نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.

۱۲ مطلب در تیر ۱۳۹۴ ثبت شده است

یک وقت‌هایی توی زندگی هست که هر چه تلاش می‌کنی، هیچی با هیچی جور در‌نمی‌آید. دلت می‌خواهد نقاب افسردگی‌ات را بگذاری روی صورتت و بروی عقده‌ها و خشم‌هایت را زار زار گریه کنی. افسردگی از امیدوار بودن و انرژی مثبت فرستادن و حتی از بی‌خیالی، خیلی آسان‌تر است. افسردگی از هر کاری که فکرش را بکنی، راحت‌تر و بی‌دردسرتر است. افسردگی مال تنبل‌هاست. افسرده که باشی می‌توانی ظرف نشوری، غذا نپزی، خرید نروی، روزها جلوی تلویزیون ولو باشی و شب‌ها زودتر از همه توی اتاقت کز کنی. افسردگی روش زیرکانه‌‌ی تافته‌های جدابافته‌ی این روزگار است برای دَر رفتن از زیر بار مسئولیت‌هایی که دیگران دارند در همان شرایط، حملش می‌کنند.  افسردگی بیماری خودخواه‌‌هاست. آنهایی که فکر می کنند همه چیز باید طبق برنامه ریزی مشخص وَ تحت رهبری مقتدرانه‌شان بدون هیچ خطایی پیش برود. افسرده‌ها ایده‌آل‌گراترین و احمق‌ترین موجودات روی زمین‌اند. آنها سر جایشان می نشینند، چشم‌هایشان را می‌بندند و می‌گذارند ارزشمند‌ترین چیزهای زندگی پیش پای بی‌ارزش‌ها، قربانی شوند. من این موجودات لوس و غرغرو را خوب می‌شناسم. برای خماری‌شان، می‌توانید ‌ساعت‌ها پای حرف‌هایشان بنشینید یا به بی‌تفاوتی‌شان خرده بگیرید اما اگر هشیارشان می‌خواهید تلفن یک مشاور را بگذارید توی دستشان و گوشی را قطع کنید. هر کاری بهتر از آب دادن به پیچک‌های هرز و بی‌ثمر ِ گریه ها و شکوه های بی پایان افسرده‌هایی‌ست که نمی‌خواهند پایشان را از روی ابرها بردارند و بر زمین بگذارند.


احمقانه است. چرا باید تا چند روز تعطیل گیرمان می‌آید دور هم جمع بشویم و شروع کنیم به انتقاد کردن از شیوه‌ی اداره کشور، زیر سوال بردن مذهب و آداب مذهبی و قضاوت درباره‌ی خیل عظیم آدم‌هایی که شبیه ما نیستند. «ف» واقعا حق با توست، من «دَدَری» شده‌ام. دیگر با مهمانی رفتن و نشستن زیر سقف‌های بتونی و آهنی حال نمی‌کنم. احساس خفگی می‌کنم. اما توی «دَدَر» می‌توانم در هوای بدون قضاوت، همراه درخت‌ها نفس بکشم و خودم را بدون انگشت توی چشم کسی کردن، زندگی کنم.


مهتا رو به بابا که داره می بوسدش: اون ریش ِ بی ادبتو بِکَن!

مهتا رو به بابا: کاشکی من، تو بودم. چون کسی بهت تذکر نمی‌ده.

در حال تفنگ بازی، این شعر رو ساختی و قهرمانانه و بلند می‌خونی: من دزد قهرمانم. هیچوقت برنده می‌شم.

از دستم عصبانی بودی. رفتی اسمم رو روی کاغذ نوشتی و خط خطی کردی. بعد یه 20 کنارش دادی اونم خط خطی کردی.

مهتا: مامان روپوش تختم پاره شده!
(روپوش=روتختی)

مهتا (صبح): من دیشب زود خوابیدم؟
بابا: نه زود خوابیدی نه دیر.
مهتا: یعنی ولرم خوابیدم؟

موقع بازی اتللو، بابا بهت میگه: گوشه ها رو اگه بگیری برنده می‌شی.
مهتا: نه، گوشه ها برای من بدشانسی می‌آره.

مهتا: مامان من تو رو خیلی دوست دارم می‌دونستی! می‌خوام تولدت، خودمو کادو کنم بهت بدم.

دیشب خونه‌ی خاله، شلوار راحتی دُرسا(دخترخاله) را پوشیدی. شب اومدنی یادمون رفت پسش بدیم.صبح که با همون شلواره از خواب پاشدی می‌گی: شلواره دُرسا راحته‌ها. دستمو می‌ذارم روش گرمم می‌شه.

مامان: مهتا، اون آب نمک شکر را بخور. اسهالت زود خوب شه.
مهتا: می‌خوام خوب نشم. اصلا به من چه ربطی داره!

مهتا: بچه‌ای که نره شهربازی، دوچرخه نداشته باشه، اسکوتر نداشته باشه، اصن زندگی به دردش نمی‌خوره.

مامان: مهتا بخواب!
مهتا: اِاِ. چه خسیس!

قبلا یکی دو باری بهت گفتم: مهتا زود بزرگ نشی‌ها! من کوچولو‌ییت رو خیلی دوست دارم.
امروز با حرارت اومدی تو آشپزخونه می‌گی: اون چیزی که تو می‌خوای انجام نمی‌شه، چون من زود بزرگ می‌شم. بخاطر این! ( بعد دستت رو به درازای یخچال بالا می‌بری که یعنی قدم بلند شده)

مامان: مهتا پاشو وسایلت را جمع کن.
مهتا: دارم کار حساس می کنم. اگه خراب شه بدترین چیزه. شما هم تو کار من دخالت نکن.

مامان: مهتا من می‌رم دستشویی. اگه این خانمه زنگ زد در را باز کن.
مهتا: اگه اصن زنگ نزد چی؟

مامان توی پارک: مهتا این دو تا نی‌نی‌ها رو نگاه کن، چقدر رنگی و جینگیلی مستونن!
مهتا: آره یکیشون مثل فرشته است یکیشون مثل عروسا.

صبح در خانه را بستی که بابا نره سر کار. بعد می‌گی: دلم می‌خواست یه هَ‌اولا باشم سر کار اینو نابود کنم.

مهتا توی راه پله در حال تند تند کفش پوشیدن خطاب به مامان که داره از پله میره پایین: مامان نرو!! من همیشه جلو می‌رم. چون من رئیسم و فرمانده‌ام و ملکه‌ام.

آخر پیغام صوتی مهتا توی تلگرام برای دخترخاله اش که دو تا خواهر دیگه هم داره: سلام به مامان و داداش و باباهات برسون!

یه شب بابا یکی از پروژه هاش رو با موفقیت تحویل داده بود. ما هم تمرین کردیم و شب وقتی اومد مثل گروه سرود جلوش وایسادیم و بلند گفتیم: بابا «ف» موفقیتت را بهت تبریگ میگیم.
حالا از اون شب به بعد هی می‌آی دم گوشم می پرسی: مامان بابا دیگه موفق نشده بهش تبریک بگیم؟!

مهتا: مامان این لیوانه خیلی بی‌ادبه. داشتم آب میوه می‌خوردم، ریخت.


یک وقتی به هم نزدیک بودیم و درباره‌ی همه چیزمان با هم حرف می‌زدیم. درست از وقتی که فکر کردیم برای حفظ آبرومان، نباید بعضی چیزها را به هم بگوییم، از هم دور شدیم.


رفتیم که ماهی‌های توی حوض بزرگ پارک را ببینیم اما چند تا بچه رفته بودند توی حوض و مهتا هم خواست برود توی آب‌ راه برود. من گفتم «امشب نه! کفش هایت خراب می‌شوند». خانم خوش قد و بالایی که لبه‌ی حوض ایستاده بود و پسر و دخترش مشغول آب بازی بودند و در آن تاریکی چشمانش را آبی می‌دیدم رو به من کرد و گفت «کفش همیشه هست! شادیشو خراب نکن». گفتم «آخه تازه این کفشاشو خریدم». گفت «حالا مگه چند خریدی!» با خنده گفتم «چهل و پنج». چشمهایش را گرد کرد و گفت «تو چهل و پنج تومن به کفش بچه پول می‌دی؟!» همینطوری شوخی شوخی سر حرف را با من باز کرد و مهتا هم این وسط‌ها پیشنهاد داد بدون کفش برود و من هم موافقت کردم و نشستیم به حرف زدن...
از آن زنهای خوش صحبت بود با صدایی شاد و دلنشین که خوب می‌فهمند الان دلت یک هم صحبت می‌خواهد. به دستهایم نگاه کرد و گفت «شکل دست‌هایت، ناخن‌هایت و حتی انگشترت مرا یاد زندایی‌ام می‌اندازد. هی می‌خواهم صدایت کنم اُرنا». اُرنا نام زندایی‌اش بود . پسرش هی از حوض پارک ماهی می‌گرفت و می‌آورد توی نایلونی که مادرش در دست نگه داشته بود می‌ریخت. گفتم «طفلی این ماهی‌ها. چه زندگی خوبی در این حوض بزرگ داشتند. احتمالا در لگن کوچک خانه‌ی شما عمرشان به یکی دو هفته قد ندهد». گفت: «حکمت خداست! باور کن وقتی یک موجود زنده ای توی خانه می‌میرد بلایی از سر یکی از اعضای خانواده رد شده است». گفتم «من به چنین حکمتی باور ندارم». سنگ باباقوری انگشتر توی دستش را نشانم داد و گفت «تو چشم نظر را باور نداری؟!». گفتم «نه! باور ندارم». مستقیم توی چشمهایم نگاه کرد و صمیمانه پرسید «خوب تو به چه چیزهایی باور داری؟» ... کمی بعد می‌خواست بداند چند ساله‌ام. خواستم حدس بزند. گفت آرایش نداری حدسم غلط از آب در می‌آید. بعد که سنم را گفتم، گفت کمتر بهت می‌آید تازه اگر آرایش داشتی فکر کنم باز هم کمتر به نظر می‌آمدی ...
شب جالبی بود. فکر کنم لازم است یک وقت‌هایی با کسی حرف بزنی که انگشتر باباقوری دستش کرده باشد و مدافع شادی بچه‌ها به هر قیمتی باشد. برای توی دلت جا باز کردن، به ظرافت دست‌هایت اشاره کند و سن‌ات را کمتر بداند و صمیمانه بپرسد: خوب، تو به چیزهایی باور داری!


بیرون کردن خدای اشتباهی ذهنم خیلی زمان می‌برد.
انقدر از قهر این خدا من را ترسانده‌اند که نمی‌توانم حتی یک دل سیر گریه کنم. می‌ترسم گریه کردنم معنی‌اش این باشد که ناسپاسم و پشت‌بندش یا دخترم کور شود یا خودم فلج شوم یا زنگ بزنند خبر مرگ «ف» را بهم بدهند.
فکر کن! خدایی که نمی‌گذارد آدم یک دل سیر گریه کند! خیلی وحشتناک است.

خیلی وقت‌ها توی پارک توصیه‌ات می‌کردم به دوستی با فلان دختر یا فلان پسر. از دور به نظرم می‌رسید بچه‌ی تمیز و مستقل و مودبی است و مادر یا پدرش محترم است. می‌رفتی پیشنهاد دوستی به او می‌دادی اما بعد از مدت کوتاهی، جر و بحث بالا می‌گرفت که این عروسکش را به من نمی‌دهد. اسکوترم را دوست ندارم بهش بدهم. همش می‌‍‌خواهد خودش پلیس باشد، مامان باشد ...
این جور وقت‌ها احساس گناه یا پشیمانی می‌کردم. حالا چند وقتی است که دارم تمرین می‌کنم همه چیز را به خودت بسپارم و به انتخاب‌هایت اعتماد کنم. نتیجه هر چه باشد حداقلش من دچار احساس گناه نمی‌شوم. تو هم کارآزموده تر می‌شوی برای انتخاب‌های بعدی‌ات.
پسر دیروزی هم، پسر عجیبی به نظرم می‌آمد. حرکاتش به تر و فرزی پسر‌های دیگر نبود. کُند و بریده حرف می زد. نگاه کردنش شبیه خیره شدن بود. اما همینطور که نگاهتان می‌کردم کم‌کم صدای خنده هایتان بالا گرفت. روی الاکلنگ کنار هم نشسته بودید و درباره‌ی چیزهای ترسناک و عجیب و غریب حرف می زدید و بلند بلند جیغ می‌کشیدید و می‌خندیدید. بعد، دورخیز کردن برای بالا رفتن از شیب سرسره را یادت داد و هی دوتایی عقب می‌رفتید و با شوق می‌دویدید به سمت سرسره. بعد هم که تمام پارک را انقدر دنبال هم دویدید که وقت رفتن شد. توی راه می‌گفتی «خیلی ازش خوشم اومد. خیلی امروز بهم خوش گذشت» و من با خودم فکر می‌کردم دختر کوچولویم آنقدر بزرگ شده که می‌تواند انتخابی کند که روزش را قشنگ کند!

علارغم این‌که مثل هر آدم عاقلی، دوست دارم نتیجه‌ی کارم رضایت بخش باشد، اما خوشا به وقت‌هایی که غذایم بدمزه یا بی‌مزه می شود! این‌جور وقت‌ها قبل از سرو غذا، خطاب به «ف» آرام شروع می‌کنم به گفتن اینکه کرفسی که خریدیم تلخ بوده، بادمجانش تند بوده، خامه‌اش ترش بوده، پیاز کم داشتیم، ترسیدم شور شود ... و همه‌ی این‌ها معنایش این است که «می‌دانی که من دست‌پختم خوب است و امروز دیوار کج شده بود.» و بعد شیطنت‌وار می نشینم به تماشا کردن «ف»:
قبل از خوردن: بوش که خیلی خوبه. فکر نمی‌کنم اینجوری که میگی باشه!
بعد از خوردن: عالی شده. من که خیلی دوست دارم.
و بلند می شود برای دوباره کشیدن ...


وقتی بلاگفا به خواب بهاری رفت، انتخابم صبر کردن بود. صبر کردن خیلی وقت ها جواب می‌دهد. اما بعد از یک ماه ننوشتن و خوانده نشدن، انتخابم دوباره نوشتن ولو به قیمت از صفر آغاز کردن بود.
امروز سراغ چند تا دوست قدیمی رفتم. خیلی زود توانستم خانه‌های تازه‌شان را پیدا کنم. همه با نگرانیِ از دست دادن خواننده‌هاشان و دلخوریِ بر باد رفتن گذشته‌شان، آدرس‌های تازه‌ی همدیگر را لینک داده بودند و از بقیه نیز خواسته بودند خبررسانی کنند. واقعا نمی دانم از روی تنبلی است یا عصبانیت، ولی اصلاً انرژی و حوصله‌ای برای خبررسانی نفر به نفر در باب آدرس تازه ام ندارم. دوباره از ناشناختگی آغاز کردن خیلی راحت تر از آن است. حتما آنهایی که بخواهند مرا خواهند یافت همانطور که من آنها را یافتم و اگر یک بار توانسته باشم از صفر شروع کنم و عده‌ای خواننده‌ی ثابت پیدا کنم، چرا دوباره نتوانم!
عاشق این بازی‌های زندگی هستم. مدام یادم می آورد که همه چیز روی هواست ...


چند روز پیش با مهتا به پارک رفتیم. روی نیمکت سنگی روبروی ماشین سبز فنری نشسته‌بودم که یک مامان چادری جوان همراه همسر و دو تا دخترشان به سمت ماشین آمدند. بابا با دختر کوچک سوار ماشین شدند و شروع‌کردند به تکان‌دادن ماشین و بازی‌کردن و خندیدن. مامان انگاری نمی‌توانست یا نمی‌خواست سوار ماشین فنری شود. دختر بزرگتر به نظرم هشت، نه ساله می‌آمد. او هم چادر بر سر داشت. مامان به او پیشنهاد داد که سوار شود اما دختر بزرگتر به نشانه این که زشته و من بزرگ شدم گفت نه.آن طرف تر یک مامان با روپوش سفید بود با یک پسر تپلی سه چهار ساله. پسر هی می‌دوید سمت مامان و می‌گفت کولم کن. مامان با عشق می‌نشست روی زمین و پسر را روی پشتش می‌گذاشت و راه می‌برد و دو تایی می‌خندیدند. حس تلخی داشت دیدن مادر و دختر کوچولوی محصور در چادر سیاه. هم حجاب داشتند هم حصاری برای شاد نبودن و لذت نبردن. حس شیرینی داشت دیدن کولی بازی مامان و پسر کوچولو. چقدر رها بودند و با شادی خودشان را زندگی می‌کردند.


من واقعا به ایجاد تحول در زندگی به لطفِ قدرت اندیشه و حمایت کائنات معتقدم! اما یک چیزهای دردناک و آزاردهنده‌ای هم توی زندگی هست که اصولاً تا زنده‌ایم، هرگز و مطلقاً و اساساً، قرار نیست تغییر کنند. چیزهایی که از دایره‌ی نفوذ ما خارج‌اند و در دایره‌ی نفوذ کسانی‌اند که تمایلی به تغییر دادنشان ندارند.
باور این قصه، برای آدم بزرگ هایی که از کودکی با باور قصه‌هایی نظیر دو نیم شدن دریای نیل با عصای حضرت موسی و حامله شدن حضرت مریم بدون دخالت هیچ مردی و زنده شدن حضرت عیسی بعد از مرگ عجین بوده‌اند، خیلی سخت است! آدم هایی مثل من به طرز احمقانه و ساده‌انگارانه‌ای هنوز در گوشه‌ای از ذهنشان دلخوش به معجزه‌اند.


گاهی دلم برای آن وقت‌ها که همه‌مان توی یک خانه زیر یک سقف زندگی می کردیم، تنگ می‌شود.
آن‌وقت‌ها همینجوری و یهویی همه‌اش از حال هم خبر داشتیم. خبر داشتیم بابا امروز صبح عصبانی شده، برادر موقع برگشتن از مغازه تصادف کرده، مامان آخر شب فشارش بالا رفته، خواهر به خواستگارش جواب رد داده ...

اما حالا مامان بعد از دو هفته می‌فهمد دُرسا با چای داغ، شکمش را سوزانده است. من آخر از همه می‌فهمم خواهر کوچکم تصادف کرده است و هیچکس نمی‌فهمد که من امروز دلم گرفته بود و یک دل سیر گریه کردم.