغه ها و کشفهای ذهنی ام هستم. شک ندارم که مهمترین و بیشترینِ «من» را فکرها و کلماتم تشکیل میدهند.
این روزها، حسهای پررنگِ تازه ای به سراغم می آیند. یکی از پررنگ ترینهایشان این است که من مجبور به مماشات یا هم صحبتی با آدمهایی نیستم که دغدغه های فکری من را دوست ندارند یا بی تفاوت از کنار نوشته هایم میگذرند. مجبور نیستم به این آدمها گوش بدهم، تلاش کنم با آنها همدلی کنم یا بالغانه، کودکی کردنهایشان را تحمل کنم. مجبور نیستم اینهمه ببخشم به آدمهایی که چیزی به من نمی بخشند.
سالها تلاش کردم از کنار حسادتها، نفرتها، خشمها، دروغها، خودخواهی ها، بدخواهی ها و قدرناشناسی های آدمها عبور کنم. میدانستم که همه از تجارب زیسته مان میاییم و پر از عقده ها و نداشته هایی هستیم که چیزی که اکنون هستیم حاصل آنهاست. پذیرفته بودم که برخی هنوز ظرفیت شناخت خود را ندارند و هنوز آماده ی تغییر نیستند و من فقط بر خودم اقتدار دارم. هی دنیای ذهنی ام را بزرگ کردم و هی نورافکنم را انداختم روی خودم و بزرگوارانه به این آدمها اجازه دادم با وجود ضعفهای بزرگشان کنارم آرام بگیرند. 
این روزها اما تنهایی بزرگم را به مماشات و مدارا با اینان، ترجیح می دهم.


در مواجهه ی آغازین با دردها و رنجهای این عالم، گاه ممکن است عصبانی شوم، مضطرب شوم، افسرده شوم، گریه کنم، فریاد بزنم، به درگاهی دعا کنم یا بارانی از سوال شوم. اما همواره، مرور این حقیقت که «من و دیگر انسانها، زمین و منظومه ی شمسی و کل ستارگان و کهکشانهای عالم تنها 4% از این جهان را تشکیل می دهیم» اوضاعم را به طرز غیرقابل وصفی بهبود می دهد. آری ۹۶% درصد این عالم، ماهیت پیچیده ای دارد که من از آن بی خبرم. 
این نکته ی مهم که من جزیی از جریانی ناشناخته اما عظیم هستم، به تسلیم و تاب آوریم در برابر رنجهای این عالم کمک قابل توجهی می کند. مثلا می شود اینطور فکر کنم که گاهی «جزها» باید فشارهایی را متحمل شوند تا امکان رشد و تحول برای یک «کل» فراهم شود. ضمن اینکه این ایده وامیداردم تا به جای پرسیدنِ سوالهایِ بی پاسخِ فرسوده کننده، روی دایره ی اختیاراتِ محدودم برای کیفیت بخشیدن به تسلیمهایم متمرکز شوم.


داستانک

می روم پشت پنجره و به کوههایِ آن دورها نگاه میکنم. به ابرهای تیره ی آسمان که خبرِ باران آورده اند و به شاخه های درختان که در باد تکان می خورند. خودم را با پیراهنی گُل گُلی، در حال دویدن و‌ چرخیدن میانه ی دشتی سرسبز در دامنه ی آن کوهها تصور میکنم. در حالیکه باد لای موهایم وزیده و باران، نم نم شروع به باریدن کرده است. از این تصورِ شیرین، تمام وجودم سرشار از شعف می شود.

و ناگهان، دنیای کوچکم وسیع می شود و از خودم، تو و سلولِ خانه مان، فرسنگها فاصله می گیرم.


داستانک

می توانستم دختری عشایری باشم. زیر «سیاه چادر» به دنیا بیایم. در کودکی دنبال بزها بدوم و با خاک و گِل و سنگ بازی کنم. در نوجوانی بلد بشوم نان بپزم. جاجیم و گبه ببافم و دوغ و پنیر و کره درست کنم. شاید در جوانی با پسری از قبیله ی خودمان یا قبیله ای دیگر  ازدواج کنم و کودکانی بزایم. شاید هم نه. مدت زمانی کوتاه یا دراز بزیَم و در روزی گرم یا شبی سرد، این جهان را پشت سر بگذارم. 
این تصویر تماما زیبایی است. این قصه، هیچ کم و کسری ندارد. چه کسی گفته است حتمی باید متفاوت زیست! اثرگذار بود! جاودانه شد! من فکر میکنم هیچ اشکالی ندارد اگر فقط همانچه هستیم را تماماً باشیم و هیچ اشکالی ندارد اگر معمولی و ساده و تکراری هستیم.


مامان، دیشب خواب خیلی بدی دیدم. خواب دیدم مامانِ آدرین میگه: آدرین ایدز گرفته. انگار از مادرش به صورت ارثی گرفته بود. وای مامان انقدر گریه کردم. انقدر گریه کردم. مامان، من با اینکه هنور بچه ام، ولی گریه کردن بخاطر عشق را می فهمم. مامان، تو هیچوقت بخاطر عشق گریه کردی؟

 

 

آدرین: نام ‌کوچک پسر گربه ای در کارتون دختر کفشدوزکی است.


امشب برایش پوره ی هویج و سیب زمینی درست کردم. کمی کره هم تویش ریختم تا شکمش بهتر کار کند‌. تصمیم گرفتم که پوره را با میکسر له له نکنم تا کم کم برای خوردن غذاهای جامد آماده شود‌. سیب زمینی و هویج را با پشت قاشق له کردم و با احتیاط با نوک قاشق چایخوری توی دهانش گذاشتم. تمام مدت نگاهم به چهره اش بود. اولش یک اداهایی در می آورد. به نظرم بخاطر این بود که بلد نبود غذای نیمه‌ جامد را قورت بدهد. چند باری هم عق زد. اما کم کم انگاری بلد شد. به اندازه ی دو قاشق غذاخوری خورد. با آخرین قاشق، ناگهان صورتش یک جور بدی شد. با عجله بلند شدم آب جوشیده ی گرم آوردم تا اگر چیزی در گلویش مانده، پایین برود. 
همینطور که او قلپ قلپ آب میخورد، باز صدای «پسرمه ... پسرمه»ی مادر پویا بختیاری توی گوشهایم پیچید و دوباره بغض گلویم را گرفت. این روزها اینگونه مادری میکنم ... 


آخرین خداحافظیِ خیس را که با خواهرزاده هایم کردم، با ماشینِ ونِ کرایه ایِ پر از چمدانشان به سمت فرودگاه راهی شدند. رفتنشان را نگاه کردم و بعد به سمت ماشین خودمان به راه افتادم. یکهو پسرم را در بغلم فشردم و گفتم «الهی فردا یک پی پی خوشگل برای مامان بکنی!»
شادیِ درونم میخواست به جای دغدغه ی خواهرزاده هایی که دیگر ندارم، به دغدغه های پسری که دارمش فکر کنم. شش روزی می شود شکمش کار نکرده است. آخرِ شبی، مادرم وسط سامان دادن به بارهای خواهرزاده ها، کمی ترنجبین برایش درست کرد و گفت فردا جواب می دهد. حالا، همه ی اینها را گفتم که بگویم آن لحظه، غمگینانه از ذهنم گذشت، شاید پسر من هم که بزرگ شود مثل اکثر جوانهای این مرز و بوم عزم رفتن به یک جای درست و درمان تری را بکند. ولی زودی به خودم نهیب زدم که: شادی! فردای پسر، سهم تو نیست. سهم تو امشب است. همین فشردن در آغوش، همین امیدواری به پی پی ای که فردا شاید از راه برسد. باد خوبی هم می وزید. صورت جفتمان را نوازش می داد ... 


پریشب، مرحوم پدر همسرم به خوابم آمده بود. جلو رفتم و محکم بغلش کردم. چند بار بوسیدمش و بعد گفتم: "دیگه نزدیکای آذر می آم پیشتون." از بوسه هایم خوشحال شده بود و می خندید. دختر عمه ی مرحومم هم چند قدم دورتر، چادر به سر، کناری ایستاده بود.

سالهاست تعبیری برای خوابهایم ندارم. شک ندارم همه شان از ذهن مشوش و کنجکاوم نشات می گیرند. از این رو همه شان را زود فراموش میکنم. اما حالا این یکی، به گمانم میخواهد تا آذر ماه دست از سرم برندارد. نه! دروغ گفتم. راستش این است که من آمادگیش را داشتم که این یکی را جدی بگیرم. جدی گرفتن مرگ، معنایش برایم دست برداشتن از جدی گرفتنِ چیزهای احمقانه ی زندگی است. چیزهایی مثل ایده آل گرایی و نتیجه محوری. نمی دانم بشود یا نه. خوبیش این است که سه چهار ماهی فرصت دارم.


مهتا

زندگی، فرصت آموختن و آفریدن است. از رنجهایت چیزی بیاموز و با آموزه هایت چیزی بیافرین. 

هر اتفاقی هم که بیفتد یادت باشد آدمی قدرت این را دارد که در دل تاریکی ها، روشنی بیافریند و از دل غمها، راه به شادیها باز کند.


داستانک

نوشته ای: "من را ببخش". 

اول بگذار بگویم که پیامت ذوق زده ام کرد. تقریبا اولین پیامِ خودجوشِ عاطفی ای بود که در طولِ سالها، زندگی مشترکمان برایم فرستاده بودی. بعد اینکه، خُب چند بار جمله ات را خواندم ولی نفهمیدم دقیقا بابت چه چیز باید ببخشمت! بابت اینکه با آن زن خوشحال تری و توی عکسی که کنارش نشسته ای داری از ته دل می خندی؟ یا اینکه برخلاف عکسهایِ محدودِ دونفره ی خودمان، دستت را محکم دورش حلقه کرده ای؟ برق چشم هایت را باید ببخشم که آثار هیچ جنگ و اضطرابی در آن نیست! یا هیجان دست راستت را که برای سلفی گرفتن دراز کرده ای، در حالیکه که همیشه به اجبارِ من در عکسهای خودمان حاضر میشدی!

هه! صحبت از بخشش می کنی در حالی که من خوشحالم. خوشحالم که شادمانه داری خودت را زندگی می کنی. به قول مرجان فرساد که از صدا و ترانه هایش خوشت نمی آمد "برو، برو به یه جایی که پروانه هاش می خندن" و ممنون که با رفتنت، به من هم جسارتِ پُر کردن خلاهایم را می دهی!


استاد قائدی یک پستی گذاشته بود با عنوان "شهروند عاقل". دلم گرفته بود. زیر نوشته اش در بخش نظرات نوشتم: "بعضی وقتها دلم میخواهد عاقل نباشم. نه شهروند عاقل، نه همسر عاقل، نه مادر عاقل. نه فرزند عاقل و نه هیچ چیز عاقل دیگری. دلم می خواهد بی خیالِ همه ی مسئولیتهایم بروم دیوانه وار دیوانگی کنم". 

پاسخم داده است: این خودش عین عقل است ...


چشم هایم را بستم و در خیالم، به چیزهای لذت بخشی که این روزها لازمشان دارم، جان بخشیدم . تخیل! چه حس سرشار خوبی داشت. ناخودآگاه یکی از آن لبخندهای کجِ تو، وقتی در خوابی، بر لبم نشست. پس ماجرای خنده هایت این بوده! پسرم فقط پنج روز است از راه رسیده ای اما با قدرت، در کارِ چیز یاد دادن، به مامان هستی. از حالا دلم برای تمام لحظه های دیگری که قرار است از تو، جورِ دیگر زندگی کردن را بیاموزم غنج می زند ...


دمِ صبحی خواب دیدم علی اومده خونمون، یه کیسه آجیل با بادومای قرمز برام خریده بود. رفتم ظرف آوردم، آجیلا رو تو ظرف ریختم. بعد لیلا اومده بود. فرشای هال رو جمع کرده بودم داشتم خونه تکونی می کردم. لیلا یکی از مبلا رو برام جابجا کرد. گفت اینطوری قشنگتر میشه. بعد زهرا اومد. پشت در خونه وایساده بود. خندون و پرانرژی. تولدش بود. یه کیک خونگی براش پخته بودم. داشتم دنبال شمع میگشتم بذارم روی کیک، تا بعد در رو باز کنم و آهنگ تولد مبارک براش بخونم. تا یادم افتاد شمعا کجاست از خواب پریدم ...


ببخش مرا مادر. رنجها و دردهای یکی دو سال اخیر و به خصوص هفت، هشت ماه گذشته، انقدر مرا درگیر جسم و روح خودم کرده است که آماده ی سخن گفتنِ با تو نبوده ام. حتمی از همین آغازِ نوشته ام معلومت شد که چگونه مادری برایت خواهم بود. من مادری هستم که مدام بابت کم کاریها خودم را مواخذه می کنم، ضمن اینکه هماره، ترسِ بزرگِ آسیب زدن به فرزندانم به جهت ناکاملی هایم با من است.

از دنیای پسرها چیز زیادی نمی دانم، همین ترسهایم را بزرگتر کرده است. هورمونهایم این ماههای آخر بدجوری درهم پیچیده اند، این موضوع، یادِ در آغوش کشیدن تو را هر بار با اشک میامیزد. 

با این وجود جایی در اعماق قلبم، امید دارم برایت جانانه مادری کنم.  عاشقانه و بی قید و شرط دوستت بدارم و تو را برای رویارویی با تلخی های این عالم قدرت ببخشم. از زیبایی ها هم برایت خواهم گفت پسرم. بگذار دردها کمرنگ شوند و هورمونها به سر جایشان بازگردند ...


من فکر می کنم اگر ما ترسهایمان را و خشمهایمان را و غمهایمان را خوب بشناسیم و واقعیتِ خودمان را انکار و توجیه نکنیم و با کامل نبودنمان کنار بیاییم، آن وقت ساده تر بلد می شویم تا به آدمهای دیگر، وقتهایی که غم دارند و خشم دارند و ترس دارند، گوش بدهیم و با آنها همدلی کنیم و با قضاوت و تحقیر و خودبرتربینی مان رویشان بالا نیاوریم.


بسیار تسلی بخش است باور به اینکه خدایی هست که حواسش به ما و رنجها و شادیهای ماست. قطعا جاهایی در مسیر زندگی من هم بوده که یک نیرویی برتر از نیروی ما انسانها، گره ای را از کارم گشوده و اسمش خدا، کائنات یا هر چیزی می تواند باشد. عدم راستی است اگر نگویم که به این نیرو برخی جاها که اختیارات انسانی ام راه به جایی نبرده، مثل روزهای رنج و بیماری عزیزانم، عاجزانه آویخته ام. اما ماجرا این است که یک عالمه جا هم بوده برای من و خیلی های دیگر که خدایی آنجا نبوده! میخواهم بگویم حالا در این سن نمیتوانم با قاطعیت بگویم خدا همواره هست. خدا، کائنات یا هر چیز دیگری که اسمش هست، به طور انتخابی در برخی جاها هست و در برخی جاها نیست و من در طول سالیان یاد گرفتم بیشتر از اینکه بگویم این چیز همواره با ما هست و در دل عمیقا به یاری آن دلگرم باشم، تسلیم انتخابهای این نیروی برتر شوم و انرژیم را بگذارم روی پذیرش و البته توانایی های انسانی ام در مواجهه با انتخابهای او. بیشتر تسلیم جبر وسیع کائناتم و دلگرم به اختیارات محدود بشری ام. از بدیهای این شیوه از زیستن شاید این باشد که چیزی جز خودت برای دخیل بستن به آن نداری. خلایی که فقط ایمان آن را پر میکند. ایمانی که عقل آن را تایید نمیکند. خلاصه که این چند صباح زندگی را دست و پایی میزنم در این عالم.



دلم برایِ باورِ بودن، مقداری "دیوانگی" لازم دارد. مقداری "سیم آخر" که خودش را بزند به آن ...