نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.

۸ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۳ ثبت شده است

مهتا یک چیز را حالا دیگر خوب می دانم. من می توانم تمام گلایه ها و شکوه های دنیا را از پدرت داشته باشم اما وقتی میانه ام با او به هم می خورد، میانه ام با خودم، تو و تمام آدم های دیگر این دنیا به هم می خورد.


یک خانه ی دوبلکس ِ قدیمی ِ دوست داشتنی است که ایوان دارد، حیاط دارد. به گمانم در ایوانش که بنشینی، آسمان بالای حیاطش دریچه ای می شود، که وقت های انتظار، می توانی نگاه را از آن، تا ته دنیا، امتداد دهی. یک سال تمام، زیر باران و برف، از پنجره ی آشپزخانه نگاهش کرده ام. خالی بودنش دلگیرم می کند. اما اگر آدم هایی هم تویش زندگی می کردند، لابد دیگر نمی توانستم اینطور راحت و طولانی نگاهش کنم و خودم را تصور کنم نشسته بر روی صندلی در ایوان طبقه ی اول، «ف» را در صندلی روبرویم و مهتا را که دارد کنار باغچه ی سبز و رنگی مان، گِل بازی می کند و خانه را که منتظر آمدن یک عالمه مهمان، یک عالمه صدا و خنده و نور است.
خیلی زود فهمیدم که یک خبرهایی است. پنجره امروز بسته بود و فردا باز. شکل ِ شلنگ قدیمی و بلند رها شده در وسط حیاط، تغییر می کرد. صداهایی می شنیدم که خبر از ویرانی نمی داد.
یکی کمر همت بسته است تا خانه ی رویاهایم را بازسازی کند!


مهتا جانم، بعضی دردها توی زندگی ات هست که باید تنهای تنها تحملشان کنی.

(دندانپزشکی)


روزی که فهمیدم شوهرم به من خیانت کرده است، وقت ِ آرایشگاه داشتم. تمام مدتی که آرایشگر موهایم را کوتاه می کرد، توی آینه خودم را نگاه می کردم. ناگهان متوجه شدم که شوهرم این همه سال حق داشت. من آنقدرها که فکر می کردم زن زیبایی نیستم و همان طور که او می گفت قیافه ام خیلی معمولی است. بعد یکدفعه دلم برای شوهرم سوخت! مردی که با زنی با قیافه ی معمولی ازدواج کرده بود، در طول سالیان، هیچ چیز غیرمعمولی ای در او نیافته بود و طبق معمول به او خیانت کرده بود.


مهم ترین اشتباه های واقعی زندگی ام را به این خاطر مرتکب شده ام که از چشم اطرافیان، خوب قضاوت شوم. هر چند در آن هم موفق نبوده ام. ولی همچنان دارم همان رویه را تکرار می کنم به همان دلیل واهی که البته با مرور زمان، لباس های جدیدی تنش پوشانده ام. یکی از لباس های قشنگی که بر آن پوشانده ام «بر هم نزدن آرامش روانی عزیزان» است.
اما این همه سال راکد و مرداب وار زیستم تا که امروز به این یقین برسم که این ها، همه اش نقابی است که بر چهره ی ترس ها و بزدلی هایم نهاده ام.
که پادرهوایی هایم، نه از ترس رویارویی با دیگران، که از سر وحشتم از رویارویی با خویش است.


چتری های جلوی موهایت را نمی خواهم کوتاه کنم تا بلند شوند. بابا مرتب بهت می گوید موهایت را بزن کنار تا ابروهاتو ببینم. امشب رفتی جلوی بابا وایسادی و ناغافل با تفنگ دقیقا شلیک کرده ای تو حدقه ی چشمش! بابا از دستت عصبانی شده و قرار شده بروی توی اتاقت و تا بابا آروم شود از آن جا بیرون نیایی. کم کم از جلوی در ِ اتاق نشستن شروع می کنی و هی جلوتر می آیی. بعد می رسی نزدیک بابا و با ناز می گویی: دیگه ابروهای منو دوست نداری؟

از توی حیاط خطاب به من که پشت پنجره ی طبقه ی چهارم ایستادم: به بابا زنگ بزن بدونه که من این پایینم هر وقت شب شد میام بالا.

خطاب به دو تا پسر شیطون توی پارک که هی به تو و دوستت با تفنگ اسباب بازی شون شلیک می کنند: پسرا من یه فکری به ذهنم رسیده. شما نباید به ما با تفنگ شلیک کنید!
پسرا: شما دزدید. ما پلیسیم بهتون شلیک می کنیم.
تو: ما که دزد نیستیم. ما فقط یه بچه ایم.

آموزش مهارتهای زناشویی به من: آدم که با یکی ازدواج می کنه اینطوری رفتار نمی کنه.

مامان، بزرگ که شدم می خوام اول کارآفرین بشم بعد می خوام سه تا بچه ی دختر ِ دو قلو به دنیا بیارم. نه! اول باید بابای بچه مو پیدا کنم. مامان چه جوری یه بابا برای بچه ام پیدا کنم؟

تنهایی داری مسواک می زنی. بابا هم که نفسش از جای گرم بلند می شود هی به من میگه بیام روی کارت نظارت کنم. منم خسته! یکدفعه از توی دستشویی داد می زنی: من دارم مسواک می زنم اگر چرت و پرت نگید لطفا بذارید من این جا تنها باشم.

من: مهتا ندو!
تو: بذار یه خرده بدوام هیجان داشته باشم.

در حال پرتقال خوردن: مامان تا تاریک نشده منو ببر پارک. چه پرتقال خوشمزه ایه مامان. اگه تو هم بخوری دلت باز می شه.

بعد از خوردن نوشابه: ماشالله این گازش تنده ها!

تو: مامان بیا عروسی بازی کنیم.
(هی می رقصیم و راه می ریم)
تو: شوهر عروسی تموم شد حالا بیا خوب زندگی کنیم! منو علی صدا کن. اسم من علیه. اسم تو چیه؟
من: (که اول شوهر بودم حالا باید زن باشم) شیرین جون! (برای در رفتن از زیر بقیه ی بازی) علی جون داری می ری سر کار؟
تو: آره. اگه بچه می خواست از تو دلت دربیاد، به من اس ام اس بزن که ببرمت با ماشین بیمارستان.

زیر چتر در هوای بارانی: مامان چترش خیلی بزرگه ها! داداشمم این زیر جا می شه.

از دست بابا عصبانی شدی. بهش می گی: حالا می دونم باهات چیکار کنم. برخورد می کنم!

از خانه ی خاله برگشته ایم. صدایت را از توی دستشویی می شنوم که به بابا می گویی: بابا فکر کنم جورابام مال دُرساست.(عاشق برداشتن وسایل دُرسایی)

تو: بابا می شه بیچولی کنی؟
بابا: بیچولی چیه؟
- همون ماساژ به انگیلیسیه.
بابا با خنده: ماساژ خودش انگیلیسیه.

توی پارک به دختری که لباس تابستانی پوشیده: دختر خانوم لُختی، سرما نخوری؟

- مامان اون حیوونایی که درختارو دلر می کنن اسمشون چیه؟

توی ماشین بلوزت را در آوردی و لخت نشستی و می گی: پوست آدم اگه آفتاب نخوره خشک می شه.

بابا لپ تاپ اسباب بازیتو بسته گذاشته روی میز. از روی تاب داد می زنی: بابا نبندش! اِمِیلِش (ایمیلش) پاک می شه. تازه نصبش کردم!

- مامان، بزرگ شدم برام یه گربه ی حامله شده بگیر.

در مهد کودک در پاسخ به سوال مادر یعنی چه؟
- مادر یعنی دوست داشتن! اگه مادر بشم، بزرگ می شم. خونه می سازیم و می گیم پله اش را کم بسازد تا ما خسته نشیم.

من: مهتا تو هم بیا مثل بابا کمک کن باقالی ها را پاک کنیم.
تو: من نمی خوام کمک کنم. می خوام این جا بشینم بابامو که داره کمک می کنه تماشا کنم.

بعد از تماشای مت و پت، خطاب به من: مامان به کمک همدیگه خونه شون رو به هم ریختند!

بعد از اولین تجربه ی حمام کردن ات به تنهایی:
من: مهتا چقدر خوبه همیشه خودت حموم کنی!
تو: آره، کار خداست.

با هیجان، خطاب به بابا که داره می آد تو رو بخوابونه: بابا تو چه قصه هایی بلدی؟

من: مهتا مچ دستم خیلی درد می کنه!
تو: قربون اون دستات بشم.

- مامان تو مهد کودک که تو نیومده بودی دنبالم، می خواستم گریه کنم اما بعد به خودم گفتم: مهتا شجاع باش!


مامان های خوش حال به این فکر نمی کنند که چرا همیشه آنها بچه ها را به پارک می برند؟ و چرا باباها ترجیح می دهند در خانه استراحت کنند به جای اینکه به جمع آنها بپیوندند؟ حتی وقتی بهشان اس ام اس می زنند که «اگه به جمع ما بپیوندی موجبات خوشحالی مون فراهم می شه»!
مامان های خوش حال به این فکر می کنند که بچه ای دارند که می توانند برایش سیب ِ پوست کنده و لیوان آب بردارند و دست در دستش به پارک بروند. و حواسشان هست که وسط کتاب خواندن و حرف زدن با این و آن، تجربه ی هیجان انگیز ِ لذت بردن از حرکات و تعاملات شگفت انگیز کوچولویشان را از دست ندهند.


وقتی مامان ها شاد نباشند، هیچ بچه ای واقعا شاد نیست!

چند وقتی بود که دلم می خواست یک کاری برای ِ سیل ِ عظیم ِ مامان های ِ غمگین ِ توی ِ پارک ِ بازی ِ نزدیک ِ خانه مان بکنم. بعد فکر کردم پس مامان های ِ غمگین ِ بقیه ی پارک ها چه می شوند؟ اینطوری شد که دیدم تنهایی از پس اش بر نمی آیم. اما یک ایده دارم. می توانیم کمپ «مامان های در هر شرایطی خوش حال» راه بیندازیم!