نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.

اینکه می گویی مرا نمی فهمی
مدیحی است که من استحقاق آن را ندارم
و توهینی است که تو سزاوارش نیستی
--
چه بسیار برای فرزندانمان لالایی می خوانیم
تا خود به خواب رویم
--
زندگی، روسپیِ زیبایی است
هر که فاحشه گری اش بدید
بر زیبایی اش چشم فرو بست.


- مدیح: مدح، ستایش


* خدا اندیشید و اندیشه ی اولش فرشته ای بود، گزیده هایی از جبران خلیل جبران، گزینش و برگردان: باسم الرسام، نشر ماه ریز


همیشه وقتِ خرید کتاب برای کودکان، کتاب های جالبی هم پیدا می شوند که شاید بیشتر از کودکان به کار کودکان بزرگسال می آید. به نمایشگاه کتاب و اسباب بازیِ آشیانه کودک و نوجوان رفته بودم که «نقطه» را پیدا کردم. کتاب زیبایی درباره هنر و خلاقیت.

«نقطه» داستان دختری به نام «واشتی» است. که اصلا بلد نیست نقاشی کند و کاغذ نقاشی اش در کلاس درس هنر سفید مانده است. معلم برگه ی سفیدش را نگاه می کند و می گوید: «آهان! یک خرس قطبی در توفان برف.» واشتی می گوید: «مسخره است! من هنوز نمی توانم نقاشی بکشم!»
معلم لبخندی می زند و از واشتی می خواهد خطی، علامتی، چیزی بکشد  و بعد ببیند به کجاها می رود. واشتی با عصبانیت با ماژیکش ضربه ی محکمی روی کاغذ می زند و می گوید: «بفرمایید!» معلم نگاهی به کاغذ می کند و بعد از واشتی می خواهد زیر نقاشی اش را امضا کند. هفته ی بعد وقتی واشتی به کلاس هنر می رود تابلویی بالای میز معلمش می بیند.
«آن همان نقطه ی کوچکی بود که واشتی کشیده بود. نقطه ای در یک قاب طلایی ِ کنگره ای!»
واشتی با خودش فکر می کند که می تواند نقطه ی بهتری بکشد و شروع می کند به کشیدن نقطه ها. نقطه ی قرمز، بنفش، آبی. آبی را با زرد ترکیب می کند. نقطه ی زرد. اگر بتواند نقطه های کوچک بکشد پس نقطه های بزرگ هم می تواند. قلموی بزرگتری بر می دارد و روی کاغذ بزرگتری رنگ ها را می پاشد. حتی بدون اینکه نقطه ای بکشد، نقطه ای طراحی می کند. با رنگ کردن فضای اطراف یک نقطه! چند هفته ی بعد در نمایشگاه مدرسه ی هنر نقطه های بسیار زیاد ِ واشتی سر و صدا به پا می کنند.
پسر کوچولویی به واشتی زل می زند. بعد جلو می آید و می گوید: «تو نقاش بزرگی هستی.» واشتی می گوید:«شرط می بندم تو هم می توانی.»
- من؟ نه، نمی توانم. حتی با خط کش هم نمی توانم یک خط صاف بکشم.
واشتی کاغذی به پسر می دهد:
- به من نشان بده.
وقتی پسرک داشت خطی روی کاغذ می کشید، دستش می لرزید. واشتی به خط کج و کوله ی پسر خیره شد و بعد گفت: «امضاش کن.»

پیتر رینولدز، نویسنده ی کتاب می گوید: «اغلب که به بازدید مدارس می روم، از بچه ها می پرسم چه کسی دوست دارد نقاشی بکشد. در مهد کودک ها و کلاس های اول ابتدایی، تمام دست ها بالا می رود. اما در کلاس چهارم و پنجم بیشتر دست ها پایین می مانند که احتمالاً نشانی است از تاثیرات کلاس هنر. مایه ی تاسف است که انرژی خلاقانه ی کودکان کاهش یابد یا کنار گذاشته شود. مطمئنم دلیلش این است که آن ها زودتر از موعد یاد می گیرند که قوانین را اجرا کنند. اما شما برای ابراز وجودتان می توانید قوانین را تغییر دهید. پا را از حد آن قوانین فراتر بگذارید یا حتی نادیده بگیریدشان و با سر در ناشناخته ها شیرجه بزنید.»

* نقطه، نویسنده و تصویرگر: پیتر اچ رینولدز، مترجم: اکرم حسن، ناشر: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی


چند ماهی می شود که مهتا شروع کرده است به انجام دادن کارهای خطرناک! مثل نزدیک شدن به شومینه، آویزان شدن به دستگیره ی فر گاز یا هُل دادن ِخانه ی شیشه ای ِهمسترش از روی میز و ... اوایل بغلش می کردم، با او بازی می کردم، درباره ی خطرناک بودن کارهایش حرف می زدم و خلاصه به گونه ای حواسش را از مساله پرت می کردم. بعد از مدتی دیگر از این شیوه خسته شدم. فکر کردم بد نیست مزه ی تنبیه را به تنش بچشانم شاید درس بگیرد. خودم را عصبانی نشان می دادم و چند تایی آرام می زدم روی دستش یا  پشتش. اما همانطور که توی کتابهای تربیت کودک نوشته اند این کار دقیقا برای تکرار عمل تحریکش می کرد. انگاری دوست داشت مرا عصبانی ببیند. شروع می کرد به خندیدن. می دوید و ریسه می رفت. و بعد دوباره همان کار خطرناک را تکرار می کرد. بعد از مدتی واکنشش در برابر عصبانیت من به نظرم خیلی جالب آمد. من تنبیه اش می کردم اما او طوری رفتار می کرد که انگاری دارم با او بازی می کنم و پشت سر هم می خندید. کم کم از تنبیه کردنش خسته شدم. برای عصبانی جلوه دادنم انرژی زیادی را از دست می دادم در حالی که او یک سره می خندید. می توانستم از روش های بی فایده ی سخت تری استفاده کنم اما عکس العمل شیرینش، باعث شد واقعا دلم بخواهد به جای تنبیه کردنش با او بازی کنم. 


خیلی وقت پیش درباره ی گروس عبدالملکیان و چاپ کتاب «رنگ های رفته دنیا»یش در نشریه اینترنتی هفت سنگ خوانده بودم. اما زمان زیادی گذشت تا این کتاب خوب، با نشان چاپ هشتم، خودش را به من برساند!
شعر خوب که می خوانم، گاهی ناخوداگاه لبخند می زنم. گاهی هم به خودم می آیم و می بینم بیست، سی ثانیه ای است که به یک جا خیره شده ام و دارم حال می کنم. جداً حال آدم قبل از شعر خوب با حال آدم بعد از شعر خوب، کلی توفیر می کند.
بخش هایی که دوست داشتم از کتاب شعر ِ «رنگ های رفته ی دنیا» گروس عبدالملکیان، انتشارات آهنگ دیگر

شک کرده ام / به درختان / و شاخه هایشان که شاید ریشه ها باشند

آب تا گردنم بالا آمده ... / من اما نمی میرم / من ماهی می شوم

پرندگان پشت بام را دوست دارم ... / در میان آن ها / یک پرنده ی بی معرفت هست / که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت / و برنمی گردد / من او را بیشتر دوست دارم

در بهشت، گاهی. / در جهنم، همیشه. / به خدا می رسی

من از تو پنجره / تو از من پله ساخته ای

من، مرده ام. / و این را فقط / من می دانم و تو / تو که چای را تنها در استکان خودت می ریزی ... / تو که دیگر روزنامه را با صدای بلند نمی خوانی

شلیک هر گلوله، خشمی است / که از تفنگ کم می شود / سینه ام را آماده کرده ام / تا تو مهربان تر شوی

فریاد من / بلندتر از سکوت تو نیست / ما از جاده های بلند می گذریم / تا به راه های کوچک رسیده باشیم
و از راه های کوچک / تا پیاده رویی خاکی / که در انتهای خود / ما را به کلبه ای برساند / که از قاب پنجره اش / به راه ها و جاده ها خیره شویم

در را که باز کنم / دو فنجان کنار هم نشانده ای / و عطر چای مرا می بَرَد / به دست های تو / به ساعت چهار / به آن فکر کوچک که برخیزی و / دلتنگی ات را در قوری گل سرخ دم کنی / در را باز می کنم ... / بر میز، کاغذی است که بر آن نوشته ای: / «چگونه با تو از چمدان سخن بگویم؟»

نامت را در پرانتزی می نویسم / که آن را برای همیشه خواهم بست / سالها بعد / چون قبری بازش می کنند / مردی، خودکارش، دستش، دلش / در لای یک پرانتز غمگین گیر کرده است

فرقی نمی کند ... / در مشت های ما باشد / یا بر گرده های شما / خواب این خنجر / مرا دیوانه کرده است

برف، خستگی خداست ... / پاک کنش را برداشته / می کشد ... / روی تمام خیابان ها / خاطره ها / خنجرها

لب هایم را / بر لب هایت می گذارم / انگار هیچ اتفاقی نیفتاده / و تنها چراغ را خاموش کرده اند

چای را دم می کنیم؟ / یا چمدان را می بندی؟ / خوابی مبهم / درست مثل برگی در دست های باد / که نمی دانی / از زمین بَرَش داشته / یا از درخت.