نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.

نوشتجات

نوشتن و ننوشتن, انتخاب بین زنده ماندن و مُردن است.


+ خانه  
+ نظرات در معرض ديد عموم قرار نمي‌گيرند. + گاهي مطلبي بارها دچار تغيير مي‌شود. + جمله‌ي سردرِ وبلاگ از يحيي قائدي‌ست.
جمله: برای درک آنچه متفاوت و ناآشناست تلاش کنید.
تصویر: یه نی نی که نشسته نزدیک تلویزیون و داره با دقت تلی تابیز تماشا می کنه.
جمله: هر چیزی را محکم بگیری از دست می رود.
تصویر: یه نی نی که چون بستنیشو محکم تو دستش گرفته، بستنیش له شده و افتاده روی زمین.

جمله: خالی شدن را پرورش دهید.
تصویر: یه نی نی که روی لباس باباش بالا آورده.
جمله: می توان هر چیزی را مغلوب کرد.
تصویر: یه نی نی لخت، که پوشکشو درآورده و انداخته اونور.
جمله: کاملاً صادق باشید.
تصویر: یه نی نی پسر، که بی تفاوت به سرباز تفنگ بدستش، یه عروسک پارچه ای گل به سر را بغل گرفته.
جمله: درک دیگران یعنی دانایی.
تصویر: یه نی نی که داره به آرامی به صحبت های یه نی نی دیگه گوش می ده.

*راهنمای معرفت برای بچه ها، تصویرگر: کریس ریدل، متن: کریس نیلسون، ترجمه: نغمه امینی.


خدا می داند چقدر این یکی دو ساعت خواب بعد از ظهر بچه ها، برای مادرها مبرم و ضروری است. تمام روز دارم برای این یکی دو ساعت که فقط من و خودم  در آن هستیم، نقشه می ریزم. با خودم می گویم یک حمام جانانه می کنم.  مجموعه داستان کوتاهی را که شروع کرده ام، تمام می کنم. هر چند که داستان ها به اندازه ی کافی کوتاه نشده اند که دو ساعته بشود یک مجموعه شان را تمام کرد. وبگردی می کنم، فیلم می بینم.
قبلاً همینطور که با هم نقاشی می کشیدیم یا لگو بازی می کردیم فیلم هم می دیدیم. اما از بس توی این فیلم ها آدم ها دارند زار می زنند و فریاد، تازگی ها یاد گرفته وسط بازی با عروسک هایش، هی ادای گریه کردن درمی آورد. وقتی هم کار اشتباهی می کند و برایش توضیح می دهم که مثلاً نباید در نمکدان را باز کند و نمک ها را بپاشد روی زمین یا نباید سنگ های تزیینی توی شومینه را همه جای خانه پخش و پَلا کند، شروع می کند به صورت اعتراضی و بلند بلند اسم من را فریاد زدن در حالیکه که دستش را مستقیم به سمت من گرفته، که معنی اش این است که  ولم کن، انقدر گیر نده! نمی دانم این رفتارهایش ربطی به آن فیلم ها دارد یا نه اما تصمیم گرفته ام که دیگر وقتی با هم هستیم فقط کلاه قرمزی و این دِ نایت گاردن تماشا کنیم.
همه ی این نقشه ها را که می کشم، وقت خوابش می رسد. یک راهپیمایی نیم ساعته همراه با حرکات تاب دار را شروع می کنم، چند باری لالایی دریا دادور را می خوانم و بعد هم اسم همه ی بچه های دوست و فامیل را که مثلاً همه شان حالا دارند می خوابند، در قالب یک جور قصه لالایی ِ من درآری، بارها و بارها تکرار می کنم و هی جلوی آینه باز و بسته بودن چشمهایش را چک می کنم.
می خوابد و  با کلی شوق می گذارمش توی تخت و می آیم از اتاق بیرون. بعد می افتم روی مبل وسط حال و  دو ساعت سقف خانه را نگاه می کنم منهای وقت هایی که سرم را می گردانم سمت ساعت. خیلی زود صدای قژقژی می آید و یک بچه ی کوچولو سرش را از پشت دیوار بیرون می آورد و یکهویی می دود ته خانه. که یعنی من بیدار شده ام و زود باش بیا دنبالم و  بغلم کن و نازم را بکش.


دوست دارد مثل دیگران، خاله صدایش کنم اما برایم خیلی بیشتر از به قول خودش خاله ای دروغکی است. مهربانی های از ته ِ دلش، گرمای مهر مادرم را دارد. گره های ذهنم را که با جواب هایش باز می کند، شاگرد می شوم در مقابل استادش. با صراحت مخصوصش که درباره ی چیزی اظهار نظر می کند، به زنی مانند او بودن غبطه می خورم.
دارایی ام از او، خیلی بیشتر از این خاطرات بریده است که هر چه تلاش کردم نشد مثل یک نوشته ی مرتب و مربوط پشت هم آوردشان. تو اما تلاش کن به قدر این خاطره های بریده او را بشناسی.

همه چیز از کلاس های زبان دبیرستان شروع شد و زنگ تفریح هایش که با ما توی کلاس می ماند و سرود های انگلیسی  می خواندیم و بعد؛
شادمانیِ کاشف «لیلی و مجنون» اش  شدن در مدرسه. دفترچه ی خاطراتم که روز آخر مدرسه دستش جا ماند و پستچی برایم آورد. نامه ای که به صندوق پستی ِ آمده در کتابش فرستادم و  راز ِ چرایی ِ رفتنش از مدرسه مان:« .. بسیار رنج بردم ولی دیدم این رنج بهایی است که باید به خاطر صراحتم و فرار از ریا بپردازم.»*
بعد از سالها، دوباره دیدنش وقتی آب از سرازیری شیب ورودی پارکینگ گذشته و به کتابخانه اش رسیده بود وَ من که می ترسیدم داخل خانه شوم برای خاطر سگ درشت اندامی که می گفت در شبی بارانی به او پناه آورده است. دیدار دوباره به بهانه ی حراج کتابهایش در میانه ی پرستاری و ساعتی که کوک می کرد تا مرتب اکسیژن مادر را چک کند که مبادا به مرگ کریمانه از دست برود. جلسات شنیداری ِ شنبه ها یا شاید دوشنبه ها در خانه ی تازه اش. آشنایی با حلقه ی دوستانش. حضور صمیمانه اش با دوستان، در شب عروسی ام و عکسی که یادم رفت بگیرم. کنکاش های تلفنی مادرانه اش برای مطمئن شدن از اینکه انتخاب درستی کردم. شب خوابی های «ف» در بیمارستان پیش پدر بیمارش و شب ِخاطره انگیزی که تنهایی ام را به بهانه ی تعمیر کامپیوترش با او قسمت کردم. «طوفانهای زندگی» ِ محشرش که خیلی وقت است، شده است اولین هدیه ی من به تازه زوج های آشنا. آشنایی با مرد بزرگی که بسیاری از شک هایم را به یقین بدل کرد، از لابلای خطوط کتاب «دانه های تسبیح» اش. لذت طراح ِ سایت منی خزعل بودن، سایتی ساده و نه البته در خور ِ او، به لطف روزهای بطالت بارداری ام. عید دیدنی رفتن های هر ساله و طعم بکر شیرینی های خانگی اش. ایمیل های یکشنبه ها که روز اینترنت است! و بالاخره شادی و شوق ِ حضورم در آخرین کتابی که به لطف ارشاد، زیر چاپ نخواهد رفت.
ش: شیدایی و عشق و خودضمیری
ا: آرامش و بالیدن و یک کم از دلیری
د: دلرحمی و امید وصال و خوش مسیری
ی: یمنی است که شادی آفریند، عشقی است نمی گذاردت بمیری.

* بخشی از نامه ای که در پاسخ به نامه ام بدستم رسید.


بخش هایی که دوست داشتم از مجموعه شعر ِ «سیاهه ی من» حسین سناپور، نشر چشمه

زنم معشوق اش را به کالسکه گذاشت / و کالسکه را به من سپرد / با معشوق اش از ادبیات حرف زدیم و از فلسفه / حرف زدیم و بر میانه ی اتوبان ها و تیررس چراغ قرمزها راه رفتیم / آن قدر رفتیم تا بزرگ شد / آن وقت زنم را ترک کرد و او را با مادری ِ ناتمام اش / و با شهوت ِ جوان خواه اش / تنها گذاشت / و مرا با همه ی این ها.

همه سراسیمه رسیدیم / اما کمی دیر / شاید دو یا سه سال ... چشمان اش را بسته بود / چند ساعتی بود که چشمان اش را بسته بود / بر همه ی آدم ها و برادرها ... بر همه ی دروغ ها و لب خندهای زهردار ... دراز کشیده بود و / زردی کف پاهاش را نشان مان می داد / این طور همه ی عریانی و ساده گی مردن را / رو به ما گرفته بود.

در شب دریایی که تویی / من کاش فانوسی بودم / نشسته بر کناره ات / تا مگر قایقی که تویی / کُنده چوبی را که من ام / پیدا کند / نشانده بر ساحل / ساحلی که تویی / برای خُفتن ِ گاه به گاه موجی / که من ام.

دوست ات دارم / آن طور که قاصدک / باد را.

روز / نه از پرنده / نه از درخت / که از روشنای پوست تو / آغاز می شود / بند بند / از انگشتان ات بالا می رود / تا در روشنای چشم ات / داغ ترین خورشید همه ی فصل ها / عمود / بر من بتابد.

چهره اش آشنا نیست این راننده؟ / خشونت نگاه پدرت در چشم هاش نیست؟ / نه، نیست. / نمی تواند بترساندم آن طور که حرف زدن یادم برود / اما این لب خند دختر صندوق دار ِ پیتزا فروشی / با آن چال گونه اش / شاید از خیابان گردی های جوانی ات بیاید! / نه! / چالی که به زحمت بیرون آمدم ازش / عمیق تر از این حرف ها بود / اما توی این کلاس / شاید سر و دست تکان دادن شاگردی / کسی را به یادت بیاورد / که ذره ذره گم اش کردی / توی نه هایی که باید می گفتی و نگفتی / یا توی کت و پیرهن هایی که نمی خواستی و پوشیدی ...

اشتهام برگشت / فقط دو روز بشقابم از مرگ پر بود / و کله ام به جاهای نیمه تاریک سر می کشید / حالا باز کلنجار می رود با قیمت های گران / با وسایل نیمه خراب خانه گی / با همه ی چیزهایی که دو روز تمام / غبار روشان می ریخت و می ریخت.

نگذار خودم را این تو حبس کنم / دوباره به ام دروغ بگو / تا بیایم بیرون / بگو که تا دو ماه دیگر درست می شود / یا دو روز دیگر / یا با یک تلفن / یا یک لبخند / بگو که این ها رفتنی اند / که می رویم مسافرت / خانه می خریم / جوایز قرض الحسنه را برنده می شویم / برای دخترمان شوهر نجیب ِ پولدار پیدا می کنیم / و برای پسرمان خانم دکتری که آفتاب مهتاب هم ندیده باشندش / بگو تو با من ازدواج می کنی / و دوباره و دوباره خواهی گفت که دوست ام داری / بگو که می شود باز / از طعم بوسه یی مست شوم / و جهان دوباره همان چرخ و فلک گردنده شود / که مرا می برد و می برد / به جایی که هیچ نیست ... جز شیرینی تو و دروغ هات / تا تاب بیارم، بمانم، بخندم! / بگو / باز به ام دروغ بگو!

چه قدر دوریم ما از هم / به قدر دو عشق / دو هزار خاطره / از هزار کوچه / و چند صد بوسه / زیر باران های گاهی تند / برای تو / گاهی آرام / برای من / و نگاهی خمار یا سودایی / از چشم های گاهی قهوه یی، گاهی روشن / من می خواهم راه ببرم از چشمان ات / به آن کوچه ها / که تو هنوز نیامده بودی ازشان بگذری / اما من / زیر برف باران / با پاهای خیس ِ زق زق کن / به انتظار ایستاده بودم / برای چشم هایی که نیامد / ایستاده بودم / تا شاید روزگاری / دیگر عسلی هر چشمی بی تاب ام نکند / و تو به سرانگشت های من می آویزی، می پیچی / تا مگر گرمای تنی تب دار / در سرمای اتاق های خالی و ساکت را / دوباره پیدا کنی / نمی شود. / ما هر کدام / بن بست خاطرات خودیم / هزار خروار آجر ِ آواره گی های مکرر / با خیال تلخای لب های نامکرر.


در تولد بیست و سه!!! سالگی عروسک سخنگو، زری نعیمی مطلبی با عنوان «پا به پای اصغر فرهادی و ماهی سیاه کوچولو» نگاشته که بسیارخواندنی است. در آن از نگاه انتقادی ماهی سیاه کوچولو گفته است و الگوی ناگهان ِ ایرانی! از بزنگاه موقعیت گفته، جایی که پرده ها فرو می افتد و برهنه می شویم و از «زنده به گور» که قبلاً داستانی بود از صادق هدایت و حالا سبکی از زندگی شده است. از یک نیمه ی من ِ ایرانی اش گفته که سربلند و مغرور پا به پای اصغر فرهادی از پله ها بالا رفته است و آن نیمه ی دیگر که با لبی خندان و شاد، ماشینش را پارک کرده تا به دیدن اخراجی های سه برود.

- یک سرم با غرور و افتخار بلند است به خاطر «جدایی» و اصغر فرهادی، و یک سرم شکسته است به خاطر این نیمه ی دیگر ایرانی ام. نمی توانم این نیمه را انکار کنم. نمی خواهم آن را در غرور شگفت انگیز ِ پیروزی فراموش کنم. می خواهم چشمانم را برای دیدن، برای خوب دیدن باز کنم. این چیزی است که از ماهی سیاه کوچولو یاد گرفته ام: «من نه بدبین ام نه ترسو. من هر چه را که چشمم می بیند و عقلم می گوید، به زبان می آورم». وقتی اصغر فرهادی با دیگران دست می داد و قدم بر می داشت و بالا می رفت به این فکر کردم که پس می شود. پس می توانیم. پس ضروری است که در ایران بمانیم و کار کنیم. من ِ ایرانی، فرهنگ ایرانی، به این ماندن ها و ساختن ها نیازمند است.

عروسک سخنگو، شماره ی 243 و 244


موقع خریدن کتاب کودک، همیشه اول عاشق تصویرهای کتاب می شوم! دلم می خواهد خیلی از این تصویرها را مثل عکس های خاطره انگیز، توی یک آلبوم نگهداری کنم و هرازگاهی بنشینم به دیدنشان. چه خوب که حالا سر و کله ی سالنامه ای پیدا شده است که تعدادی از این تصویرها را کنار هم آورده، همراه با نام و نشان تصویرگرشان. سالنامه ای که به علاوه  بانک اطلاعاتی خوبی است برای مامان ها و باباهایی که دنبال کتاب خوب می گردند برای فرزندشان. تعداد زیادی نویسنده ی خوب، در آن معرفی شده اند و نام کتابهایشان هم هست. نام های ناآشنایی هم البته هست که حتماً باید آشنایمان شوند به خاطر کارهای بزرگی که برای بچه ها کرده اند.
روزشمار کودکی را از دست ندهید.

کارهایی هست برای روز
مثل شستن دست، درس خواندن، بازی کردن
میز ناهار را چیدن
کارهایی هست برای شب
مثل چشم بستن و خوابیدن
رویاهای شیرین داشتن
گوش هایی برای نشنیدن
کارهایی هست برای هیچ وقت
نه روز، نه شب
نه در دریا، نه در خشکی
مثلاً برپا کردن جنگ!

                    جانی روداری


چند روز پیش رفته بودیم خرید. در حالی که مهتا توی بغلم وول می زد، چشم هایم اینور و آنور می گردید تا چیزهای لازم را بردارم. مهتا هم هی خودش را به سمت عقب می کشید و تکرار می کرد نا نا نا. بعد از یکی دو دقیقه که به خودم آمدم و برگشتم عقب تا ببینم چه خبر است، دیدم دست آقای پشت سری نان دیده و چون به نون می گوید نا ...
یک تکه از نان لواشش برید و داد دست دخترم. نتوانستم نان را از دستش بگیرم که نخورد، از مهربانیِ سرانگشتهای سیاه و ترک خورده ی مرد خجالت کشیدم!


بخش هایی که دوست داشتم از کتاب شعر ِ «شب، نقاب عمومی است» شمس لنگرودی، انتشارات نگاه

مرگ را دیده ام / با چشمانی خیس / که لا به لای سیاهی ها می چرخید / و تمنا می کرد / به زندگیش بازگردانیم / ممکن نبود.

شعر / خواب های من است / که در بیداری بر من می گذرد.

پیامبر کوچکی از برفم / آب می شوم / که بشارتم را دریابید.

با چشم بسته به دنیا آمده ام / چشم بسته از دنیا خواهم رفت / با چشم باز نگاه کرده امش / می شناسم.

من / شوری در نی / بر لب زندگی / بنوازم! / باد ِ سراپا هرجایی / بگو، بنوازم!

رودخانه ی کوچکی از سنگم / مجروح سوزن قلاب ها / برای آنچه که در قلبم نیست.

رودخانه ها، قایق ها، آفتاب صبح / همه آیا جمع شده بودند / تا من / در این سپیده شکار شوم!

جز روزگار من / همه چیز را سفید کرده برف.

آنچه سبک می آید / برف / آنچه سنگین می گذرد / برف، برف.

چرا آنان / از دیدن دوباره ی تو در هراسند / مگر تو نمرده یی.

پیش تر از این ها نیز اینان را دیده ام / در رستورانی، کتابخانه و سینمایی، بر ساحل / اینان را دیده ام / همان پسران جوان اند، دختران جوان اند / که به ضرب گلوله به خاک افتادند / و مثل درختی / در خیابان مجاور روییدند.

و آنچه که روزش می خوانیم / شکل دیگر تاریکی است / که از بستر برخاسته / در پیراهن خوابش راه می رود.

آیا ستاره ها / دکمه های پیراهن شب نیست / که فرو می ریزد! / روز / جسم سفید شب نیست / که از شکاف پیراهنش / آشکار می شود؟

سبدی نسیمم / به تنفسی ویران می شوم / سخنی مگو.

سر می روم از خویش / از گوشه گوشه فرو می ریزم / و عطر تو / رسوایم می کند.

براده ی واژگان است شعرهای من / که به شوق تو لب هایم تراش می دهند.

این موسیقی / می افتد از دهان / تو اگر نخوانی.

شبیه همین قارچ هاست زندگی / یک لحظه پس از باران عجیبی می روییم.

غربت / زمزمه های حواست / در تنهایی اولین صبح / وقتی آدم هنوز / در بستر می غلتد.

روزی پیر می شوی / خاطراتت را می نویسی / و ما دراز کشیده / در بستر خود می خوانیم.

این همه از تاریکی بد نگویید / شما که فروش چراغ تان / به لطف همین تاریکی است.

شکوفه ی نارنج! / حالا میان من و تو کسی حائل نیست / جز بویت.

میوه ی بی مانندت / عطر توست، شکوفه ی نارنج!

آیا صلح / سربازی فراری است / که پشت تپه یی از گل ها نشسته / با قمقمه اش از باران حرف می زند!


زری نعیمی اغلب حرف هایی می زند که درباره شان فکر می کنم.

- «ای.اس.بایات» که می گفت: "داستان بگو یا بمیر" وقتی بچه بوده آثار دیکنز و والتر اسکات، استیونسون و جین آستین را خوانده. اغلب کتاب هایی که «استفنی مه یر» در دوران کودکی خوانده، طبق  خط کشی های رایج، جزو کتاب هایی نبودند که او باید می خواند. اما خوانده، آن هم با حرص و ولع. «جودی بلوم» گفته: "بیشتر وقت ها نمی توانستم از کتاب هایی که خوانده بودم گزارشی بدهم چون کتاب هایی بودند که در قفسه ی کتابخانه ی پدر و مادرم پیدا می کردم. عاشق آن کتاب ها بودم. ممکن نبود تمام آن ها را بفهمم اما از زندگی اسرارآمیز بزرگترها تصویر کلی ای به من می دادند که همیشه در پی کشف اش بودم."
وقتی پرونده های نویسندگان را مرور و بر ریشه های خواندن در کودکی و نوجوانی آنها تامل کردم، فهمیدم شاید یکی از دلایل کشف خواندن و اعتیاد به آن، با همین ناخنک ها شروع شده. کتاب خواندن آنها، محدودیت سنی نداشته، کاملاً برعکس بوده، از آثار بزرگسالان لذت برده و جهان ناشناخته و مرموزشان را کشف می کرده اند. بعد مقایسه کردم. افکار و گفتار آنها را با نویسندگان و نوجوانان ایران که خیلی دغدغه ی رعایت این محدوده ها را دارند. فکر نمی کنید یکی از دلایل ِ گریز نوجوانان و کودکان از خواندن، حصر ذهنی آنها باشد؟

عروسک سخنگو، شماره ی 242


جلسات آپارتمان درست مثل جلسات مشاوره ی زناشویی است. اول کلی گلایه از هم می کنیم. بعد تصمیم می گیریم برای بهتر شدن اوضاع همکاری کنیم. یک سری قوانین و راهکار تعیین می شود. قول می دهیم به تمامشان عمل کنیم. همدیگر را در آغوش می گیریم، می بوسیم، به روی هم می خندیم. امید به آینده در دلمان پیدا می شود. با خوشحالی بیرون می آییم و از فردا همه چیز به روال سابق، ادامه پیدا می کند.


در شماره ی 241 ماهنامه ی «عروسک سخنگو» سردبیر، پیشاپیش، در پاسخ به سوالی که احتمالاً خوانندگان بعد از خواندن ماهنامه از او خواهند پرسید، حرف های جالبی زده است. حرف هایی از این دست که ...
ذهن های ما هم مثل جامعه مان خط کشی شده اند. فوراً به دور خود حصارهای آهنین می کشیم. حصارهایی که نه به خودمان اجازه ی عبور از آن را می دهیم و نه به دیگران فرصت می دهیم تا طرف ما بیایند. اغلب ما، لیستی از آثاری داریم که آنها را در زمره ی آثار درپیتی و مبتذل قرار داده ایم و هرگز سراغشان نمی رویم. گاهی با خواندن اولین خط یا اولین صفحه از یک کتاب درباره ی آن تصمیم گیری می کنیم. کسانی که آثار بزرگسال می خوانند، به سراغ آثار کودک و نوجوان نمی روند. بسیاری از نشریه ها دچار تک صدایی یا یک نوع صدایی شده اند . من خواندن را تجربه ی روزمره ی دموکراسی می دانم و به آن باور دارم. خواندن را عرصه ی فرهنگ چند صدایی می دانم. می خواهم تا آنجا که امکانش را دارم و فرصت، صداهای گوناگون را بشنوم. خیلی اوقات با خواندن همان جمله ی اول، داستان اول، فصل اول می فهمم مزخرف است، اما کتاب را ول نمی کنم. تمرین می کنم تا به این صدای مزخرف، تکراری و شکنجه آور گوش بدهم. به شدت مورد آزار و اذیت قرار می گیرم ولی یاد می گیرم تحمل کنم تا بشناسم. ما ملزم هستیم به صدای جنایتکاران بشری هم گوش بدهیم. باید صدای آنها را بشنویم به انکار یا اعتراف ...

پی نوشت: البته تا وقتی ممیزی هست، این دموکراسی بدجوری ناقص است.

همسترمان، انگشت «ف» را گاز عمیقی گرفته بود. فوراً با درمانگاه تخصصی ِ نزدیک منزلمان تماس گرفتم. داستان را گفتم و پرسیدم که کزاز می زنند یا نه. وصلم کرد به بخش دیگری که هیچ کس گوشی اش را برنداشت. دوباره زنگ زدم و داستان را تکرار کردم. اپراتور با عصبانیت گفت: خانم مگر وصلت نکردم اورژانس. گفتم کسی گوشی را برنداشت. با لحن حق به جانبی گفت: خانم خوب وقت نماز زنگ زدی. الان همه رفته اند برای نماز!

اینجور وقت ها ما یک اصطلاحی داریم که داستانش بر می گردد به روزی که «ف» با دوستانش داشتند می رفتند آهار، کوهنوردی. توی میدان امام حسین جمعیت زیادی منتظر آمدن اتوبوس بوده اند. «ف» پیشنهاد می دهد برای رعایت نوبت، صف درست شود و همه به ترتیب آمدنشان صف می بندند. اما به محض اینکه اتوبوس مورد نظر می رسد چند تا از آهاری های تیز و بز، در حرکتی محیر العقول شیشه های اتوبوس را از بیرون باز می کنند و می پرند تو. از آن بالا هم ساک و چمدان و مرغ و خروس های رفقایشان را می گیرند. خلاصه که وقتی «ف» و دوستانش وارد اتوبوس می شوند همه ی جاها یا پر بوده یا به وسیله ساکی، چمدانی، خروسی رزرو شده بوده است. «ف» به یکی از آن محلی ها می گوید که مگر ما صف تشکیل ندادیم که نوبت رعایت شود و این برنامه ها نباشد. طرف جواب می دهد: «اینجا اینطور نیست»


بازی با انگشت هامون وقتی بچه بودیم یادتون هست: این میگه بریم دزدی، این میگه چی بدزدیم، این میگه طشت طلا، این میگه جواب خدا، این میگه من ِ من ِ کله گنده. چند وقتی هست که از مصطفی رحماندوست مجموعه کتاب های شعری منتشر شده اند بر اساس همین بازی، برای معرفی بازی ها، مراسم، غذاها و شغل ها به بچه ها با نام «پنج تا انگشت بودند که ...». همینطور که داشتم برای دخترم شعرها را می خواندم و با انگشت هایش بازی می کردم دیدم راستی که عجب شعرهایی نوشته است این رحماندوست. انصافاً اصل جنس فرهنگ ایرانی را بدون هیچ تغییری به زبان کودکانه روایت کرده است.

چهار پنج تا بچه یک جا جمع شده بودند و داشتند عروسی بازی می کردند.
اولی گفت: من عروسم، ناز دارم. دیلینگ دیلینگ ساز دارم.
دومی گفت: عروس ما ناز داره، حیف که جهاز نداره.
سومی گفت: فرش و لباس و پارچ آب نداره.
چهارمی گفت: یخچال و فرش و رختخواب نداره.
آخری گفت: عروس خانم ناز نکن. در کمدو باز نکن. کسی که جهاز نداره. این همه ناز نداره.

چهار نفر پشت سر یکی ایستاده بودند و نماز می خواندند.
اولی گفت: مسجد ما خوشگله.
دومی گفت: حرف زدی و نماز تو باطله.
سومی گفت: تو هم که حرف زدی بابا!
چهارمی گفت: من یکی که حرف نزدم شکر خدا!
آن که جلو ایستاده بود، حرف هاشونو گوش داده بود، داد زد و گفت: نه دراز و نه کوتوله. نماز خودم قبوله.

چند نفر، بیل و کلنگ و کوله پشتی برداشته بودند تا بروند و گنج پیدا کنند. توی راه با هم آواز می خواندند.
یک و دو و سه. چهار و پنج. با هم بریم دنبال گنج.
- من کوچیکم، بیل می آرم.
- من براتون کیسه و زنبیل می آرم.
- من درازم، نگهبانم، رئیسم.
- نقشه ی گنج با منه، من رئیسم.
- شما زمینو چال بکنید. نقشه رو دنبال بکنید. گنج که درآمد می پَرم. همه رو می دزدم می برم.


بخش هایی که دوست داشتم از کتاب شعر ِ «سطرها در تاریکی جا عوض می کنند» گروس عبدالملکیان، انتشارات مروارید

روبرویم می ایستی / و در تفنگت پنهانش می کنی / چگونه دیوانه ی این گلوله نباشم / وقتی که عطر انگشت های تو را در سینه ام می ریزد ... من به دست های خاک فکر می کنم / که حتی اگر تمام جنازه ها را بپوشاند / موهای تو چون گندم زاری / از لای انگشت هایش بیرون می زند

رنگ سرخ / می تواند بنشیند بر درخت انار / لب های تو / یا / پیراهن پاره پاره ی یک سرباز ... ندیده ای؟ / همان انگشت که ماه را نشان داد / ماشه را کشید

از تو تنها حلقه ای طلایی و / از من / نانی که به خانه آورده ام پیداست

گاهی / پشیمانی، تنها درآوردن سوزن است / از سینه ی پروانه ی غبار گرفته ... کبریتی بکش / تا ستاره ای به شب اضافه کنیم

من ماهی خسته از آبم! / تن می دهم به تو / تور عروسی غمگین / تن می دهم / به علامت سوال ِ بزرگی / که در دهانم گیر کرده است

چه کلماتی داشت / اگر با دهان کفش هایت شعر می گفتی!

آه، بلیط یک طرفه! / چیزی / غمگین تر از تو / در جیب های دنیا پیدا نکرده ام

از تاریخ خجالت می کشم / مرا در زیست شناسی بررسی کنید

نشانه گرفتیم، اما / جنگ / گلوله های رها شده در تاریکی ست

تیر ِ هوایی بی خطر! / تو آسمان را کُشتی ... اگر دست من بود / به خورشید مرخصی می دادم / به شب اضافه کار! / سیگاری روشن می کردم / و با دود / از هواکش ِ کافه بیرون می رفتم ... مه می شدم در خیابان ها / که لااقل / این همه گُم شدن را / اتفاقی کنم / برادرم! / چگونه پیدایت کنم؟ / وقتی به یاد نمی آورم / چگونه گُمت کرده ام

سبک شدی / بادبادکی در دست های یک کودک / و سنگین / چون سنگی که به آب انداخت / تنها در آسمان / تنها در کف دریاچه

کاش / کسی این مارها را / عصا کند

وقتی که دست/ در گردن این تنهایی غریب می اندازم / حتی دلم برای دشمنانم تنگ می شود / کاش لااقل / کسی من را نشانه بگیرد ... وقتی تو نیستی / تا میز را در انتهای کافه نشانت دهم / وقتی پرنده تنها پنج حرف الفباست / وقتی پنجره از دیوار پاسیو دورتر نمی رود ...

یک لحظه خواستم / چون کودکی که ناشیانه دست در آتش فرو بَرَد / خواستم تو را ... این پیری مدام / مرگ را زیبا کرده است / آنقدر / که کوه ِ کنار خانه ام / حتی اگر آتشفشان کند / از ایوان و غروب و قهوه ای که تازه ریخته ام / نخواهم گذشت / من که با ماه / از پنجره ات می آمدم / روزهاست / پشت پیغام گیر / گیر کرده ام

پرواز هم / دیگر رویای آن پرنده نبود / دانه دانه پرهایش را چید / تا بر این بالِش / خواب دیگری ببیند

فقط آب می تواند / اینگونه راهی دور را / از قله / دامنه / جنگل / پایین بیاید / و فروتنانه / در لیوانی کوچک / دهانمان را خنک کند

گنجشکی که سالها / بر سیم برق نشسته / از شاخه ی درخت می ترسد

رودخانه ای وحشی / که در لوله های آهنی رام شد / و با یک پیچ / سرد و گرمش کردیم

همان انگشت که ماه را نشان داد / ماشه را کشید

گل هایی از فلز / شکوفه هایی از کاغذ / پروانه ای از مگس / چرخ می زند میان اتاق / از آشپزخانه به هال می آیم / تا دشت را روشن کنم / حالا گوزن پیر / بر مبل نشسته است / و از رودخانه ای که سال ها پیش / از کنار همین میز می گذشت / آب می خورد

پیراهنت در باد تکان می خورد / این / تنها پرچمی ست که دوستش دارم

موسیقی ِ عجیبی ست مرگ / بلند می شوی / و چنان آرام و نرم می رقصی / که دیگر هیچ کس / تو را نمی بیند

من فکر می کنم / گلوله ای که سمت تو شلیک شد / لیوانی آب بود / بر جنگلی که آتش گرفته است

از گرگ و میش / فقط گرگ مانده است

گرگ، شنگول را خورده است / گرگ / منگول را تکه تکه می کند / بلند شو پسرم! / این قصه برای نخوابیدن است

بخش هایی که دوست داشتم از کتاب شعر ِ «مرثیه برای درختی که به پهلو افتاده است» غلامرضا بروسان، فرهنگ تارا

کسی از روبرو نمی آید / و مرگ همیشه از پشت می رسد!

تو مرده ای / و من هنوز / نگران چین پیشانی ات هستم
اندوه ما آیا برف را آب خواهد کرد؟

سالهاست / دهانت را / با دهان یک زندانی بوسیده ام

می خواهم / گوش باد را بگیرم / که اینهمه در موهایت نپیچد / و با زندگی ام بازی نکند / تو هم کاری بکن / مثلاً / دکمه ی پیراهنت را ببند / مثلاً / دامنت را جمع کن / و فکر کن که پیاده رو خیس است

چگونه است که تنهایی / قرص ماه را / بزرگ تر می کند ... این را بلندترین شاخه خوب می فهمد

جهان دری ست / که به رفتار باد / دست تکان می دهد / بر لولایی / که به خُلق تنگ جفتش فرو رفته است / در قفل این در / هیچ معمایی نیست

گلوله ها / با روکش مس حرکت می کنند / پرندگان با بال / و انسان / دیگر حرکتی نمی کند

منم که دوستت دارم / نه مردی که دستش را به نرده ها گرفته / نه باران ِ پشت پنجره / منم که دوستت دارم / و غم / بشکه های سنگینی را / در دلم جابه جا می کند

پنجره ای که / به بادها مجال ندهد / دهانش را خاک می گیرد

هیچ قطاری وقتی گنجشکی را زیر می گیرد / از ریل خارج نمی شود

نگاه کن! / این شاخه درست دیوانگی های مرا دارد

درخت ها را که بریدند / چیزی به جای آن ها نکاشتند / هر روز عصر / سایه ها گرد می آیند / و برای درخت هاشان / گریه می کنند

در جنگ / چیزهای زیادی قسمت می شود ... کلاه خود / قمقمه / تفنگ ... سهم من از جنگ / کشته ی پدرم بود

حق با مردم بود / حق با زنی بود که می گریست / و گل ها را لگد می کرد / حق با ماه نبود که می تابید / با خُلق تنگ ِ طناب نبود / با سربازها نبود

همه چیز آن طور می گذرد / که تو بودی / هنوز از گرده ی اسب ها در زمستان / بخار بلند می شود / هنوز باد / قوطی ِ سَم را دور می زند در مزرعه / هنوز میوه های کال با درخت صمیمی ترند / درخت گلابی / زیبایی زنی سالمند را دارد / ماه را به دامن می گیرد / و برگ هایش را روشن می کند ...


مجموعه ای از اشعار و مقاله های خسرو گلسرخی با نام «بیشه ی بیدار» را از خیلی پیش ها دارم. سالی دو سه باری، آن را بر می دارم و نگاهی به شعرهایش یا وصیت نامه ی معروفش می اندازم. چند روز پیش باز دستم رفت سمت این کتاب. برای اولین بار هوس کردم بروم سراغ مقاله هایش. به مقاله ی جالبی برخوردم با نام «هنر اداری». که منظور همان هنر فرمایشی خودمان است. هر چند که هنر ذاتاً جوششی است نه فرمایشی اما از آنجایی که انجام چنین کاری خیلی هنر می خواهد بگذارید آن را به قول خودمان و مرحوم گلسرخی نوعی از هنر بدانیم. برای آشنایی با این نوع از هنر، اگر فعالیت چندانی در جامعه ندارید، کافیست تلویزیونتان را روشن کنید.

«نوعی از هنر که سیاست عقیم کردن هنر را دنبال می کند هنر اداری است. این هنر سرنوشتش در چهارچوب میزها، پرونده ها و امضاها تعیین می شود ... کار هنرمند باید با امضای کسی که مقام اداری دارد مورد تایید قرار گیرد و هنرمند هم برای دلرضا کرد کسانی که مصدر کارند و مستمری او بستگی به نظر آنان دارد، هنر مورد نظر را می سازد! ... برای این هنر پوسترها و بروشورها منتشر می شود و تبلیغات همه جانبه ای در اطراف آن به راه می افتد ... هنرمند در هیات کارمند فرو می رود و همه ی جذابیت های اصیل و مردمی خود را از دست می دهد. او بی اعتقاد، سانسورچی، سفله پرور، بی تعهد و زبون می شود ... بازده این هنر که در چهارچوب بوروکراسی اداره از پشت این میز به پشت آن میز می رود، در کازیه ها خاک می خورد ...»

* بیشه ی بیدار، از مجموعه ی شعرها و مقاله های خسرو گلسرخی، به کوشش و انتخاب مجید روشنگر، انتشارات مروارید


اینکه می گویی مرا نمی فهمی
مدیحی است که من استحقاق آن را ندارم
و توهینی است که تو سزاوارش نیستی
--
چه بسیار برای فرزندانمان لالایی می خوانیم
تا خود به خواب رویم
--
زندگی، روسپیِ زیبایی است
هر که فاحشه گری اش بدید
بر زیبایی اش چشم فرو بست.


- مدیح: مدح، ستایش


* خدا اندیشید و اندیشه ی اولش فرشته ای بود، گزیده هایی از جبران خلیل جبران، گزینش و برگردان: باسم الرسام، نشر ماه ریز


همیشه وقتِ خرید کتاب برای کودکان، کتاب های جالبی هم پیدا می شوند که شاید بیشتر از کودکان به کار کودکان بزرگسال می آید. به نمایشگاه کتاب و اسباب بازیِ آشیانه کودک و نوجوان رفته بودم که «نقطه» را پیدا کردم. کتاب زیبایی درباره هنر و خلاقیت.

«نقطه» داستان دختری به نام «واشتی» است. که اصلا بلد نیست نقاشی کند و کاغذ نقاشی اش در کلاس درس هنر سفید مانده است. معلم برگه ی سفیدش را نگاه می کند و می گوید: «آهان! یک خرس قطبی در توفان برف.» واشتی می گوید: «مسخره است! من هنوز نمی توانم نقاشی بکشم!»
معلم لبخندی می زند و از واشتی می خواهد خطی، علامتی، چیزی بکشد  و بعد ببیند به کجاها می رود. واشتی با عصبانیت با ماژیکش ضربه ی محکمی روی کاغذ می زند و می گوید: «بفرمایید!» معلم نگاهی به کاغذ می کند و بعد از واشتی می خواهد زیر نقاشی اش را امضا کند. هفته ی بعد وقتی واشتی به کلاس هنر می رود تابلویی بالای میز معلمش می بیند.
«آن همان نقطه ی کوچکی بود که واشتی کشیده بود. نقطه ای در یک قاب طلایی ِ کنگره ای!»
واشتی با خودش فکر می کند که می تواند نقطه ی بهتری بکشد و شروع می کند به کشیدن نقطه ها. نقطه ی قرمز، بنفش، آبی. آبی را با زرد ترکیب می کند. نقطه ی زرد. اگر بتواند نقطه های کوچک بکشد پس نقطه های بزرگ هم می تواند. قلموی بزرگتری بر می دارد و روی کاغذ بزرگتری رنگ ها را می پاشد. حتی بدون اینکه نقطه ای بکشد، نقطه ای طراحی می کند. با رنگ کردن فضای اطراف یک نقطه! چند هفته ی بعد در نمایشگاه مدرسه ی هنر نقطه های بسیار زیاد ِ واشتی سر و صدا به پا می کنند.
پسر کوچولویی به واشتی زل می زند. بعد جلو می آید و می گوید: «تو نقاش بزرگی هستی.» واشتی می گوید:«شرط می بندم تو هم می توانی.»
- من؟ نه، نمی توانم. حتی با خط کش هم نمی توانم یک خط صاف بکشم.
واشتی کاغذی به پسر می دهد:
- به من نشان بده.
وقتی پسرک داشت خطی روی کاغذ می کشید، دستش می لرزید. واشتی به خط کج و کوله ی پسر خیره شد و بعد گفت: «امضاش کن.»

پیتر رینولدز، نویسنده ی کتاب می گوید: «اغلب که به بازدید مدارس می روم، از بچه ها می پرسم چه کسی دوست دارد نقاشی بکشد. در مهد کودک ها و کلاس های اول ابتدایی، تمام دست ها بالا می رود. اما در کلاس چهارم و پنجم بیشتر دست ها پایین می مانند که احتمالاً نشانی است از تاثیرات کلاس هنر. مایه ی تاسف است که انرژی خلاقانه ی کودکان کاهش یابد یا کنار گذاشته شود. مطمئنم دلیلش این است که آن ها زودتر از موعد یاد می گیرند که قوانین را اجرا کنند. اما شما برای ابراز وجودتان می توانید قوانین را تغییر دهید. پا را از حد آن قوانین فراتر بگذارید یا حتی نادیده بگیریدشان و با سر در ناشناخته ها شیرجه بزنید.»

* نقطه، نویسنده و تصویرگر: پیتر اچ رینولدز، مترجم: اکرم حسن، ناشر: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی


چند ماهی می شود که مهتا شروع کرده است به انجام دادن کارهای خطرناک! مثل نزدیک شدن به شومینه، آویزان شدن به دستگیره ی فر گاز یا هُل دادن ِخانه ی شیشه ای ِهمسترش از روی میز و ... اوایل بغلش می کردم، با او بازی می کردم، درباره ی خطرناک بودن کارهایش حرف می زدم و خلاصه به گونه ای حواسش را از مساله پرت می کردم. بعد از مدتی دیگر از این شیوه خسته شدم. فکر کردم بد نیست مزه ی تنبیه را به تنش بچشانم شاید درس بگیرد. خودم را عصبانی نشان می دادم و چند تایی آرام می زدم روی دستش یا  پشتش. اما همانطور که توی کتابهای تربیت کودک نوشته اند این کار دقیقا برای تکرار عمل تحریکش می کرد. انگاری دوست داشت مرا عصبانی ببیند. شروع می کرد به خندیدن. می دوید و ریسه می رفت. و بعد دوباره همان کار خطرناک را تکرار می کرد. بعد از مدتی واکنشش در برابر عصبانیت من به نظرم خیلی جالب آمد. من تنبیه اش می کردم اما او طوری رفتار می کرد که انگاری دارم با او بازی می کنم و پشت سر هم می خندید. کم کم از تنبیه کردنش خسته شدم. برای عصبانی جلوه دادنم انرژی زیادی را از دست می دادم در حالی که او یک سره می خندید. می توانستم از روش های بی فایده ی سخت تری استفاده کنم اما عکس العمل شیرینش، باعث شد واقعا دلم بخواهد به جای تنبیه کردنش با او بازی کنم. 


خیلی وقت پیش درباره ی گروس عبدالملکیان و چاپ کتاب «رنگ های رفته دنیا»یش در نشریه اینترنتی هفت سنگ خوانده بودم. اما زمان زیادی گذشت تا این کتاب خوب، با نشان چاپ هشتم، خودش را به من برساند!
شعر خوب که می خوانم، گاهی ناخوداگاه لبخند می زنم. گاهی هم به خودم می آیم و می بینم بیست، سی ثانیه ای است که به یک جا خیره شده ام و دارم حال می کنم. جداً حال آدم قبل از شعر خوب با حال آدم بعد از شعر خوب، کلی توفیر می کند.
بخش هایی که دوست داشتم از کتاب شعر ِ «رنگ های رفته ی دنیا» گروس عبدالملکیان، انتشارات آهنگ دیگر

شک کرده ام / به درختان / و شاخه هایشان که شاید ریشه ها باشند

آب تا گردنم بالا آمده ... / من اما نمی میرم / من ماهی می شوم

پرندگان پشت بام را دوست دارم ... / در میان آن ها / یک پرنده ی بی معرفت هست / که می دانم روزی به آسمان خواهد رفت / و برنمی گردد / من او را بیشتر دوست دارم

در بهشت، گاهی. / در جهنم، همیشه. / به خدا می رسی

من از تو پنجره / تو از من پله ساخته ای

من، مرده ام. / و این را فقط / من می دانم و تو / تو که چای را تنها در استکان خودت می ریزی ... / تو که دیگر روزنامه را با صدای بلند نمی خوانی

شلیک هر گلوله، خشمی است / که از تفنگ کم می شود / سینه ام را آماده کرده ام / تا تو مهربان تر شوی

فریاد من / بلندتر از سکوت تو نیست / ما از جاده های بلند می گذریم / تا به راه های کوچک رسیده باشیم
و از راه های کوچک / تا پیاده رویی خاکی / که در انتهای خود / ما را به کلبه ای برساند / که از قاب پنجره اش / به راه ها و جاده ها خیره شویم

در را که باز کنم / دو فنجان کنار هم نشانده ای / و عطر چای مرا می بَرَد / به دست های تو / به ساعت چهار / به آن فکر کوچک که برخیزی و / دلتنگی ات را در قوری گل سرخ دم کنی / در را باز می کنم ... / بر میز، کاغذی است که بر آن نوشته ای: / «چگونه با تو از چمدان سخن بگویم؟»

نامت را در پرانتزی می نویسم / که آن را برای همیشه خواهم بست / سالها بعد / چون قبری بازش می کنند / مردی، خودکارش، دستش، دلش / در لای یک پرانتز غمگین گیر کرده است

فرقی نمی کند ... / در مشت های ما باشد / یا بر گرده های شما / خواب این خنجر / مرا دیوانه کرده است

برف، خستگی خداست ... / پاک کنش را برداشته / می کشد ... / روی تمام خیابان ها / خاطره ها / خنجرها

لب هایم را / بر لب هایت می گذارم / انگار هیچ اتفاقی نیفتاده / و تنها چراغ را خاموش کرده اند

چای را دم می کنیم؟ / یا چمدان را می بندی؟ / خوابی مبهم / درست مثل برگی در دست های باد / که نمی دانی / از زمین بَرَش داشته / یا از درخت.