نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.

بعد از پیروزی ترامپ در آمریکا، یاد دیالوگ پایانی تئاتر سقراط افتادم. وقتی در رای‌گیریِ برآمده از دموکراسی! مردم به کشتن سقراط رای دادند، سافو رو به او گفت: «خنده‌داره سقراط، «دیکتاتوری» فقط از تو خواست که دهنت رو ببندی اما «دموکراسی» تو رو به کشتن داد».


من فکر می‌کنم تا یک جایی از زندگی، آدم سخت درگیر سر و سامان دادن به رابطه‌هایش با آدم‌هاست. کلی تلاش می‌کند تا بالاخره به جایگاهی می‌رسد که مرزهایش را مشخص کرده و آدم‌های زندگیش را هم پذیرفته اما هنوز حالش خوب نیست. می‌افتد در کار سر و سامان دادن به گزاره‌های توی سرش! ارزیابی خودش و باورهایش. صادقانه با موانع رشد انسانی‌اش روبرو می‌شود و در بازه‌ی زمانی‌ِ قابل توجهی ازشان عبور می‌کند. اما هنوز حالش خوب نیست. با قدرت به سمت رویاهایش می‌تازد و می‌بالد و رشد می‌کند و ... هنوز حالش خوب نیست. به نظرش می‌رسد زندگی باید چیزی فراتر از موثر کردن رابطه ها و عبور از موانع ذهنی‌ و عینی کردن رویاهایش باشد. زندگی باید چیزی «فراتر از خودش» باشد!  هیچ شکی ندارد که باید در جایگاه «خدمت به دیگران» قرار بگیرد و پیش از تمام شدنش یک کاری بکند و یک آوازی در جهان سر بدهد.
اگر شانس بیاوریم و مثل توران جان خانم به اینجای زندگی برسیم، حالمان خوبِ خوب می‌شود ...


- توران میرهادی


خودم را
نه «همینطور که هستم»
«همینطور که به پیش می‌روم و می‌شوم»
دوست دارم.


سربازان، بعد از اینکه از کشتارِ شوهرانِ زنانِ سرزمینهایِ دیگر فارغ می‌شوند، بی‌خبر به وطن بازمی‌گردند و در نقش گارسون، زنانشان را در رستوران‌ها غافلگیر می‌کنند و در حالیکه هیچ خبرگزاری‌ای در جهان، اجازه‌ی پخش تصاویر فجیع و ظالمانه‌ی جنگ را ندارد، تماشای تصاویرِ این غافلگیری‌ِ عاشقانه با تیتر «فوق‌العاده احساسی» در شبکه‌های مجازی رکورد می‌شکند.

وقتی غمگینم، دلم می‌خواهد بروم برای خودم چند شاخه گل بخرم. زمستان دلم با چند گل، بهار ‌می‌شود. 


یاسواکی‌چان با چشمانی بسته و در بستری از گل در تابوت خود آرمیده بود. توتو‌چان کنار او زانو زد و گل را روی دست او گذاشت: «خداحافظ. شاید روزی دیگر، در جایی دیگر، هنگامی که خیلی بزرگ‌تر شده‌ایم یکدیگر را ببینیم. شاید تا آن هنگام فلج تو هم خوب شده باشد.»
آن گاه از جا برخاست و دوباره به یاسواکی جان نگریست. بعد گفت: « فراموش کرده‌ام کتاب کلبه‌ی عموتم را بیاورم. تا وقتی دوباره یکدیگر را ببینیم، آن را برایت نگه می‌دارم.»
در حالی که از تابوت دور می‌شد اطمینان حاصل کرد صدای یاسواکی‌چان را شنیده است که گفت: «توتو‌چان! ما با هم خیلی خوش بودیم. اینطور نیست؟ هرگز فراموشت نخواهم کرد.»

...

مدتی به طول انجامید تا بچه های مدرسه‌ی توموئه باور کنند یاسواکی‌چان دیر نکرده است، بلکه دیگر هرگز نخواهد آمد. تنها چیزی که باعث تسلی می‌شد این واقعیت بود که در کلاس آنها هر کس برای خود جای مشخصی نداشت. اگر یاسواکی‌چان میزی مخصوص به خود داشت، خالی بودن آن ترسناک‌تر می‌شد.


- توتو‌چان دخترکی آن سوی پنجره، تتسوکو کورویاناگی، ترجمه سیمین محسنی، نشر نی


امروز صبح نامه‌ی تازه منتشر شده‌‌ی فروغ به گلستان (شاهی) را در خوابگرد خواندم. همینطوری نگاهی هم به بخش نظرات انداختم. کلی آدم درباره‌‌ی فروغ مُرده‌، حرف زده بودند. نوشته بودند شخصیت مرزی داشته و عشقش را مبتذل خوانده بودند. بعضی هم درباره‌ی گلستان زنده، حرف زده بودند که به تشییع جنازه‌ی فروغ نرفته و آدم عوضی‌ای است و سر پیری جنجال به پا کرده است. چند نفری هم منتشر‌کنندگان نامه را فضول و بیمار خطاب کرده بودند و موافقان این حرکت را خاله زنک و وراج.
کسی درباره‌ی آن «چیز دیگری» که به سمت خواندن و نوشتن درباره‌ی این فروغ مبتذل و گلستان عوضی هُلش می‌داد چیزی ننوشته بود.


- شاهی‌جانم، قربان لب‌های عزیزت بروم. قربان چشم‌های عزیزت بروم. قربان بند کفش‌هایت بروم. چه دوستت دارم، چه دوستت دارم، چه دوستت دارم. ( از نامه فروغ به گلستان)


مهتا! امروز زنده‌ایم ... امروز را عشق است.


اگه یه روزی راننده‌ی تاکسی شدید، راننده‌ی تاکسی‌ای بشید که لباس بنفش می‌پوشه و به خودش عطر می‌زنه.


اگه یه روز خواستید خونه‌تون رو عوض کنید، توصیه‌ی من، انتخاب یه خونه، تو طبقه‌ی پنجمِ یه آپارتمان 18 واحدیه که مشرف به یه مدرسه‌ی دبستان پسرونه‌ است. امید به زندگی‌تون به سرعت افزایش پیدا خواهد کرد!


پاییز که بیاید، همه‌ی خبرهای خوب عالم را یکجا با خودش خواهد آورد. پاییز دوست داشتنی، پرانرژی و شاداب از راه می‌رسد تا دستم را بگیرد و ببرد به کوچه‌های سرزندگی و تلاش. پر از ایده‌ها و نقشه‌های جدید خواهم شد. کتابهای نیمه‌کاره‌ام را تمام خواهم کرد و در شب شکوهمند تولدم، با کیک و گل و صدا، بودنم را جشن می‌گیرم.


پاک کردن سبزی خوردن، نگینی کردن هویج و کدو و سیب زمینی، درست کردن سالاد شیرازی، خرد کردن لوبیا سبز، درآوردن نخود، خشک کردن نعناع و شود و شنبلیه را دوست دارم.
آهستگی و کندیِ به انجام رساندشان، باعث می‌شود از سرعت ابلهانه‌ی زندگی‌ام کم کنم.


غول از دختر پرسید: من زشتم؟ کثیفم؟ بو میدم؟
دختر گفت: نه!!! تو فقط تنهایی. اگه یه دوست یا یه بچه داشتی اونوقت بخاطرش خودتو تمیز می‌کردی، موهاتو شونه می‌زدی ...
غول گفت: تو دخترم میشی؟
دختر گفت: نه! من باید برگردم. اما تا وقتی هستم دوستت میشم.

دیالوگ غول و دختر در تئاتر کودکانه‌ی ماه‌پیشونی


مامان: گرسنه نیستی مهتا؟
مهتا: نه! ولی بوس بوسی ام.
(بعد میای پیشم که بوست کنم)

مهتا: فکر کنم بزرگ شم نقاش شم با این نقاشیای قشنگی که می‌کشم.

از دست من عصبانی شدی. می‌خوای عصبانیتت رو یه جوری حالیم کنی. می‌گی: تازه آبگوشتتم خیلی بی‌مزه بود. برای من دیروز و امروز صبح، تو مدرسه دل‌درد آورد. دل درد شدید!!!

از وقتی بازیِ «هر کی تک بیاره» رو یاد گرفتی تا توی خونه تفاوت نظری ایجاد می‌شه می‌گی: بچه‌ها هر کی تک بیاره حق با اونه.

بابا: مهتا مدرسه چه خبر بود؟
مهتا: بیخود خبر بود.

مهتا: مامان من می‌خوام پنج قلو دنیا بیارم که روز مادر 5 تا کادو برام بیارن.

مهتا (رو به مامان): برای چی خودتو کلاس تازه ثبت نام کردی؟ (طبق معمولِ همه‌ی بچه‌ها که از نبودن مامانها در کنارشون شاکی میشن)
مامان: برای اینکه آدم باید چیزای تازه یاد بگیره. نباید در جا بزنه.
مهتا: «درجا» خیلی خوبه برای زمستون.

مهتا: یه نیمه‌ای زیر نیم‌کاسه‌ی باباست. باید من از کارای بابا خبردار شم.

مهتا : امروز تو اخبارِ آقای بنی‌طبا (راننده‌ی سرویس) می‌گفت هر کی دوست داره بامزه شه یه تُک بره مریخ. بابا یه تُک یعنی چی؟

مهتا: منو پارک نبردی. حالام که حیاط نمی‌بری. خیلی مامان خسیسی هستی.

مهتا: من سی‌دی دزدان دریایی کارائیب رو می‌خوام.
مامان: می‌تونی با پول توجیبی‌ت بخری.
مهتا: آخه نمی‌خوام اون پولامو حروم کنم. یه پول دیگه بهم بده.

مهتا: بابا می‌دونستی اگه روی آب گرم، آب سرد بریزیم، بعد روش آب ولرم بریزیم میشه آب «دو ولرم»!

مهتا: انقدر راه رفتم که استخونِ سقونِ فقراتم داره از صدقه در میاد.

مهتا (صبح بعد از بیدار شدن): مامان خواب آرزومو دیدم. که من و دوستام با هم کارگاه می‌سازیم که هی شیطونی کنیم، نقشه بکشیم. بعدشم من رئیس کارگاه باشم.

رو به بابا که داره اخبار می‌بینه: بابا اخبار برای چی خوبه؟

صبح شنبه از دست «ف» دلخور بودم. در یخچال را باز کردم و در طبقه‌ی بالایی، دو شیشه‌ی مربای آلبالو دیدم. یکی نصفه و دیگری نو. با خودم فکر کردم چه خوب هوای خودش را دارد. هنوز مربای آلبالوی قبلی‌اش تمام نشده یک تازه‌اش را خریده است. «ف» عاشق مربای آلبالوست.

صبح یکشنبه دیگر از دست «ف» دلخور نبودم. در یخچال را باز کردم و ناگهان متوجه شدم مربای نوی کنار مربای نصفه، توت‌فرنگی است. لبخندی بر لبم آمد. با خودم فکر کردم حتی وقتی از من دلگیر بوده‌ است، حواسش به خریدن مربای دلخواهم بوده است. من مربای هویج و توت فرنگی دوست دارم.


صبح برای بیدار کردن مهتا، به سراغش رفتم. آرام صورتش را بوسیدم و پشتش را نوازش کردم. طبق معمول علاقه ای به بیدار شدن نداشت. ناگهان پایش را پراند که یعنی ولم کن بگذار بخوابم. کاملاً اتفاقی در زاویه‌ای قرار داشتم که استخوان پاشنه‌ی پایش محکم به گوشه‌ی سمت چپ لب پایینی‌ام اصابت کرد. خیلی دردم آمد. کمی هم مزه‌ی خون حس کردم. دستم را روی دهانم گرفتم و بلند شدم رفتم جلوی آینه. اول لثه‌ام را دیدم که دندانم پاره‌اش کرده بود. بعد چند تا قطره دیدم که ریز ریز و بی‌صدا و تند از توی چشمهایم بیرون آمدند. یک جوری گریه می‌کردم انگاری «ف» با مشت توی دهانم کوبیده بود. هرچند، مردهایِ روشنفکرِ حالا، دیگر توی دهان زنها نمی‌زنند. جور دیگری تحقیرشان می‌کنند. هر چه بود، کار از دستم خارج بود. آهنگی از اَدِل توی گوشهایم فرو کردم و نشستم به گریستن. 


تمام آن سال‌هایی که مرا بلبل‌زبان و حاضر‌جواب می‌نامیدند، از دید خودم در سالهای خفقان زندگی‌ام قرار می‌گیرند. نود و نه درصدم زیر آب بود و اطرافیانم تاب همان یک درصدی که بروز می‌دادم را نداشتند. همین بود که از آشکار شدن، ترس داشتم و با توجیهاتی مثل احترام گذاشتن به عقاید دیگران، عقاید خودم را رو نمی‌کردم. سی و اندی سال باید می‌گذشت تا مادر شدن، به من این شجاعت را بدهد تا خودم را زندگی کنم با این امید که الگوی ترس و خفقان برای دخترم نباشم.
در سال‌های اخیر، آرام آرام و با دلهره خودم شدم در حالیکه بخش بزرگی از تایید شدن‌هایم را از دست دادم. اوایل گریه می‌کردم. تاب تحمل نامهربانی‌ها را نداشتم. بعدتر عصبانی می‌شدم. تاب تحمل انتقادها را نداشتم. بعدترش منتقدینم را قضاوت می‌کردم و فکر حذفشان از سرم می‌گذشت. تاب دیدنشان را نداشتم. «ف» اغلب با مهربانی حق را به من می‌داد اما عملاً کسی را حذف نمی‌کرد. کم‌کم یاد گرفتم زندگی بچه‌بازی نیست و همه را باید بپذیرم. خنده دار است اما این روزها حتی خوشم می‌آید که در هر محفلی مخالفی داشته باشم که با هم به بحث و گفتگو بنشینیم. اینطوری مهمانی برایم از خوردن و جانم قربانم فراتر می‌رود و غنی می‌شود. دارم نحوه‌ی درست گفت و شنود را تمرین می‌کنم. خوب گوش دادن بدون تعصب، و استدلال کردن عقلانی با در نظر گرفتن پدیده‌ای به نام خوداصلاحی.
با اینهمه اگر من را یک نمودار سینوسی در نظر بگیریم، مدام در حال رفت و آمد بین وفاداری به اصول روشنفکرانه‌ و چنگ زدن به رفتارهای عصر بدویتم هستم. در دوردست‌ها تصویر زنی را می بینم با موهای خاکستری که هنوز در حال کلنجار رفتن با بدویت‌هایش است اما شک ندارم در پنجاه یا شصت سالگی نسبت به حالا، انسان بهتری خواهم بود.

به نظرم، پدرم را می‌توان در زمره‌ی آدم‌های نرم قرار داد هر چند که سختی‌های خودش را در برخورد با برخی مسایل زندگی دارد. این را از آنجا می‌فهمم که چهره‌اش در حال خندیدن و شوخی کردن، بیشتر از هر حالت دیگری در ذهنم نقش بسته است. اغلب وسط تماشای فیلم، سریال یا برنامه‌ای طنز، صدای خنده‌های پدرم توی گوشم می پیچد. مثل همین امروز که سریال پایتخت را می دیدم. نقی تازه خانه‌دار شده بود و در بدو ورود به خانه‌ی تازه، یک سری آدم طبق معمولِ سریال‌های ایرانی در حال تشییع جنازه‌ بودند. اینجا در تصورم، پدرم حالت کنجکاوی گرفته است چون جنازه متوفی زیر ترمه و روی برانکارد، در راهروی آپارتمان همراه با گریه و شیون رو به پایین در حرکت است. وقتی نقی می‌گوید: خدا رحمت کنه، فقط داداش بپا دیوارُ خط نندازی، یکدفعه صدای خنده‌ی پدرم بلند می‌شود. خوب می‌دانم چه شوخی‌هایی او را به خنده می‌اندازد و سرِ شوقش می آورد.


در این برهه از زندگی‌ به این باور رسیده‌ام که همه‌ی گندهایی که بشر دارد به خودش و دیگران می‌زند زیر سر «آرزوهای شخصی‌اش» است. وقتی چیزی برای آدم مهم باشد، درد نرسیدن به آن، درست به همان اندازه مهم و بزرگ است. درد، انتخاب‌های آدم را بدجوری تحت تاثیر قرار می‌دهد. به زعم من، هر چه آرزوها بزرگ‌تر باشند، درد نرسیدن به آنها بزرگتر است و این امکان پررنگ‌تر می‌شود که به انتخاب‌های ویران‌کننده‌تری نیز دست بزنیم.
خیلی درباره‌‌ی این مساله فکر کرده‌ام. به نظرم می‌رسد اگر بخواهم عاقلانه رفتار کنم یا باید آرزوهایم را مرتب بازنگری کنم و چیزهایی را خط بزنم یا باید در جستجوی چیزی ارزشمندتر از «آرزوها» برآیم.

پی نوشت: اپیکور می‌گفت اگر خواسته‌هایمان ساده باشند، تحققشان هم ساده خواهد بود در نتیجه زمان و انرژی بیشتری برای لذت بردن از زندگی خواهیم داشت.


از هشیاری ماست یا از ناچاری‌مان.
هر چه که هست هرازگاه برای بقای خود باید یک چیزهایی را از توی سرمان خط بزنیم. انگیزه‌های شیرینی مثل دوست داشته‌شدن، دیده شدن یا تایید شدن فقط تا حول و حوش سی سالگی آدم را سرپانگه ‌می‌دارند. از یک جایی به بعد زندگی دردناک می‌شود و آدم از این‌همه طاقت و بلاهت حوصه‌اش سر می‌رود. یا باید شانس بیاورد و جوانمرگ شود یا باید برای بقای خود، یک چیزهایی را از توی سرش خط بزند.