نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.

۴ مطلب در فروردين ۱۳۹۳ ثبت شده است

شاید علت اینکه از قضاوت های دخترم درباره ی خودم می ترسم، این است که من مادرم را زیاد قضاوت می کنم. بچه که بودم، مادرم به خاطر جثه ی کوچک و شیرین زبانی هایم، بین من و بقیه ی خواهر ها فرق می گذاشت. سوگلی اش بودم و خواهرهایم تا سالها چشم دیدن من را نداشتند. مادرم معتقد بود من از آنها منظم ترم. باهوش ترم و حرف گوش کن تر. مکرر می گفت که از چشم هایش بیشتر به من اعتماد دارد. در انزوای دنیای کوچکم، همیشه خودم را بالاتر از آنها می دیدم. اما بزرگ تر که شدم همه مان دیدیم که من هم کامل نیستم. تصمیماتی گرفتم که اعتبار کامل بودنم را زیر سوال برد. نقطه ی عطفی که من را رو در روی خود واقعی ام گذاشت. تا سالها از این رویارویی رنج می کشیدم. غرورم زیر پای کامل نبودنم له شده بود اما دیگر بازگشتی به عقب ممکن نبود. مادرم مدام نمک به زخم هایم می پاشید اما خواهرهایم مهربان شده بودند. گاهی اشتباه کردن، آدم ها را به آغوش هم باز می گرداند، اما انسانی که هرگز خطا نکرده است موجود رعب انگیزی است. مادرم، سالها مرا از مهربانی خواهرهایم دور نگهداشت تا یک روز ما سه تفنگدار شویم و او را نشانه بگیریم. من زنگ بزنم به خواهر بزرگترم، خواهر کوچکترم زنگ بزند به من و هی دو تایی و سه تایی آوار شویم بر سر آداب و عادت های غلط مادرمان. این عادت بی رحمانه قضاوت کردن هم یکی از چیزهایی است که از خودش یاد گرفته ایم. یک جایی البته تصمیم گرفتیم مادرمان را بپذیریم. همانگونه که هست. دروغ گفته ام اگر بگویم در این کار موفق شده ام اما حداقلش این است که پذیرفته ام او هم یک انسان است مثل من با تمام ناکاملی های انسان بودن.


قبل از تو روز مادر، سختی ِ یافتن ِ هدیه ای بود لایق و پسند مادر بزرگت.
بعد از تو این روز، آزارم می دهد. نمی دانم بعدها مرا چگونه قضاوت خواهی کرد. فقط یادت باشد، من یک انسانم. با تمام ناکاملی های انسان بودن.


در دستشویی خانه، جایی که دستمال رولی را قرار می دهیم، یک قسمت طاقچه مانند ِ صاف است که من، مامان گاوه و دو تا بچه ی سیاه و سفیدش را که به هم وصلند و از جنس شمع هستند را آن جا گذاشته ام. از وقتی که آنجا گذاشته امشان، هر روز متوجه می شوم کسی آنها را به سمت راست طاقچه رانده است و فضای خالی ای در سمت چپ آن ایجاد شده که شدیدا با «وسواس نظم دوره ای» ِ من دچار تداخل می شود. هر بار آن را به جای اولش بر می گردانم و یکی از چیزهایی است که قبل از آمدن مهمان باید چک کنم. دلایل مسخره ای در ذهنم برای این پیشامد شکل گرفته بود که همه اش هم مربوط به «ف» بود تا اینکه یک بار با مهتا درباره اش حرف زدم و متوجه شدم برای نشستن روی توالت فرنگی دستش را آن گوشه می گیرد و اینطوری گاوه سر می خورد سمت راست. وسواس های ذهنی دیگری هم دارم. مثلا «ف» هر وقت که آب میوه و دوغ و شیرش تمام می شود به جای انداختن بطری شان در نایلون زباله های خشک، آن ها را یک جایی روی ام دی اف پشت هم ردیف می کند، جورابش را گوله می کند و می اندازد زیر میز ناهارخوری و چند تایی از لباس هایش همیشه روی دسته ی مبل جاخوش کرده اند. اینها و یک سری جزییات دیگر مدام نظم ذهنی مرا به هم می زنند. مخصوصا در مواقعی که خانه تمیز و مرتب است. همه ی این جزییات را گفتم تا بگویم به جای در چارچوب قرار دادن های دستوری و بی ثمر ِ آدم هایی که با آنها زندگی می کنم، یک انتخاب تازه کرده ام.
امروز صبح به گاوه دست نزدم. جای خالی سمت چپش خبر از وجود یک دختر کوچولوی شیرین و مستقل می داد در خانه ی ما. دلم نمی خواست این اثر را از بین ببرم و همان موقع با خودم فکر کردم، ظاهر زندگی در کنار «ف» هم، باید یک فرق هایی با ظاهر ِ زندگی ِ خالی از «ف» داشته باشد!


سرم را که از روی برگه ی جواب آزمایش بلند می کنم، رضا نگاه جسورانه ی آشنایش را که در این لحظه بدجوری در نظرم پست و حیوانی جلوه می کند، پرسشگرانه به چشم هایم می دوزد. سکوت تلخی می کنم و این یعنی این که انتظار بیهوده اش برای دیدن لبخندی بر لبم، راه به جایی نخواهد برد.
به گمانم درست از لحظه ی بستن ِ نطفه ام در رحم تنگ و تاریک ِ مادر ِ جوانمرگم بود که این انزجار غریب، نسبت به حوادث پیش بینی نشده در من ریشه کرد. آن وقت ها هم که خانه ی پدرم بودم، هیچ از مهمان سرزده خوشم نمی آمد. بعد هم که آمدم زیر سقف کوتاه و ترک خورده ی آپارتمان سی و پنج متری رضا، ترتیبی دادم که این اصل در اکثر مراوداتمان رعایت شود.
پارک آن طرف خیابان را نشانم می دهد. دستم را می گیرد و آرام از روی خط عابر می گذریم. همینطور مستقیم در مسیر سنگفرش ها می کشاندم تا بالاخره روی نیمکت خالی رنگ و رو رفته ای می نشینیم. احساس تنفر دارم. نسبت به کسی یا چیزی!
می گفت: «دختر عقلش ناقصه. برای همینه که باید سایه ی یه مرد بالای سرش باشه». به رضا می گفتم: «بعضی سایه ها، زیادی رو سر آدم سنگینی می کنه». رضا می گفت: « همه ش حرف مفته. می زنیم به صحرا. آفتاب سوزانُ عشقه».
آرام می زند زیر گریه و می گوید که حالا من و او، هر دو توی یک جبهه ایم. می خواهد این را خوب بفهمم که همه چیز ناخودآگاه رخ داده است. بعد با لحن آرام ترحم برانگیزی، چند جمله ی کوتاه درباره ی گذشته ای دور می گوید. همین! چیز بیشتری نمی گوید. درست مثل شبی که با چشم های قرمز و پف کرده به خانه برگشته و گفته بود: «فردا باید بری آزمایشگاه!»
همه چیز درست همان طوری که دلم می خواست اتفاق افتاده بود. نامه را با خط درشت نوشته، روی در چسبانده و بی صدا زده بودم بیرون. ترک موتور رضا پریده بودم و یک نفس تا ورامین رانده بود. تمام راه، دو دستی چسبیده بودمش و چقدر تا رسیدنمان، راه کش آمده بود.
رضا زار می زند و من با خودم فکر می کنم، چه تراژدی مضحکی است زندگی. بعد نمی دانم چرا یاد بچگی هایم می افتم. یاد مادری که ندیده مرد. یاد پدری که می خواستم فرار کردنم، لکه ی ننگ خوش آب و رنگی شود کنار جای مهر بر پیشانی اش.
نوشته بودم: «یک روز برای دیدنت بر می گردم. یک روز که آن قدر بزرگ شده باشم که بتوانم بی رعشه و لکنت در برابرت بایستم و به ریش همه ی اعتقادات عصر حجری ات بخندم». چند جمله ی دیگر هم بود.
دستش را می اندازد دور شانه ام و می خواهد چیزی بگویم. چقدر لازم دارم چیزی بگویم اما انگار ضعف کرده ام. درست مثل کارتون ها، حروف انگلیسی اچ و آی و وی و به دنبال شان یک «به علاوه» دور سرم می چرخند و چشم هایم سیاهی می روند ...


سال 1388